فروغ فرخزاد بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستیست زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم زیرا درون جامه بجز پیکر فریب زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم! آن آتشی که در دل ما شعله می کشید گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره رسوا نداده بود! بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، در گوش هم حکایت عشق مدام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما
پاسخ : اشعار زیبا فریاد از سیمین بهبهانی ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی پنهان مساز راز غم خویش در سکوت باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟ ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟ نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود ای آن که گاه گاه ز من یاد می کن
پاسخ : اشعار زیبا کودکان خار چوبان/یدالله رویایی پناه از سنگ داری تار چوپان به روی بستری از خار چوپان سرت بر بالشی از خار و خاراست دو چشمت چشمههای خواب چوپان به گوشت می رسد هر دم صدایی صدای دختران آب چوپان رفیق کوهی و کوهت رفیق است چه خواهد کوهسار از یار چوپان ؟ گیاهانش همه تلخند و یک روز کشندت کودکان خار چوپان یدالله رویایی
پاسخ : اشعار زیبا برو! سفر بخیر، عزیز! یار ِ همیشگی ت منم! پشت ِ سر ُ نگا نکن! دیدنی نیست گریه ی من! وقتِ خداحافظی مون، یه حرف ِ آفتابی بزن! بگو همیشه با منی! تا آخرین فصل ِ سفر! بگو! بگو تا خون نشه، این دل ِ زار ِ در به در! سفر بخیر! عزیز ِ دل! گردنه ها پُر خطر ِ! ببین که از هق هق ِ من، شونه ی واژها ها تر ِ ! برای برگشتن ِتو باید کدوم شعر ُ سرود؟ باید کدوم ترانه ر ُ از کف ِ لحظه ها رُبود؟ باید کدوم قصیده ر ُ به دست ِ قاصدک سپرد؟ باید که از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟ بگو همیشه با منی، تا آخرین سطرِ صدا! بگو تا این ترانه ر ُ پر کنم از خاطره ها! سفر بخیر! عزیز ِ دل! گردنه ها پر خطر ِ! ببین که از هق هق ِ من، شونه ی واژه ها تر ِ!●
پاسخ : اشعار زیبا خدای را مسجد من کجاست ای ناخدای من؟ در کدامین جزیره آن آبگه ایمن است که راهش از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟ *** از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم - با نخستین شام سفر - که مزرعه سبز آبگینه بود. و با کاهش شب - که پنداری در تنگه سنگی جای خوش تر داشت - به در یائی مرده درآمدیم - با آسمان سربی ِ کوتاهش - که موج و باد را به سکونی جاودانه مسخ کرده بود. و آفتابی رطوبت زده - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش سر گردانی می کشید،
پاسخ : اشعار زیبا مرا به خانه ام ببر (ایرج جنتی عطایی) شب آشیان شبزده چکاوک شکسته پر رسیده ام به ناکجا مرا به خانه ام ببر کسی به یاد عشق نیست کسی به فکر ما شدن از آن تبار خود شکن تو مانده ای و بغض من از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست مرا به خانه ام ببر که شهر ، شهر یار نیست مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست سکوت نعره می زند که شب ، ترانه ساز نیست مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه ، خانه نیست
پاسخ : اشعار زیبا ای نشسته روبرویم شعله وار خواهشت سوازندن شب های تار پرده ی بیرنگیم را تو مبین در پس این پرده روز و شب عجین باغ ها روییده در چشمان تو چشم تو سرسبزی پنهان تو در نگاهت رویش اعماق من جان من تابان و خاموش است تن گر لباس شب فروپوشیده ام صبح جان بین آسمان دیده ام این نه خاکستر که باغ شعله زاست سردیش از گردش خورشید هاست خشم می دانم تو را در خویش سوخت چشم این پروانه را با شعله دوخت کاش با خشمت مرا می سوختی سرزنش دیگر نمی افروختی من نمی خواهم تو را ویران کنم از غبارت خانه آبادان کنم باغ را ویرانگی پیوندهاست هر جدایی را نشان از بندهاست در دل ویرانه جز آباد نیست گریه را جز غنچه های یاد نیست چهره را از گریه شوی و سبز باش آتش درماندگان را رمز باش
پاسخ : اشعار زیبا یاور از ره رسیده با من از ایران بگو از فلات غوطه در خون بسیاران بگو باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو شب سیاهی می زند بر خانه های سوکوار از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو پرسه ی یأس است در آوای این پتیارگان از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو سوختم ، آتش گرفتم از رفیق نارفیق از غریبه ، آشنا ، یاران هم پیمان بگو ضجه ی نام آوران زخمی به خاموشی نزد از خروش نعره ی انبوه گمنامان بگو قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو
پاسخ : اشعار زیبا بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از حیاط های ازدحام و انزوا از حیاط های کودکان هدر و زنان پا به زا استواران لغوه کبوتربازان زمینگیر و پیرزنان لاجورد و گرد آجر از حیاط های رخت و رخت و رخت از حیاط های حوض های غسل و وضو از حیاط های زن پدر و نشانده هوو ، پدر خوانده از حیاط های قرض و قسط و مساعده روضه ، نذر ، دخیل از حیاط های رادوی ، تپاز راشد و مهوش از حیاط های گلپا و یاحقی از حیاط های اسمیرنوف شلاق نعره های پدر و هق هق مادر از حیاط های امید های مبهم و رؤیا بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از کوچه های پرسه پس لیس از کوچه های چولی کولی و سک سک از کوچه های نسق حیدر حیدری و قرق از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر از کوچه های تاج ، پرسپولیس بهمنش و قلیچ از کوچه های نگاه های خواستار و سلام خای سرخ آبی از کوچه های دیدار های پنهان سایه های مشکوک نفس بریدگی از کوچه های مشیری ، فروغ از کوچه های خاطرات مکتوب و بلوغ بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از شهر های انتقال مهاجرت تبعید از شهرهای گنبد باغ ملی بازار از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما قاطر از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه از شهرهای زرد زخم ، صرع خوره از شهرهای فقر ، مرگ و نفرین مادران از شهرهای ژنرال ها حکومت نظامی و انتخابات از شهرهای رود ، کوه ، دشت از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد از شهرهای وداع های معطر و اشک بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از خیابان های پلکارد و گاردن پارتی ساندویچ ، آبجو ، زر از خیابان های بخت آزمایی فال ، تصنیف از خیابان های کیهان ، اطلاعات از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها از خیابان های منفردزاده ، داریوش وثوقی ، گوگوش از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود از خیابان های راهپیمانیی اعلامیه قطعنامه قیام از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ از خیابان های طویل بی برگشت و بغض بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه از اتاق های رنگی پوستر پله ، تختی، کلی و تیم ملی فوتبال از اتاق های نقشه ، مینیاتور و خط نستعلیق از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ از اتاق های مصدق ، مائو استالین ، و علی از اتاق های ختفا ، گریم لو رفتن از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو و تردید از اتاق های سرد تو در تو و هق هق بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردن از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک از سلول های خود آموز و دیکشنری از سلول های یقلاوی سه سیگار روزانه و شبان مقطع کابوس از سلول های دغدغه ، دوار ، درد از سلول های زخم ، عفونت ، ورم از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز و حسرت یک آغوش از سلول های چه گوارا شریعتی و خوجه از سلول های فریب دادن زندانبان فریب دادن خویش از سلول های فراموش کردن به خاطر آوردن از سلول های اشک های یاغی و غضب های رام و امید بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد از سال های کنکوذ ، کار و اجباری از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت از سالهای جهل ، توطئه ، فریب از سال های قتل عام انقلاب از سالهای سایه روشن سیال و شک بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردن تا با دهان کوچک تو بخوانم آواز سرزمین صبورم را در جشن زاد روز کودک اینده بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
پاسخ : اشعار زیبا آهسته باز ازبغل پله ها گذشت درفکرآش وسبزی بیمار خویش بود اما گرفته دوروبرش هاله ی سیاه اومرده است وباز پرستارحال ماست درزندگی ما همه جا وول می خورد!هرکنج خانه صحنه ای ازداستان اوست درختم خویش هم به سرکارخویش بودبیچاره مادرم!هرروزمی گذشت ازاین زیرپله ها آهسته تا به هم نزند خواب نازمن امروزهم گذشت در،بازوبسته شدباپشت خم ازاین بغل کوچه می رودچادرنمازفلفلی انداخته به سر کفشش چروک خورده وجوراب وصله دار، اوفکربچه هاست هرجاشده هویج هم امروزمی خردبیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها!اوازمیان کلفت ونوکرزشهرخویش آمدبه جستجوی من وسرنوشت من آمدچهارطفل دگرهم بزرگ کردآمد که پیت نفت گرفته به زیربال هرشب درآید ازدریک خانه ی فقیرروشن کندچراغ یکی عشق نیمه جان ،اوراگذشته ای است سزاواراحترام، تبریزما،به دورنمای قدیم شهردرباغ(بیشه) خانه ی مردی است باخداهرصحن وهرسراچه یکی دادگستری است این جابه دادناله ی مظلوم می رسنداین جاکفیل خرج موکل بود وکیل مزدودرآمدش همه صرف رفاه خلق درباز وسفره پهن برسفره اش چه گرسنه ها سیرمی شوندیک زن مدیرگردش این چرخ ودستگاه اومادرمن است انصاف می دهم که پدررادمرد بودباآن همه درآمد سرشارش ازحلال روزی که مردروزی یکسال خودنداشت اما قطارهای یراززادآخرت وزپی هنوز قافله های دعای خیراین مادرازچنان پدری یادگاربودتنها نه مادرمن ودرماندگان خیل اویک چراغ روشن ایل وقبیله بودخاموش شد دریغ!نه اونمرده می شنوم من صدای او،بابچه هاهنوزسروکله می زندناهید لال شو!بیژن بروکنارکفگیربی صدا دارد برای ناخوش خودآش می پزداومردودرکنارپدرزیرخاک رفت اقوامش آمدندپی سرسلامتی یک ختم هم گرفته شدوپربدک نبودبسیارتسلیت که به ماعرضه داشتندلطف شمازیاد!اماندای قلب به گوشم همیشه گفت:این حرف هابرای تومادرنمی شود!پس این که بود؟دیشب لحاف ردشده برروی من کشید لیوان آب ازبغل من کنارزد!درنصفه های شب یک خواب سهمناک وپریدم به حال تب نزدیک های صبح اوباز زیرپای من این جانشسته بود آهسته باخدارازونیازداشت نه!اونمرده است!نه اونمرده است که من زنده ام هنوز اوزنده است درغم شعروخیال من میراث شاعرانه ی من هرچه هست ازاوست کانون مهروماه مگرمی شود خموش؟!آن شیرزن بمیرد؟اوشهریارزاد (هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق)اوباترانه های محلی که می سرودباقصه های دلکش وزیباکه یادداشت ازعهدگاهواره که بندش کشیدوبست اعصاب من به سازونواکوک کرده بوداوشعرونغمه دردل وجانم به خنده کاشت وانگه به اشک های خودآن کشته آب دادلرزیدوبرق زدبه من آن اهتزازروح وزاهتزازروح گرفتم هوای نازتاساختم برای خودازعشق عالمی اوپنج سال کردپرستاری مریض دراشک وخون نشست وپسررانجات داداماپسرچه کردبرای تو؟هیچ!هیچ!تنها مریض خانه به امید دیگران یک روزهم خبرکه بیااوتمام کرد!درراه قم به هرچه گذشتم عبوس بودپیچیدکوه وبه من فحش دادو دور شدصحراهمه خطوط کج وکوله وسیاه طومارسرنوشت وخبرهای سهمگین دریاچه هم به حال من ازدورمی گریست تنهاطواف دورضریح ویکی نمازیک اشک هم به سوره ی یاسین من چکیدمادربه خاک رفت می گشت آسمان که بکوبدبه مغزمن دنیابه پیش چشم گنهکارمن سیاه وز،هرشکاف ورخنه ی ماشین غریوباد یک ناله ی ضعیف هم ازپی دوان دوان می آمدوبه مغزمن آهسته می خلید:تنها شدی پسر!بازآمدم به خانه چه حالی نگفتنی!دیدم نشسته مثل همیشه کنارحوض پیراهن پلیدمرابازشسته بودانگارخنده کردولی دل شکسته بود:بردی مرابه خاک سپردی وآمدی!تنهانمی گذارمت ای بینواپسر!می خواستم به خنده درآیم زاشتباه اماخیال بودای وای مادرم!