خداوند ابراهيم عليه السلام را مامور كرد كه بدست خود اسماعيل عليه السلام را قرباني نمايد ، اين جريان امتحان و آزمايشي بود براي او ، تا مقدار صبر و تحملش در برابر فرمان الهي معلوم گردد ، و عطاي پروردگار نسبت به او از روي استحقاق و شايستگي و به سن سيزده سالگي رسيده ، ابراهيم ماءمور مي شود به دست خود او را ذبح كند . ابراهيم به اسماعيل عليه السلام مي گويد : پسر جان من در خواب ديده ام كه تو را قرباني مي كنم ، بنگر تا راءي تو در این باره چيست ؟ گفت : پدرجان به هر چه ماموري عمل كن كه انشاء الله مرا از صابران خواهي يافت . بعد اسماعيل عليه السلام خودش پدر را ترغيب به اين كار مي كند و مي گويد : اكنون كه تصميم به كشتن من داري ، دست و پايم را محكم ببند كه در وقت سر بريدنم آن موقع كه كارد بر گلويم مي رسد دست و پا نزنم ، و از اجر و ثوابم كاسته نشود ، زيرا مرگ سخت است و ترس آن را دارم كه هنگام احساس آن مضطرب شوم . ديگر آنكه كاردت را تيز كن و به سرعت بر گلويم بكش تا زودتر آسوده شوم . هنگامي كه مرا بر زمين خوابانيدي صورتم را برو بر زمين بنه ، و به يك طرف صورت مرا بر زمين مخوابان ، زيرا مي ترسم چون نگاهت به صورت من بيفتد ، حال رقت به تو دست دهد و مانع انجام فرمان الهي گردد . جامه ات را هنگام عمل بيرون آر كه از خون من چيزي بر آن نريزد و مادرم آن را نبيند . اگر مانعي نديدي پيراهنم را براي مادرم ببر ، شايد براي تسليت خاطرش در مرگ من وسيله مو ثري باشد و آلام درونشيش تخفيف يابد . پس از اين سخنها بود كه ابراهيم به او گفت : به راستي تو اي فرزند براي انجام فرمان خدا نيكو ياور و مددكار هستي . ابراهيم عليه السلام فرزند را به منیَ (محل قربانگاه ) آورد و كارد را تيز كرده و دست و پاي اسماعيل را بست و روي او را بر خاك نهاد ، ولي از نگاه كردن به او خود داري مي كرد و سرا را به سوي آسمان بلند مي كرد ، آنگاه كارد را بر گلويش نهاد و به حركت درآورد ، اما مشاهده كرد كه لبه كارد برگشت و كند شد . تا چند مرتبه اين مساءله تكرار شد كه نداي آسماني آمد : اي ابراهيم عليه السلام حقا كه رو ياي خويش را انجام دادي و ماءموريت را جامه عمل پوشاندي . جبرييل به عنوان فداي اسماعيل گوسفندي عليه السلام آورد و ابراهيم آن را قرباني كرد؛ و اين سنت براي حاجيان بجاي ماند كه هر ساله در منیَ قرباني انجام دهند .