1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار امير خسرو دهلوي

شروع موضوع توسط Αli язza ‏16/6/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    من و چون کوه شبي با سحر چکار مرا؟

    سيم خيال تو بس با قمر چکار مرا؟





    ز دور سنگ خورم با گهر چه کار مرا؟

    نبينم آن لب خندان ز بيم جان يک‌سره





    بکارهاي قضا و قدر چکار مرا ؟

    اگر قضاست که ميرم به عشق تو آري





    من و غم تو به کار دگر چکار مرا؟

    به طاعتم طلبند و به عشرتم خوانند
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    عشق آمد و برآورد از سينه دود ما را

    رفت آنکه چشم راحت خوش مي‌غنود ما را





    آن دل که بود وقتي گويي نبود ما را

    تاراج خوبرويي در ملک جان در آمد





    آب به سيري مده تشنه‌ي ديرينه را

    رخ بنما برمراد ارنه به خون مني





    نهفته دار بمن بوي دلستان مرا

    رسيد باد صبا تازه کرد جان مرا
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    بد مگوييد نازنين مرا

    گر چه بربود عقل و دين مرا





    نشنود ناله‌ي حزين مرا

    گوشش از بار درد گران گشتست





    به من آن سرو راستين مرا

    آخر اي باغبان يکي بنماي





    خار مي‌گيرد آستين مرا

    دست در گل همي زنم ليکن
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    به دل دردي که درمان نيست او را

    سري دارم که سامان نيست او را





    که خوابي هم پريشان نيست او را

    به راه انتظارم هست چشمي





    باران از کشتي که ياران نيست او را

    به عشق از گريه هم ماندم چه جويم





    شبي دارم که پايان نيست او را

    فرامش کرد عمرم روز را ز اينک





    خوش آن مضمون که عنوان نيست او را

    خط نو خيز و لب ساده از آنست





    خيالي هست گرجان نيست او را

    ز خسرو رخ مپيچ ار گشت ناچيز
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    سلام مردم چشم که گويد آن کف پا را

    گذشت آرزو از حد بپاي بوس تو ما را





    که داد اين روش و شکل سر و سبز قبا را

    تو مي‌روي و زهر سو کرشمه مي‌چکد از تو





    چو بنگرند خلايق کمال صنع خدا را

    برون خبر لم دمي تا برآورند شهادت





    بر آستان تو از خون ديده حرف وفا را

    چو در جفات بميرم بخواني آنچه نوشتم





    گمان مبر که رساند بهم دويار جدا را

    فلک که مي‌برد از تيغ بند بند عزيزان





    که پرورش جز از ين آب نيست مهر گيا را

    در آن مبين تو که شور است آب ديده عاشق





    چنين گلي نشگفتست هيچ‌گاه صبا را

    صبا نسيم تو آورده و تازه شد دل خسرو
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    تا نکني ملامتي غمزه‌ي کينه توز را

    من به هوس همي خورم ناوک سينه دوز را





    چند به ناکسان دهي سلسله‌ي رموز را

    دين هزار پارسا در سر گيسوي تو شد





    سنگ تراش کي خرد گوهر شب فروز را

    قصه عشق خود رود پيش فسردگان ولي





    نقل معاشران کنم اين دل خام سوز را

    ساقي نيم مست من جام لبالب آر تا
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    کجا خسبد کسي کش مي‌خلد در سينه عقربها؟

    من و پيچاک زلف آن بت و بيداري شبها





    چو پرهيزي ندارم جان نخواهم برد ازين تبها

    گهي غم مي‌خورم گه خون و مي‌سوزم به صد زاري





    چنين کز ياربم مي‌خيزد از هر خانه يا ربها

    چه بودي گر دران کافر جوي بودي مسلماني





    به خون ديده دشنامي که بشنيدم از آن لبها

    دعاي دوستي از خون نويسند اهل درد و من





    بود عشاق را آري بسي زين‌گونه مذهبها

    ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوي او





    که جانها پاي‌کوبان مي‌جهد بيرون ز قالبها

    بناله آن نواي باربد برمي‌کشد خسرو





    در دل خود گمان کند شعله گرم لاله را

    سوخته‌ي رخت اگر سوي چمن گذر کند





    حق لبم همي دهي از لب خود پياله را

    تو ز پياله مي‌خوري من همه خون که دم به دم
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    کو ديد حسن خويش و زما برد دست را

    يارب که داد آينه آن بت پرست را





    تعظيم کعبه کفر بود بت پرست را

    ديوانه‌ي بتان کند رو به کعبه زانک





    صيد توزنده نيست مکن رنجه شست را

    چندين چه غمزه مي‌زني از بهر کشتنم
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    وندران کوي نهاني نظري بود مرا

    وقتي اندر سر کويي گذري بود مرا





    مايه‌ي عمر بجز جان دگري بود مرا

    جان بجايست ولي زنده نيم من زيرا





    لذت از عشق همين درد سري بود مرا

    باري از ديده مريزيد گلابي که به عمر





    عاشق سوخته‌ي دربدري بود مرا

    هيچ ياد آمدت اي فتنه که وقتي زين پيش





    ليکن آلوده به دامان جگري بود مرا

    خواستم دي که نمازي بکنم پيش خيال





    تا بوسه‌يي دهد ز شکر خوب تر مرا

    دي غمزه‌ي تو کرد اشارت به سوي لب





    جز دردسر به حاصل از آن گل شکر مرا

    رويت گل و لبت شکر و اين عجب که نيست





    آخر چه دشنه داشته‌يي در جگر مرا

    چون من ترا درون دل خويش داشتم
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي

    که در کشيد به بر سرو لاله رنگ تر

    که ره نمود ندانم قباي تنگ ترا





    اگر تو خورده نگيري دهان تنگ ترا

    چه گويمت که دل تنگ من کرا ماند





    چاشنيي نمي‌کني گوشه‌ي اين کباب را

    از پي نقل مجلست هست بر آتشم جگر





    در غمت مي‌سوزم و گفتن نمي‌يارم ترا

    دلبرا عمريست تا من دوست مي‌دارم ترا