پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی آیا میدانید ؟ که وقتی پایتان را از زندگی یک نفر واقعن کشیدید بیرون ! دیگه نباید چند وقت یکبار به او سر بزنید ؟ و داغان نکنید وی را ؟
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی کنار من که قدم میزنی هوا خوب است / پر از پریدنم و جای زخمها خوب است برای حک شدن عشق در خیابانها / به جا گذاشتن چند رد پا خوب است قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی» / قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است نخند حرف دلم را نمیشود بزنم / خیال میکنم اینجور جملهها خوب است بگیر دست مرا بشکنام بپیچانام / دو تکهام کن و آتش بزن، بلا خوب است به هر کجا که مرا میبری نمیگویم / کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است قدم بزن صحرا فکر می کند باران /دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی دلتنگیهایم را پهن کرده ام ، گوشه ی همین حیاط همیشه نم دارند مثل چشمانم. کاش تو باشی آفتاب بشود همه شان خشک بشوند
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی تنها تفاوت شب یلدا که گذشت با شبهای دیگر این بود که تو یک دقیقه بیشتر نبودی ....
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی پشت دری که به درد باز می شود منم! خیالی موهوم پر از گره های کور و عکاسی که می گوید: بگویید سیب! و ما میگوییم رنج و عکس تاریک می شود...!!!
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی ما چون ز دری پای کشیدیم ...کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم دل نیست کبوتر ...که چو برخاست... نشیند از گوشه بامی که پریدیم ... پریدیم رم دادن صید خود ...از اغاز غلط بود حالا که رما ندی و رمیدیم ...رمیدیم کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است انگار که دیدیم ندیدیم ... ندیدیم صد باغ بهار است و صلای گل وگلشن گر میوه یک باغ نچیدیم ... نچیدیم سر تا به قدم... تیغ دعاییم و تو غافل هان واقف دم باش رسیدیم ...رسیدیم وحشی سبب دوری و این قسم سخنها ان نیست که ما هم نشنیدیم ...شنیدیم
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی در راه ِ رسیدن به تو، گیرم که بمیرم اصلاً به تو افتاده مسیرم، که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم، که بمیرم این جامِ ترک خورده چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک ِ کویرم ، که بمیرم خاموش مکن آتش ِ افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم!!!
پاسخ : از عاشقانــه تا شوریدگی خوابی؟؟! میدانم که بیداری.. من تمام حالتهای صورت تو را میشناسم.. میدانم که خودت را به خواب زده ای.. و منتظری.. ولی بیهوده منتظر نباش.. این بار نوبت توست که قدم پیش بگذاری.. نمیدانم در جر و بحث امروز کداممان مقصر بودیم، حتمأ هر دویمان.. ولی هرچه که بود دلخوری در پی داشت و تبعاتش آن شام دونفره ی غرق در سکوت و شب نشینی پر از صدای تلویزیون که تو تماشا میکردی و پر از صدای ورق زدن کتابی که من میخواندم.. و چقدر کسل کننده بود! به هر حال منتظر حرفی از طرف من نباش.. اصلأ من هوس کرده ام صبح فردا صبحانه ام را همین جا بخورم.. به همان قدر که به روشنی صبح چند ساعت دیگر ایمان دارم، به همان قدر هم مطمئنم صبح که چشمانم را باز کنم تو را میبینم که با لبخند بالای سرم نشسته ای و به سینی صبحانه ای که برایم تزئینش کرده ای اشاره میکنی تا تمام شود تمام دلخوریهای روز گذشته مان... اما نه.. نمیتوانم.. میدانی که کم طاقتم.. تا صبح، صبر کردن برایم از مرگ سخت تر است.. حالا که فکر میکنم میبینم صبحانه فردا صبح به این انتظار نمی ارزد! بگذار کلک همیشگی خودم را به کار بگیرم.. میدانم که بعد از این همه وقت و این همه سال هنوز هم جواب میدهد.. که من صدایت کنم که "خوابی!؟" و تو که چشمهایت تازه گرم خواب شده با حالتی متعجب نگاهم کنی و من بدون حرفی از سمت تو بگویم "خواب بد دیدم" و تو با آن اخم آغشته به لبخندت بگویی "نترس، خواب بود، تموم شد" و لیوان آبی به دستم بدهی و من با شک به اینکه تو دستم را خوانده ای یا نه، خیره در چشمان تو آن را تا ته سر بکشم و بعد به آغوشت پناه ببرم و تو مرا در آغوش بگیری و خودت را به آن راه بزنی که انگار من واقعأ خواب بد دیده بودم! چه کنم که این دلخواه من است که پیش قدم شوم برای رفع این دلخوری.. این رابطه که حساب و کتاب سرش نمیشود و اصلأ چه فرقی میکند یکی طلب من باشد یا یکی طلب تو! .. خوابی؟ .. من خواب بدی دیدم!