ور نرنجد لب چو شکر او را اي صبا بوسه زن ز من در او را دل دهد طرهي دلاور او را چون کسي قلب بشکند که همه کس زانکه باديست هر زمان سر او را رو سوي سر و تا فرو بنشيند حاجت سنگ نيست خنجر او را دل مده غمزه را به کشتن خلقي اي دل اکنون بجو برادر او را چون بسي شب گذشت و خواب نيامد که گرفتي درون و بيرون را از درونم نميروي بيرون گر ببيزند خاک مجنون را نام ليلي بر آيد اندر نقش لب شکر فشان ميگون را گريه کردم بخنده بگشا دي شهد هر چند کم کند خون را بيش شد از لب تو گريهي من زانکه خوانند برگل افسون را هر دم الحمد ميزنم به رخت که در کافرستان نباشد روا بتا نامسلمانيي ميکني
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي دوست ميدارم چو طفل کور دل آدينه را بس که خوشدل با غم شبهاي در خويش را کي بود بيکاري آن مردم شکاران ترا تا نظر سوي دو چشم تست ياران ترا تاکند جانان ما از لطف خود درمان ما اي طبيب از ما گذر درمان درد مام جوي نيست مثل آن صنوبر در همه بستان ما دي خرامان در چمن ناگه گذشتي لاله گفت
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي او مراکشت شدم زنده مپو ييد مرا گم شدم در سر آن کوي مجوييد مرا هم بدان خاک درآيد و مشوييد مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضاي من است هر چه خواهم که کنم هيچ مگوييد مرا عاشق و مستم و رسوايي خويشم هوس است خون من هست جگر سوز مبوييد مرا خسروم من : گلي ازخون دل خود رسته مرساني به وي اي باد صبا بوي مرا ترسم از بوي دل سوخته ناخوش گردد خاک ره گشتم و برمن گذري نيست ترا برسرکوي تو فرياد که از راه وفا با من دلشده هر چند سري نيست ترا دارم آن سر که سرم در سر کار توشود به وفاي تو که چون من دگري نيست ترا ديگران گرچه دم از مهر و وفاي تو زنند
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي گذري کن که زغم راه گذر نيست مرا خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا سرسواي تو دارم غم سرنيست مرا گر سرم در سر سو دات رود نيست عجب غير ازين کار کنون کار دگر نيست مرا بيرخت اشک همي بارم و گل ميکارم
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي سخني بگوي و از لب شکري نماي مارا قدري بخند و ازرخ قمري نماي ما را! سخن صدف رها کن گهري نماي مارا سخني چو گوهر تر صدف لب تو دارد چو صبا خرامش کن کمري نماي مارا منم اندرين تمنا که بينم ازتو مويي بکر شمه خندهيي زن سحرنماي مارا ز خيال طرهي تو چو شب ! ست روز عمرم مگذر ز گفتهي خود گذري ماي ما را بزبان خويش گفتي که گذر کنم بکويت بهمه جان چو خسرو دگري نماي مارا چو منت هزار عاشق بوداي صنم وليکن با تو روزي در سخن بيند مرا نازنينا زين هوس مردم که خلق زانکه کمان کس نداد دشمن کين توز را پير شدي گوژ پشت دل بکش از دست نفس جمله فرامش کنند، يادکن آنروز را چون تو شدي ازميان از تو بروز دگر از پي فردا مدار حاصل امروز را خود چو بديدي که رفت عمر بسان پرير شد به هوا پر بسوخت مرغ شب آهنگ را دوش زياد رخت اشک جگر سوز من هيچ نپرسند با زمنزل و فرسنگ را در طلب عاشقان گر قدم از سر کنند بين که چه خوش ميکشد هجر از وکينهها دل که ز دعواي صبر لاف همي زد کنون اي مست محتسب کش حديست اين ستم را گر در شراب عشقم از تيغ ميزني حد اي گنج شادماني اندازه ييست غم را گفتي که غم همي خور من خود خورم وليکن تا بيشتر نبينم نسرين وارغوان را آن روي نازنين را يکدم بسوي من کن
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي دستوريي خنده لب جانفزاي را جان برلب است عاشق بخت آزماي را بر سبحهي نست شرف چنگ و ناي را مطرب بزن رهي و مبين زهد من از انک چندين هزار بازروي زور آزماي را نازک مگوي ساعد خوبان که خرد کرد چه جاي پند خسرو شوريده راي را اي دوست عشق چون همه چشم است گوش نيست
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي کزو مپوش گل نو دميدهي خود را شفاعت آمدم اي دوست ديدهي خود را کجا برم بدن غم رسيدهي خود را رسيد خيل غمت ورنه ايستد جانم چه ناشنيده کند کس شنيدهي خود را بگوش ره ندهي نالهي مرا چه کنم که مرهمي برسانم گزيدهي خود را چنين که من ز تولب ميگزم کم ار گويي فرو گذاشت مکن آفريدهي خود را به چاه شوق فرو ماندهام خداوندا
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي نمونه گشت جهان بوستان مينو را بهار پرده بر انداخت روي نيکو را چگونه ميگسلد دانههاي لولو را يکي در ابر بهاري نگر ز رشتهي صبح ز دست چون بتوان داد روي نيکو را سفر چگونه توان کرد در چنين وقتي ز تيغ کوه بريده است روزگار او را به باغ غرقهي خون است لاله داني چيست ببوي گل بکف آريم جام گلبو را بيا که تا به چمن در رويم و بنشينيم که راحتي نبود صحبت ريايي را مخز به نيم جو آن صحبتي که باغرض است کزان ديار رساند صبا نسيم وفا چو خاک بر سر راه اميد منتظرم عنان خويش گذارم به اقتضاي قضا براي کس چو نگردد فلک بيتقدير چو من به خويش نباشم چه اختيار مرا ميان صومعه و دير گر چه فرقي نيست چه التفات نمايد به مسند دارا ؟ کسي که بر درميخانه تکيه گاهي يافت حريف جنس و مي صاف و گوشهي تنها خوش آنکسي که درين دور ميدهد دستش
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي وي ديده گر صفرا کنم آبي بزن اين خاک را اي باد برقع برفگن آن روي آتشناک را که آلوده ديده چون توان آن آستان پاک را ريزي تو خون برآستان من شويم از اشک روان تاراج دين تلقين مکن آن هندوي بي باک را زان غمزه عزم کين مکن تاراج عقل و دين مکن پرده دري آموختي آن امن صد چاک را تا شمع حسن افروختي پروانه وارم سوختي اين زهر بگذشت از فسون ضايع مکن ترياک را جانم چو رفت از تن برون و صلم چه کار آيد کنون آندم کز آه صبح تاب آتش زنم افلاک را گويي بر آمد گاه خواب اندر دل شب آفتاب يک ذره آتش بس بود صد خرمن خاشاک را خسرو کدامين خس بود کز شور عشق از پس بود ما به بويي مست وساقي پر دهد پيمانه را جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بيش زان که رسوايي نياموزد کسي ديوانه را حاجتم نبود که فرمايي به ترک ننگ و نام مرغ آتش خواره کي لذت شناسد دانه را خسرو است و سوز دل و ز ذوق عالم بيخبر
پاسخ : اشعار امير خسرو دهلوي پندي بده دو نرگس خونخوار خويش را آوردهام شفيع دل زار خويش را مرهم نميدهي دل افکار خويش را ايدوستي که هست خراش دلم از تو وآزاد کرد جان گرفتار خويش را آزاد بندهيي که به پايت فتاد و مرد تربر کنيم بخت نگونساز خويش را بنماي قد خويش که از بهرديدنت از سر رواج ده روش کار خويش را سرها بسي زدي سر من هم زن از طفيل تعظيم کن به اين قدري يار خويش را دشنام از زبان توام ميکند هوس کردند رها دامن صد پاره ما را رفتند رفيقان دل صد پاره ببردند پرده راز کي شود دامن چاک چاک را هر طرفي و قصهيي ورچه که پوشم آستين