" گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان ، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. " این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش ، شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید ، کاری ندارد. " او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد ، نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا ، بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد و بدون خدا ، انسان.