آغوش گرمت حمایت بی منتت عشق بی پایانت... و این بود خواسته ی من... نبودنت ندیدنم... و این بود عمل تو....
بازم دلم گرفته تو این نم نم باروون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون خاطرات گذشته منو میکشه اروم چه حالــــی دارم امشب به یاد تو زیر باروون:
دلم گرفته از این سیاهی شب ها چرا سحر نمیشود هر شب به لحظه ای که می دهد سردی پاییز اتاق کوچک من یخ زده از این غربت چرا سحر نمی شود این شب ها ؟ در آستانه رفتن و بودن دلم عجیب گرفته بخاطر بودن چرا به لحظه خود نمی شود پایان دلم گرفته از این لحظه های آنی مرگ چرا نمی چکد در لحظه لحظه زندگی ام دوباره شد بعد و سحر به باغ ملائک دو بوسه زد امروز دوباره در گذر ثانیه های عمرم دلم گرفت و دلی نپرسید “ غم گران تو چیست؟ “ دلم گرفته از این ظالمان دوره سرد چرا نمی شود پایان درد! چرا نمی گیرد آرام درد! دلم گرفته از بی رحمی پاییز! دلم گرفته از هر فصل ! چرا نمی شود پایان لحظه تکرار دلم گرفته از این ظلم و سیاهی شب دلم بهار می خواهد روشنایی نو دلم سفر می خواهد به راه آخرت و پایان شاعر الهه فاخته