1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

فردوسی

شروع موضوع توسط hector2141 ‏3/7/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
    ​
    چو از دفتر این داستانها بسی​

    همی خواند خواننده بر هر کسی​


    جهان دل نهاده بدین داستان​

    همان بخردان نیز و هم راستان​


    جوانی بیامد گشاده زبان​

    سخن گفتن خوب و طبع روان​


    به شعر آرم این نامه را گفت من​

    ازو شادمان شد دل انجمن​


    جوانیش را خوی بد یار بود​

    ابا بد همیشه به پیکار بود​


    برو تاختن کرد ناگاه مرگ​

    نهادش به سر بر یکی تیره ترگ​


    بدان خوی بد جان شیرین بداد​

    نبد از جوانیش یک روز شاد​


    یکایک ازو بخت برگشته شد​

    به دست یکی بنده بر کشته شد​


    برفت او و این نامه ناگفته ماند​

    چنان بخت بیدار او خفته ماند​


    الهی عفو کن گناه ورا​

    بیفزای در حشر جاه ورا​

     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
    ​
    دل روشن من چو برگشت ازوی​

    سوی تخت شاه جهان کرد روی​


    که این نامه را دست پیش آورم​

    ز دفتر به گفتار خویش آورم​


    بپرسیدم از هر کسی بیشمار​

    بترسیدم از گردش روزگار​


    مگر خود درنگم نباشد بسی​

    بباید سپردن به دیگر کسی​


    و دیگر که گنجم وفادار نیست​

    همین رنج را کس خریدار نیست​


    برین گونه یک چند بگذاشتم​

    سخن را نهفته همی داشتم​


    سراسر زمانه پر از جنگ بود​

    به جویندگان بر جهان تنگ بود​


    ز نیکو سخن به چه اندر جهان​

    به نزد سخن سنج فرخ مهان​


    اگر نامدی این سخن از خدای​

    نبی کی بدی نزد ما رهنمای​


    به شهرم یکی مهربان دوست بود​

    تو گفتی که با من به یک پوست بود​


    مرا گفت خوب آمد این رای تو​

    به نیکی گراید همی پای تو​


    نبشته من این نامهٔ پهلوی​

    به پیش تو آرم مگر نغنوی​


    گشاده زبان و جوانیت هست​

    سخن گفتن پهلوانیت هست​


    شو این نامهٔ خسروان بازگوی​

    بدین جوی نزد مهان آبروی​


    چو آورد این نامه نزدیک من​

    برافروخت این جان تاریک من​

     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۱۱ - در داستان ابومنصور
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
    ​
    بدین نامه چون دست کردم دراز​

    یکی مهتری بود گردنفراز​


    جوان بود و از گوهر پهلوان​

    خردمند و بیدار و روشن روان​


    خداوند رای و خداوند شرم​

    سخن گفتن خوب و آوای نرم​


    مرا گفت کز من چه باید همی​

    که جانت سخن برگراید همی​


    به چیزی که باشد مرا دسترس​

    بکوشم نیازت نیارم به کس​


    همی داشتم چون یکی تازه سیب​

    که از باد نامد به من بر نهیب​


    به کیوان رسیدم ز خاک نژند​

    از آن نیکدل نامدار ارجمند​


    به چشمش همان خاک و هم سیم و زر​

    کریمی بدو یافته زیب و فر​


    سراسر جهان پیش او خوار بود​

    جوانمرد بود و وفادار بود​


    چنان نامور گم شد از انجمن​

    چو در باغ سرو سهی از چمن​


    نه زو زنده بینم نه مرده نشان​

    به دست نهنگان مردم کشان​


    دریغ آن کمربند و آن گردگاه​

    دریغ آن کیی برز و بالای شاه​


    گرفتار زو دل شده ناامید​

    نوان لرز لرزان به کردار بید​


    یکی پند آن شاه یاد آوریم​

    ز کژی روان سوی داد آوریم​


    مرا گفت کاین نامهٔ شهریار​

    گرت گفته آید به شاهان سپار​


    بدین نامه من دست بردم فراز​

    به نام شهنشاه گردنفراز​

     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
    ​
    جهان آفرین تا جهان آفرید​

    چنو مرزبانی نیامد پدید​


    چو خورشید بر چرخ بنمود تاج​

    زمین شد به کردار تابنده عاج​


    چه گویم که خورشید تابان که بود​

    کزو در جهان روشنایی فزود​


    ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت​

    نهاد از بر تاج خورشید تخت​


    زخاور بیاراست تا باختر​

    پدید آمد از فر او کان زر​


    مرا اختر خفته بیدار گشت​

    به مغز اندر اندیشه بسیار گشت​


    بدانستم آمد زمان سخن​

    کنون نو شود روزگار کهن​


    بر اندیشهٔ شهریار زمین​

    بخفتم شبی لب پر از آفرین​


    دل من چو نور اندر آن تیره شب​

    نخفته گشاده دل و بسته لب​


    چنان دید روشن روانم به خواب​

    که رخشنده شمعی برآمد ز آب​


    همه روی گیتی شب لاژورد​

    از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد​


    در و دشت برسان دیبا شدی​

    یکی تخت پیروزه پیدا شدی​


    نشسته برو شهریاری چو ماه​

    یکی تاج بر سر به جای کلاه​


    رده بر کشیده سپاهش دو میل​

    به دست چپش هفتصد ژنده پیل​


    یکی پاک دستور پیشش به پای​

    بداد و بدین شاه را رهنمای​


    مرا خیره گشتی سر از فر شاه​

    وزان ژنده پیلان و چندان سپاه​


    چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی​

    ازان نامداران بپرسیدمی​


    که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه​

    ستارست پیش اندرش یا سپاه​


    یکی گفت کاین شاه روم است و هند​

    ز قنوج تا پیش دریای سند​


    به ایران و توران ورا بنده‌اند​

    به رای و به فرمان او زنده‌اند​


    بیاراست روی زمین را به داد​

    بپردخت ازان تاج بر سر نهاد​


    جهاندار محمود شاه بزرگ​

    به آبشخور آرد همی میش و گرگ​


    ز کشمیر تا پیش دریای چین​

    برو شهریاران کنند آفرین​


    چو کودک لب از شیر مادر بشست​

    ز گهواره محمود گوید نخست​


    نپیچد کسی سر ز فرمان اوی​

    نیارد گذشتن ز پیمان اوی​


    تو نیز آفرین کن که گوینده‌ای​

    بدو نام جاوید جوینده‌ای​


    چو بیدار گشتم بجستم ز جای​

    چه مایه شب تیره بودم به پای​


    بر آن شهریار آفرین خواندم​

    نبودم درم جان برافشاندم​


    به دل گفتم این خواب را پاسخ است​

    که آواز او بر جهان فرخ است​


    برآن آفرین کو کند آفرین​

    بر آن بخت بیدار و فرخ زمین​


    ز فرش جهان شد چو باغ بهار​

    هوا پر ز ابر و زمین پرنگار​


    از ابر اندرآمد به هنگام نم​

    جهان شد به کردار باغ ارم​


    به ایران همه خوبی از داد اوست​

    کجا هست مردم همه یاد اوست​


    به بزم اندرون آسمان سخاست​

    به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست​


    به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل​

    به کف ابر بهمن به دل رود نیل​


    سر بخت بدخواه با خشم اوی​

    چو دینار خوارست بر چشم اوی​


    نه کند آوری گیرد از باج و گنج​

    نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج​


    هر آنکس که دارد ز پروردگان​

    از آزاد و از نیکدل بردگان​


    شهنشاه را سربه‌سر دوستوار​

    به فرمان ببسته کمر استوار​


    نخستین برادرش کهتر به سال​

    که در مردمی کس ندارد همال​


    ز گیتی پرستندهٔ فر و نصر​

    زید شاد در سایهٔ شاه عصر​


    کسی کش پدر ناصرالدین بود​

    سر تخت او تاج پروین بود​


    و دیگر دلاور سپهدار طوس​

    که در جنگ بر شیر دارد فسوس​


    ببخشد درم هر چه یابد ز دهر​

    همی آفرین یابد از دهر بهر​


    به یزدان بود خلق را رهنمای​

    سر شاه خواهد که باشد به جای​


    جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد​

    همیشه بماناد جاوید و شاد​


    همیشه تن آباد با تاج و تخت​

    ز درد و غم آزاد و پیروز بخت​


    کنون بازگردم به آغاز کار​

    سوی نامهٔ نامور شهریار​


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۱
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » کیومرث
    ​
    سخن گوی دهقان چه گوید نخست​

    که نامی بزرگی به گیتی که جست​


    که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد​

    ندارد کس آن روزگاران به یاد​


    مگر کز پدر یاد دارد پسر​

    بگوید ترا یک به یک در به در​


    که نام بزرگی که آورد پیش​

    کرا بود از آن برتران پایه بیش​


    پژوهندهٔ نامهٔ باستان​

    که از پهلوانان زند داستان​


    چنین گفت کآیین تخت و کلاه​

    کیومرث آورد و او بود شاه​


    چو آمد به برج حمل آفتاب​

    جهان گشت با فر و آیین و آب​


    بتابید ازآن سان ز برج بره​

    که گیتی جوان گشت ازآن یکسره​


    کیومرث شد بر جهان کدخدای​

    نخستین به کوه اندرون ساخت جای​


    سر بخت و تختش برآمد به کوه​

    پلنگینه پوشید خود با گروه​


    ازو اندر آمد همی پرورش​

    که پوشیدنی نو بد و نو خورش​


    به گیتی درون سال سی شاه بود​

    به خوبی چو خورشید بر گاه بود​


    همی تافت زو فر شاهنشهی​

    چو ماه دو هفته ز سرو سهی​


    دد و دام و هر جانور کش بدید​

    ز گیتی به نزدیک او آرمید​


    دوتا می‌شدندی بر تخت او​

    از آن بر شده فره و بخت او​


    به رسم نماز آمدندیش پیش​

    وزو برگرفتند آیین خویش​


    پسر بد مراورا یکی خوبروی​

    هنرمند و همچون پدر نامجوی​


    سیامک بدش نام و فرخنده بود​

    کیومرث را دل بدو زنده بود​


    به جانش بر از مهر گریان بدی​

    ز بیم جداییش بریان بدی​


    برآمد برین کار یک روزگار​

    فروزنده شد دولت شهریار​


    به گیتی نبودش کسی دشمنا​

    مگر بدکنش ریمن آهرمنا​


    به رشک اندر آهرمن بدسگال​

    همی رای زد تا ببالید بال​


    یکی بچه بودش چو گرگ سترگ​

    دلاور شده با سپاه بزرگ​


    جهان شد برآن دیوبچه سیاه​

    ز بخت سیامک وزآن پایگاه​


    سپه کرد و نزدیک او راه جست​

    همی تخت و دیهیم کی شاه جست​


    همی گفت با هر کسی رای خویش​

    جهان کرد یکسر پرآوای خویش​


    کیومرث زین خودکی آگاه بود​

    که تخت مهی را جز او شاه بود​


    یکایک بیامد خجسته سروش​

    بسان پری پلنگینه پوش​


    بگفتش ورا زین سخن دربه‌در​

    که دشمن چه سازد همی با پدر​


    سخن چون به گوش سیامک رسید​

    ز کردار بدخواه دیو پلید​


    دل شاه بچه برآمد به جوش​

    سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش​


    بپوشید تن را به چرم پلنگ​

    که جوشن نبود و نه آیین جنگ​


    پذیره شدش دیو را جنگجوی​

    سپه را چو روی اندر آمد به روی​


    سیامک بیامد برهنه تنا​

    برآویخت با پور آهرمنا​


    بزد چنگ وارونه دیو سیاه​

    دوتا اندر آورد بالای شاه​


    فکند آن تن شاهزاده به خاک​

    به چنگال کردش کمرگاه چاک​


    سیامک به دست خروزان دیو​

    تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو​


    چو آگه شد از مرگ فرزند شاه​

    ز تیمار گیتی برو شد سیاه​


    فرود آمد از تخت ویله کنان​

    زنان بر سر و موی و رخ را کنان​


    دو رخساره پر خون و دل سوگوار​

    دو دیده پر از نم چو ابر بهار​


    خروشی برآمد ز لشکر به زار​

    کشیدند صف بر در شهریار​


    همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ​

    دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ​


    دد و مرغ و نخچیر گشته گروه​

    برفتند ویله کنان سوی کوه​


    برفتند با سوگواری و درد​

    ز درگاه کی شاه برخاست گرد​


    نشستند سالی چنین سوگوار​

    پیام آمد از داور کردگار​


    درود آوریدش خجسته سروش​

    کزین بیش مخروش و بازآر هوش​


    سپه ساز و برکش به فرمان من​

    برآور یکی گرد از آن انجمن​


    از آن بد کنش دیو روی زمین​

    بپرداز و پردخته کن دل ز کین​


    کی نامور سر سوی آسمان​

    برآورد و بدخواست بر بدگمان​


    بر آن برترین نام یزدانش را​

    بخواند و بپالود مژگانش را​


    وزان پس به کین سیامک شتافت​

    شب و روز آرام و خفتن نیافت​


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۲
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » کیومرث
    ​
    خجسته سیامک یکی پور داشت​

    که نزد نیا جاه دستور داشت​


    گرانمایه را نام هوشنگ بود​

    تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود​


    به نزد نیا یادگار پدر​

    نیا پروریده مراو را به بر​


    نیایش به جای پسر داشتی​

    جز او بر کسی چشم نگماشتی​


    چو بنهاد دل کینه و جنگ را​

    بخواند آن گرانمایه هوشنگ را​


    همه گفتنیها بدو بازگفت​

    همه رازها بر گشاد از نهفت​


    که من لشکری کرد خواهم همی​

    خروشی برآورد خواهم همی​


    ترا بود باید همی پیشرو​

    که من رفتنی‌ام تو سالار نو​


    پری و پلنگ انجمن کرد و شیر​

    ز درندگان گرگ و ببر دلیر​


    سپاهی دد و دام و مرغ و پری​

    سپهدار پرکین و کندآوری​


    پس پشت لشکر کیومرث شاه​

    نبیره به پیش اندرون با سپاه​


    بیامد سیه دیو با ترس و باک​

    همی به آسمان بر پراگند خاک​


    ز هرای درندگان چنگ دیو​

    شده سست از خشم کیهان خدیو​


    به هم برشکستند هردو گروه​

    شدند از دد و دام دیوان ستوه​


    بیازید هوشنگ چون شیر چنگ​

    جهان کرد بر دیو نستوه تنگ​


    کشیدش سراپای یکسر دوال​

    سپهبد برید آن سر بی‌همال​


    به پای اندر افگند و بسپرد خوار​

    دریده برو چرم و برگشته کار​


    چو آمد مر آن کینه را خواستار​

    سرآمد کیومرث را روزگار​


    برفت و جهان مردری ماند ازوی​

    نگر تا کرا نزد او آبروی​


    جهان فریبنده را گرد کرد​

    ره سود بنمود و خود مایه خورد​


    جهان سربه‌سر چو فسانست و بس​

    نماند بد و نیک بر هیچ‌کس​


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۱
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » هوشنگ
    ​
    جهاندار هوشنگ با رای و داد​

    به جای نیا تاج بر سر نهاد​


    بگشت از برش چرخ سالی چهل​

    پر از هوش مغز و پر از رای دل​


    چو بنشست بر جایگاه مهی​

    چنین گفت بر تخت شاهنشهی​


    که بر هفت کشور منم پادشا​

    جهاندار پیروز و فرمانروا​


    به فرمان یزدان پیروزگر​

    به داد و دهش تنگ بستم کمر​


    وزان پس جهان یکسر آباد کرد​

    همه روی گیتی پر از داد کرد​


    نخستین یکی گوهر آمد به چنگ​

    به آتش ز آهن جدا کرد سنگ​


    سر مایه کرد آهن آبگون​

    کزان سنگ خارا کشیدش برون​

     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۲
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » هوشنگ
    ​
    یکی روز شاه جهان سوی کوه​

    گذر کرد با چند کس همگروه​


    پدید آمد از دور چیزی دراز​

    سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز​


    دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون​

    ز دود دهانش جهان تیره‌گون​


    نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ​

    گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ​


    به زور کیانی رهانید دست​

    جهانسوز مار از جهانجوی جست​


    برآمد به سنگ گران سنگ خرد​

    همان و همین سنگ بشکست گرد​


    فروغی پدید آمد از هر دو سنگ​

    دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ​


    نشد مار کشته ولیکن ز راز​

    ازین طبع سنگ آتش آمد فراز​


    جهاندار پیش جهان آفرین​

    نیایش همی کرد و خواند آفرین​


    که او را فروغی چنین هدیه داد​

    همین آتش آنگاه قبله نهاد​


    بگفتا فروغیست این ایزدی​

    پرستید باید اگر بخردی​


    شب آمد برافروخت آتش چو کوه​

    همان شاه در گرد او با گروه​


    یکی جشن کرد آن شب و باده خورد​

    سده نام آن جشن فرخنده کرد​


    ز هوشنگ ماند این سده یادگار​

    بسی باد چون او دگر شهریار​


    کز آباد کردن جهان شاد کرد​

    جهانی به نیکی ازو یاد کرد​

     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] بخش ۳
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » هوشنگ
    ​
    چو بشناخت آهنگری پیشه کرد​

    از آهنگری اره و تیشه کرد​


    چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت​

    ز دریای‌ها رودها را بتاخت​


    به جوی و به رود آبها راه کرد​

    به فرخندگی رنج کوتاه کرد​


    چراگاه مردم بدان برفزود​

    پراگند پس تخم و کشت و درود​


    برنجید پس هر کسی نان خویش​

    بورزید و بشناخت سامان خویش​


    بدان ایزدی جاه و فر کیان​

    ز نخچیر گور و گوزن ژیان​


    جدا کرد گاو و خر و گوسفند​

    به ورز آورید آنچه بد سودمند​


    ز پویندگان هر چه مویش نکوست​

    بکشت و به سرشان برآهیخت پوست​


    چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم​

    چهارم سمورست کش موی گرم​


    برین گونه از چرم پویندگان​

    بپوشید بالای گویندگان​


    برنجید و گسترد و خورد و سپرد​

    برفت و به جز نام نیکی نبرد​


    بسی رنج برد اندران روزگار​

    به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار​


    چو پیش آمدش روزگار بهی​

    ازو مردری ماند تخت مهی​


    زمانه ندادش زمانی درنگ​

    شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ​


    نپیوست خواهد جهان با تو مهر​

    نه نیز آشکارا نمایدت چهر​


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : فردوسی

    [h=2] طهمورث
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    فردوسی » شاهنامه » طهمورث
    ​
    پسر بد مراو را یکی هوشمند​

    گرانمایه طهمورث دیوبند​


    بیامد به تخت پدر بر نشست​

    به شاهی کمر برمیان بر ببست​


    همه موبدان را ز لشکر بخواند​

    به خوبی چه مایه سخنها براند​


    چنین گفت کامروز تخت و کلاه​

    مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه​


    جهان از بدیها بشویم به رای​

    پس آنگه کنم درگهی گرد پای​


    ز هر جای کوته کنم دست دیو​

    که من بود خواهم جهان را خدیو​


    هر آن چیز کاندر جهان سودمند​

    کنم آشکارا گشایم ز بند​


    پس از پشت میش و بره پشم و موی​

    برید و به رشتن نهادند روی​


    به کوشش ازو کرد پوشش به رای​

    به گستردنی بد هم او رهنمای​


    ز پویندگان هر چه بد تیزرو​

    خورش کردشان سبزه و کاه و جو​


    رمنده ددان را همه بنگرید​

    سیه گوش و یوز از میان برگزید​


    به چاره بیاوردش از دشت و کوه​

    به بند آمدند آنکه بد زان گروه​


    ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز​

    چو باز و چو شاهین گردن فراز​


    بیاورد و آموختن‌شان گرفت​

    جهانی بدو مانده اندر شگفت​


    چو این کرده شد ماکیان و خروس​

    کجا بر خروشد گه زخم کوس​


    بیاورد و یکسر به مردم کشید​

    نهفته همه سودمندش گزید​


    بفرمودشان تا نوازند گرم​

    نخوانندشان جز به آواز نرم​


    چنین گفت کاین را ستایش کنید​

    جهان آفرین را نیایش کنید​


    که او دادمان بر ددان دستگاه​

    ستایش مراو را که بنمود راه​


    مر او را یکی پاک دستور بود​

    که رایش ز کردار بد دور بود​


    خنیده به هر جای شهرسپ نام​

    نزد جز به نیکی به هر جای گام​


    همه روزه بسته ز خوردن دو لب​

    به پیش جهاندار برپای شب​


    چنان بر دل هر کسی بود دوست​

    نماز شب و روزه آیین اوست​


    سر مایه بد اختر شاه را​

    در بسته بد جان بدخواه را​


    همه راه نیکی نمودی به شاه​

    همه راستی خواستی پایگاه​


    چنان شاه پالوده گشت از بدی​

    که تابید ازو فرهٔ ایزدی​


    برفت اهرمن را به افسون ببست​

    چو بر تیزرو بارگی برنشست​


    زمان تا زمان زینش برساختی​

    همی گرد گیتیش برتاختی​


    چو دیوان بدیدند کردار او​

    کشیدند گردن ز گفتار او​


    شدند انجمن دیو بسیار مر​

    که پردخته مانند ازو تاج و فر​


    چو طهمورث آگه شد از کارشان​

    برآشفت و بشکست بازارشان​


    به فر جهاندار بستش میان​

    به گردن برآورد گرز گران​


    همه نره دیوان و افسونگران​

    برفتند جادو سپاهی گران​


    دمنده سیه دیوشان پیشرو​

    همی به آسمان برکشیدند غو​


    جهاندار طهمورث بافرین​

    بیامد کمربستهٔ جنگ و کین​


    یکایک بیاراست با دیو چنگ​

    نبد جنگشان را فراوان درنگ​


    ازیشان دو بهره به افسون ببست​

    دگرشان به گرز گران کرد پست​


    کشیدندشان خسته و بسته خوار​

    به جان خواستند آن زمان زینهار​


    که ما را مکش تا یکی نو هنر​

    بیاموزی از ما کت آید به بر​


    کی نامور دادشان زینهار​

    بدان تا نهانی کنند آشکار​


    چو آزاد گشتند از بند او​

    بجستند ناچار پیوند او​


    نبشتن به خسرو بیاموختند​

    دلش را به دانش برافروختند​


    نبشتن یکی نه که نزدیک سی​

    چه رومی چه تازی و چه پارسی​


    چه سغدی چه چینی و چه پهلوی​

    ز هر گونه‌ای کان همی بشنوی​


    جهاندار سی سال ازین بیشتر​

    چه گونه پدید آوریدی هنر​


    برفت و سرآمد برو روزگار​

    همه رنج او ماند ازو یادگار​


    ​