1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

شروع موضوع توسط ᙢØhâmmaℭ ‏21/3/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    « عشق در اين زمانه ! »
    اي ستاره چرا نتابي تو
    چشمك تو به شهر افلاك است
    ناگهان ابر مي رود به کنار
    چه نگاهي چه شهر دل پاك است
    هيچ آرايشي ندارد عشق
    بينوا عشق پادشاه گداست
    همچو بود است در پي تعليم
    با همه هست باز هم تنهاست
    بينوا خوانده ام تو را اي عشق
    عمر گل با وفا نمي ماند
    دل ليلي شكسته از هجرش
    از چه رو پيش ما نمي ماند
    عشق در اين زمانه رنگين است
    سادگی های چشمهارفته
    با ريمل سرمه و خط و خال است !
    با هوس مرغ عِشق پر بسته
    عشق در اين زمانه غمگين است
    ليلي از عاشقي چه مي رنجد
    او كه دارد خيالِ آينده
    بازروزورو حرف مي سنجد
    يا كه نه این زبانِ ما ر افسون
    قصر هايي كشيده از الماس
    دست او را گرفته در باران
    بين اِمواج گيسوان يك یاس !
    چه غروري به زير پا افتاد
    و چه ابليس راز دار دل است
    قايقي روي موج مي آيد
    چشم عاشق هنوز يار دل است
    باورش نیست اوهوس بازاست
    باورش نیست یاریارمی گیرد
    باورش نيست قلب او تنهاست
    با sms قرار می گيرد !
    عشق در اين زمانه مسكين است
    دفتر ازدواج و ثبت طلاق
    او خسيس است كودكم بيمار
    طاقتم طاق ترس من از عاق
    با لباس سفيد آمده ام
    با كفن گفته اند بر گردي
    راه حلي زغصه پژمردم
    من بله گفته ام به نامردي !
    نقب خواهد زدن به خاطره ها
    خنده ي قاضي و سكوت نگاه
    جمع بودند عقد و روبوسي
    قلبِ من آسمان تو هستي ماه !
    عشق در اين زمانه شيرين است
    گر قدم پيش راه بگذاري
    دختر خوب خانه ی باباست
    نكند سر به چاه بگذاري !
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    من دوستت دارم جواني ، تو همدم شيرين بياني
    هم نور داري هم سپيده ، اي كاش يك عمري بماني !

    اين آرزويم آتشين بود ، از عمق جان خواندم : خدايا
    خواهم جواني جاودانه بگشا گره از اين معما
    من از خزانِ عمر ترسم ، پيري هزاران درد دارد
    اخم و سياهي و غم و آه ، قلبي سياه و سرد دارد
    خواهم جواني شاد كامي خواهم گلِ سرخ بچينم
    خواهم روم چون نازنيني در ساحل دريا نشينم
    خواهم شبي با ماه باشم ، با يك سبد باغ ستاره
    خواهم بچينم از گلي سرخ ، شادابي و عمر دوباره
    با سجده گفتم : حرفها را ، بغضِ نگاهم خواندني بود
    شايد سر شك آخربنم ، در چشم دنيا ماندني بود
    شب خواب ديدم آسمانم ، عطر گل سرخی هوا بود
    زيباترين دختر به ابري ، كالسكه ران باد صبا بود
    گفتم : سلام اي دخت مهتاب ، هان كيستي اهل كجايي
    گفتا : همان راز و نيازم ، با ما هميشه آشنايي !
    من جاودانه ماندم آري بر خاستم از خواب شادان
    من شعرهايم عمر باقي است ، شكر خداوند از دل و جان
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    « قامت ترسا »
    ليلي و مجنون زعالم رفت و شهري پا گرفت

    همنوا باآه مجنون ، قامت ليلا گرفت
    حافظ و شاخ و نباتش عاقبت گردون بهشت
    معني والاي شعرش گنبد مينا گرفت
    شهريار از همدمي با ما ه غمگين شد نشست
    ماه آمد شعر او را لوءلوء لالا گرفت
    مولوي شمس الحق تبريز را پيدا نكرد
    مثنوي هفتادمن پيدا شد و دريا گرفت
    رستم از سهراب غافل ماند بر خاك اوفتاد
    غفلتش افزون شد و آن ديدة بينا گرفت
    موليان بر سر مزن غربت تو را زبينده تر
    خاك شد آن تيره چشم و ره سوي بالا گرفت
    فائزا ! صياد بودي عاقبت صيدش شدي
    دام شد زلف پري و نرگس شهلا گرفت
    بانگ ناقوس است هاتف در دلت بانگ نماز
    قامت ترسا قيامت شد غم فردا گرفت
    در گلستان مي روي سعدي گلستان تو را
    غمزة آهو وش شيرين تر از هر جا گرفت
    لاجرم سر زد به مسكيني دعاي ياربم
    مستحق بود و زكاتش ظلمت يلدا گرفت
    عاقبت يارم شدي اي بهترين همدم قلم !
    مي روي اما بدان حرفت قرار از ما گرفت !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    « مسافر »
    وقت اذان است اي مسافر
    از هر خود و خويشي رها شو
    نزديك تر از شاهرگ اوست
    آري مس جان پر بها شو
    وقت اذان است اي مسافر
    مقصد كجا گم كرده راهي
    توصيف دوزخ را شنيدي
    در حسرت باغ الهي
    وقت نماز است اي مسافر
    آري مسلمان شو وضو ساز !
    وقت نماز اما چو مؤمن
    ايمان : يگانه همدم راز
    از من مپرس نام و نشان را
    گفتي : حريم كعبه زيباست
    با صاحب خانه چه گفتي ؟!
    آيا تو را پيمانه پيماست ؟!
    آيا شراب وصل با توست
    يا نه فقط «حاجي» شدي مرد !
    گل پيكري از مكه آمد
    اين «حاجيه» بودن گل آورد
    دلها شكستي چون غريبه
    آري غريبي چاره ساز است
    روزي كه مسكينان بيارند
    چشمان تو غرق نياز است
    دلخوش شدي بر « حجّ اكبر » !
    اين بينوا « در هم » ندارد
    يك مسجدي پر نور داري ؟!
    ديگر قيامت غم ندارد
    موي سپيدت را نظر كن
    انگار در معنا سياه است
    گرد سپيد آسياب است
    يا نه قيامت روسياه است !
    قصدم نه رنجاندن نه طعنه است
    در كنج دل حرفي است بي كين
    عبرت بياموز و مجبت
    آري محبت ! زهر شيرين
    تلخ است از هر خس شنيدن
    اما گهر گاهي شود گم
    ويرانه جاي شمع گر نيست
    حافظ كجا نوشيده از خم
    آري قلم اسرارها گفت
    اما گمانت بود واهي است
    بگذر بگو بر خاك افتاد
    شايد نصيبش سر پناهي است
    شايد بگيرد دامنش را
    عطر نسيم صبحگاهي
    شايد بيايد يك زماني
    اين خسته دل سوداي آهي !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    تقديم به او كه پر زد اما مظلوميت نگاهش ماند



    « خاطره »
    در باز كرده اند ، پس چرا من زنگ مي زنم
    انگار يك سري به لحظه ي دلتنگ مي زنم
    خواهم صدا بزني كيست ؟! «من» نه «تو» آشناست
    چشمان تو كتاب ، دم از فرهنگ مي زنم
    آن قدر خنده زد كه اشك از چهره اش گرفت
    اكنون خيال گریه با دل در جنگ مي زنم
    آهسته گفت : تو يك دوست ، دوست با منی
    امروز فاصله ها ، خاطره فرسنگ مي زنم
    در خواب ديده ام كه درون قايقي از جنس رهگذر
    من مي روم آب هيولاست سنگ مي زنم
    تعبير خواب خسته ي من دوري تو بود
    امروز تو رفته اي و من به غمي چنگ مي زنم
    اي زنگ ها ! خموش ! خبر از (بزم) كم دهید
    اينك منم كه به يک گورسنگ می زنم
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    « نقاش »
    چشمان غمگين تو اي گل در پيش چشمانم نشسته
    با آن لب پر خنده اما اندوه پنهانم نشسته
    اي شادتر از پيچش موج در پاي درياهاي هستي
    با طرح شادي از محبت غمخانه ي دل را تو بستي
    ديدم غزل فرياد مي كر د در پيچش هر قطره آبت
    شاعر نبودم گشت شاعر مرغ دلم پر زد برايت
    از وزن مي خواهم بگويد يك قالبي نواز برايم
    اما چو شمعي هستم از عشق پروانه جان كردي صدايم
    بعد از سحرگاهان پر شور از اين غروب خسته بگذر
    آبي ، سراسر آسماني طرحي بكش يا عشق بنگر
    آلاله ها را هيچ انگار تنها گل سرخ نگاهت
    با ديدگان گرم و پر شور دستان من هم تكيه گاهت
    من دوست دارم آسمان را اما غروبي تلخ و دلگير
    با موج هايي كه پر از غم از زندگي ها ، چشم و دل سير !
    جان من و جان محبت طرحي بكش از عشق جاري
    سر تا به سر آرامش و شور ، برگي به فصل دوستداري
    خواهم ببينم طرح هايت در فصل بعد اين نمايش
    دستي براي دوستي هست با ياد حق غرق نيايش
    خواهم سرودي سبز باشي در لابلاي برگ اميد
    خواهم غرورت را ببينم در پرتوي از رنگ اميد
    چون ياسمن سرمست و مغرور در پيش چشمانم بخندي
    خورشيد گرم و با صفا را با نور چشمانت ببندي !
    اي غنچه ي زيبا ي فردا ! آرامشِ دلها چه زيباست
    تنها سپيد و سبز كافي است رنگ سياه و خسته تنهاست !
    من دوست دارم نام پاكت چون خوب و ناز و با صفايي
    قلب تو را اي چشمه ي شوق ديدم كه با آلاله هايي
    احسنت طرحي خوب و زيبا در پيش چشمانم نهادي
    من شمع تو پروانه هستي از من نما گاهي تو يادي !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    « سكوت »
    تنها درون خانه هستم
    در يك غروب خسته دلگير
    خواهم بداني دوست اي دوست
    از زندگاني گشته ام سير !
    خواهم بداني پاك هستم
    چون دامن پر موج دريا
    خواهم بداني با تو هستم
    با خوشه ي اشك ثريا
    امشب هواي خانه خالي است
    جاي تو را خالي نمودم
    جاي تو خالي باز خالي!
    بودم ولي بي تو نبودم
    اي دوست چشمانم غمين است
    خاكستر دنياست احساس
    هندوستان خواهم بميرم
    آتش بگيرد قلب اين ياس
    خواهم مزارم را بسازند
    در هاله اي از روشنايي
    خواهم گل سرخ بكارند
    يعني : هميشه پيش مايي !
    دستان من دستان نور است
    بر روي لب : ذكر أنا الحق !
    هرگز نترسم از شبي سرد
    كه مرگ مي كوبد به در : تَقْ !
    هرگز ننالم از تب و درد
    آخر خدايم دوست دارد
    تب هديه اي از دوست از دوست
    گر مغز يا گر پوست دارد
    يارب شبي تلخ است امشب
    آتش به جان من نشسته
    موج غريبي در دلم هست
    كشتي مگر در دل شكسته
    بارش به جز شيشه چه باشد
    اين تاجري كه بي خيال است
    دارد توكل : بيمه نامه
    آشفته اي صاحب كمال است
    خواهم سرشكم : دانه دانه
    دنيا نمي خواهم به اين چشم
    بيگانه را بسيار ديده
    با آشنايان بوده در خشم
    خواهم دو پايم در سرايم
    گردش نمودهموج در موج
    هرگز نديده راحتي را
    بعد از نشيبي بوده در اوج
    خواهم صدايم خسته بي روح
    در جمع همچون شمع سوزد !
    در سينه اش داغ گلي هست
    عمق نگاهش چون بدوزد !
    خواهم غرورم خاك افتد
    همچون كبوتر تير خورده
    قلبم بسوزد چون شهابي
    آخر مرا از ياد برده
    خواهم زنم فرياد فرياد
    انسان ! سلام سمفوني عشق
    يك روز بودي بنده اي شاد
    اكنون چه كس ؟! دلخوني عشق
    خواهم زنم فرياد : هستم !
    اما سكوتم راز دارد
    دانم غروبي تلخ دلگير
    بانگ رحيل آغاز دارد
    دانم روم در پيشگاهي
    با كوله باري پاك خالي !
    از كارهاي نيك : لبخند
    از كارهاي بد : زغالي !
    دانم روم يك روز ترسان
    پا یم بلغزد بر لب چاه
    حتي ندانم روز باشد
    يا شب شده در آسمان ماه
    دانم روم با شرمساري
    من بنده ام بد بنده اي من !
    اما اميدي كور سو هست
    آوار سد پابنده اي من !
    پابند چه ؟! احساس احساس
    عطر گلي كه مي رسد مست
    از آن طرف تر چلچراغي
    تا روشنايي فرصتي هست
    برخاستم انسان منم من
    آن گم شده در وادي نور
    دارد چراغي در كف اما
    بر دوش دارد يك سبو كور !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    « اشك مريم »
    مريم چه غمگين گريه مي كرد
    ديدم نگاهش آتشين بود
    در عمق چشمانش ستاره
    زيباترين غمنامه اين بود
    پرسيدم از خود با نگاهي
    آيا براي چيست اين اشك
    از حسرت روز جواني است
    يا بر جواني ها برد رشك
    آهنگ غمگيني كه برخاست
    اسراري از حرف دلش بود
    گفتم : يقين در اين ترانه است
    گم گشته اي در ساحلش بود
    با قايق احساس رفتم
    از گونه اش اشكي بچينم
    ديدم توانش را ندارم
    آخر چه هستم دل غمينم
    از نو نگاهش حرفها زد
    گفتم گل مريم مخور غم
    دنيا سراب و ما حبابيم
    گم مي شويم چون صبح و شبنم
    حرف دلم ناگفته جا ماند
    بر گونه هاي سرخ رنگش
    چشمان او رنگ شفق بود
    غم آمده گويي به جنگش
    او را رها كردم به آهي
    گفتم : خدايا رحمت آور
    ما بندگان تنها ترينیم
    يكدم نگاهي بنده پرور
    با قايق احساس ها ، مان
    تا شادماني ها زند موج
    حتي كبوتر هاي تنها
    با مژدة وصلي پرد اوج
    غمنامه ام دست قلم بود
    مريم چه لبخندي به لب داشت
    رفتم نمازم را بخوانم
    مريم كنار واژه ها ماند
    تنها ترين غمنامه ي دل
    دست رباعي شد چها خواند !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    [HR][/HR]
    « قهر مريم »
    قهر است با من يك گل ناز
    گل چهره اي با نام مريم
    چشمان او رنگ چمن هاست
    با خنده هايش مي برد غم
    خواهي بداني قهر از چيست
    من اين من مغرور كردم !
    دستان احساسش زدم پس
    رنجاندم از خود دور كردم
    اين خواب شايد هم سراب است
    از دست من رنجور گشته
    باحرفهایی ناجوانمرد
    قلبش شکستم دورگشته
    صدبار گفتم با نگاهم
    مريم پشيمانم ببخشا
    افسوس مي دانم نبخشد
    چون مي شناسد خوب من را !
    مي داند اين مغرور سر مست
    به قول شاعر آدمي نيست !
    اين آب و گل چون شوره زار است
    اين زندگي هم جز دمي نيست
    دست قلم را تا گرفتم
    احساس ها صد ناز مي كرد
    دست غزل ها دور مي شد
    چشم رباعي باز مي كرد
    اي كاش دستانم غزل بود
    با غنچه هاي نرگس و ياس
    دلشاد مي رفتم به سويش
    با ديدگاني غرق احساس
    از بوسه هاي گرم حافظ
    پيشاني او مي ستودم
    فالي به رسم مهرباني
    با آرزوها مي گشودم
    در شهر خود گويي غريبم
    مريم كنار واژه ها نيست
    دور است چشمان من از او
    اين شاعر بيچاره هم كيست ؟
    با شعر هاتف جان گرفتم
    مريم نهاني صد نظر داشت
    گر چه سخن با من نمي گفت
    گلخنده اي خوش بال و پرداشت
    با ديدگانش حرف مي زد
    يعني جهاني آشتي هست
    اين قدر ها هم بد نباشيم
    اين پنجره بر عشق كي بست ؟!
    رفتي خداحافظ گل من
    ديدار باشد تا قيامت
    گر چه نگاهم با تو باقي است
    دلشاد باشي به سلامت
    آهووش شعرم كشاندي
    در دام با تصوير قهري
    دست غزلهايم رماندي
    خوش مي روي تو ماه شهري
    مي دانم از من حرفها هست
    يا ذكر خيري بي مروت !
    باشد حلالت حرفها زن
    اما به آيين فتوت
    آخر خدايي هم كه داريم
    او حرفهايم را شنيده
    از حرفهايم با خبر بود !
    او خالق است و آفريده
    من گر بگويم غيبت اي دوست
    دانم يقين حرف خوشي هست
    آخر تنور گرم از چه ؟
    با دشمني كي دل خوشي رست ؟!
    بگذار دستانت بگيرم
    با يك سلامي دوست پيوند
    بگذار چشمانم ببارد
    بر آن لبان بسته لبخند
    بگذار تا تنها نباشيم
    آخر زمانه ماندني نيست
    يك خاطره مي ماند اي دوست
    ديوان دنيا خواندني نيست
    يك خاطره مي ماند و بس
    قهري تو يا در آشتي ها ؟!
    به نيت اين حرف گاهي
    فالي بزن گل كاشتي ها !
    امشب رباعي مال من شد
    مريم اگر قهر است باشد
    امشب غزل گر بيوفا شد
    از بهر مريم دانه پاشد !
    آخر غزل دلتنگ هستم
    چشم غزل در كار زاري
    آخر نمي داني چه دارد ؟!
    اين لحظه ي چشم انتظاري
    وقتي جوابي منتظر نيست
    دل مي زند صد بار صدمشت
    افسوس قاضي هم نباشد
    فرياد بر دارد مرا كشت !
    آن لحظه كه طوفان غم ها
    از غصه ي او مي شكافد
    شايد فلاني خواب باشد
    شكر بخندد گريه بافد !
    امشب رباعي مال من شد
    جاي «مشيري» هست خالي
    شايد بخواند شعر من را
    صاحبدلي بر روي قالي
    اين شعر ها هم گفتني نيست
    سوز دل و طوفان آه است
    چون «شهريار» از دل بريده
    تا صبحدم چشمش به ماه است
    شايد «فروغ» است و به نی زار
    امشب خيال يار دارد
    گر چه طلاقش را گرفته
    افكار شيرين بار دارد
    شايد گلستان است و «سعدي»
    در دامنش گلها نهفته
    با وعده هايي آسماني
    دست وفا داري گرفته
    شايد كه «مولانا» است با «شمس»
    صد مژگاني ساز كرده
    گم گشته اش را گر بيابد
    تا عرش هم پرواز كرده
    شايد نظر شيراز دارد
    با «حافظ» و شاخ نباتش
    با يوسف گم گشته آيد
    خوش مي خورد آب حياتش
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار زیباجنیدی(شاعر جوان و خوش ذوق شیرازی )

    شايد كه «فردوسي» است با بزم
    رستم خيال بزم دارد
    اي كاش مي دانست فرزند
    نشناخته همرزم دارد
    شايد كه«سيمین» است و يك زن
    از روسياهي ننگ دارد
    گر چه هزاران دل به دام است
    جام است و پاسخ سنگ دارد
    شايد كه «سهراب» است و يك راه
    تصوير در تصوير بي رنگ
    رنگ خدا را مي شناسد
    با سينه اي دلتنگ در جنگ
    شايد كه از «نيما» سخن گفت
    از يوش از افسانه هايش
    دشمن فراوان داشت نيما
    شمع است با پروانه هايش
    شايد خيال نثر دارد
    از «بيهقي» دارد حكايت
    از ظلم و نا حق پرده برداشت
    بي ترس از ظالم روايت
    شايد خيالش با فرنگ است
    «ويكتورهوگو» با بينوايان
    شايد «كوزت» در راهمانده
    دستي به ياري بانوايان !
    صدبار خواندم باز خواندم
    باد آفرين بر عشق مانا
    شايد نشان از «دهخدا» داشت
    با آن مثل ها خوب و شيرين
    اين گنج را او زود فهميد
    در رحمت حق باد آمين
    شايد كه «پروين» است و با عشق
    چشم قصايد باز كرده
    هر جا خروشد رعد و برقي
    گنجشك كوچك ناز كرده
    بغض دلم دست قلم خواند
    اين آشتي هم ماجرايي است
    شرحي است از دلدادگي ها
    يك شهر بي چون و چرايي است
    ليلي وش شعر من اكنون
    قهر است يا صلح است ؟! هر دو !
    آخر نمي داني چه سخت است
    همدم شدن با يار بد خو !
    آرام گشتم با قلم زود
    آخر قلم آرام جان است
    مريم بگو تا قهر باشد
    آشتي اگر آخر زمان است !
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.