1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عشق و دیوانگی

شروع موضوع توسط ساحره ‏5/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48

    در زمان های بسیار بسیار قدیم وقتی فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. هوش و زکاوت گفت: بیایید: بازی کنیم:مثلا قایم باشک! دیوانگی داد زد قبوله من چشم می زارم!
    چون هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند. دیوانگی چشم هاشو بست و شروع به شمردن کرد یک...دو...سه....
    همه دنبال جایی بودند تا پنهان بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آویزون کرد تا از کثیفی دور باشه خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد اصالت به میان ابر ها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد . دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق آرام آرام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان می شمرد هفتاد و دو سه ...هفتادو چهار......!
    اما عشق هنوز معطل بود و نمی دونست کجا پنهان بشه . تعجبی هم نداره پنهان کردن عشق خیلی سخته. دیوانگی داشت به عدد صد می رسید که عشق پرید وسط یک دسته گل رز و آروم و ساکت نشست.
    دیوانگی فریاد زد دارم میام! دارم میام! همون اول کار تنبلی رو پیدا کرد تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا پنهان بشه بهد نظافت رو پیدا کرد. و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود . دیوانگی دیگه خسته شده بود که یک دفعه حسادت حسودیش گرفت و آروم تو گوش دیوانگی گفت: عشق پشت رزا پنهان شده!

    دیوانگی با هیجان زیاد یک شاخه از درخت کند و آن و با قدرت زیاد به داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد ، دست هاشو جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشت هاش خون می چکید. شاخه درخت چشم های عشق رو کور کرده بود . دیوانگی که بد جوری ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چی کار کنم چطوری می تونم جبران کنم و عشق جواب داد:مهم نیست دوست من تو دیگه کاری نمی تونی بکنی فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
    و از همون روز تا همیشه عشق و دیوانگی به احساس تمام آدم های عاشق پیشه سرک می کشند.
    [​IMG]