روزی روزگاری سه برادر بودند که خیلی هم دیگر را دوست ذاشتند . اسم یکی از ان ها علی (جک 6 ) بود که برادر بزرگ خانواده بود . روزی این 3 برادر برای ماهیگیری به رودخانه الاسکا رفته بودند که علی متوجه صداهایی از دور میشود صدا مثل .... مثل .... مثل ..... اه خدای من مثل یه انفجار بود. داستان را با ما دنبال کنید ....
پاسخ : سه برادر علی پیش سعید (بواهازارد) می اید . علی میگوید : داداش سعید صدا هارو میشنوی . سعید گفت : بازم خیالاتی شدی. علی گفت : نه به خدا راست میگم. محمد جواد (mohammad javad s52 ) گفت : داداش سعید علی راست میگه یه صدا هایی میاد بیا از اینجا بریم . سعید گفت واقعا ؟؟ پس من باید بفهمم این صدای چیه . سعید تفنگ S M G خودش رو بر میداره و به سمت صدا ها میره . برادرها هم دنبال او میروند. این داستان ادامه دارد....