1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حالمان بد نيست کم غم می خوريم

شروع موضوع توسط BaraN ‏3/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    47
    امتیاز دستاورد:
    0
    حالمان بد نيست کم غم می خوريم .... کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

    آب می خواهم، سرابم میدهند .... عشق می ورزم عذابم می دهند

    خنجری بر قلب بیمارم زدند ... بی گناهی بودم و دارم زدند

    خود نمیدانم کجا رفتم به خواب...... از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

    دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ..... از غم نامردمی پشتم شکست

    سنگ را بستند و سگ آزاد شد .... يک شبه بيداد آمد داد شد

    عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام ... تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

    عشق اگر اينست مرتد می شوم.... خوب اگر اينست من بد می شوم

    بعد ازاين با بی کسی خو می کنم ....هر چه در دل داشتم رو می کنم

    درد می بارد چو لب تر می کنم ... طالعم شوم است باور می کنم

    من که با دريا تلاطم کرده ام .... راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

    قفل غم بر درب سلولم مزن! .. . من خودم خوش باورم گولم مزن!

    من نمی گويم که خاموشم مکن ...من نمی گويم فراموشم مکن

    من نمي گويم که با من يار باش ... من نمی گويم مرا غم خوار باش

    من نمی گويم،دگر گفتن بس است... گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

    روزگارت باد شيرين! شاد باش ... دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

    آه! در شهر شما ياری نبود ... قصه هايم را خريداری نبود!!!

    وای! رسم شهرتان بيداد بود ... شهرتان از خون ما آباد بود

    از درو ديوارتان خون می چکد ... خون من،فرهاد،مجنون می چکد

    خسته ام از قصه های شوم تان ... خسته از همدردی مسموم تان

    اينهمه خنجر دل کس خون نشد ...اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

    آسمان خالی شد از فريادتان...بيستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پيشه ام ....بويی از فرهاد دارد تيشه ام

    عشق از من دورو پايم لنگ بود ... قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

    گر نرفتم هر دو پايم خسته بود... تيشه گر افتاد دستم بسته بود.........

    هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

    هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

    هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

    چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

    گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

    حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

    "
    ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
    __________________