پاسخ : گلچین اشعار مولانا آن انا بی وقت گفتن لعنتست آن انا در وقت گفتن رحمتست آن انا منصور رحمت شد یقین آن انا فرعون لعنت شد ببین لاجرم هر مرغ بیهنگام را سر بریدن واجبست اعلام را سر بریدن چیست کشتن نفس را در جهاد و ترک گفتن تفس را آنچنانک نیش کزدم بر کنی تا که یابد او ز کشتن ایمنی بر کنی دندان پر زهری ز مار تا رهد مار از بلای سنگسار هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر دامن آن نفسکش را سخت گیر چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست بازهم در مورد تناقض های ظاهری و نتیجه گیریه جالب مولانا از مثنوی: دیر گیرد سخت گیرد رحمتش یک دمت غایب ندارد حضرتش ور تو خواهی شرح این وصل و ولا از سر اندیشه میخوان والضحی ور تو گویی هم بدیها از ویست لیک آن نقصان فضل او کیست آن بدی دادن کمال اوست هم من مثالی گویمت ای محتشم کرد ، نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا نقش یوسف کرد و حور خوشسرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت هر دو گونه نقش استادی اوست زشتی او نیست آن رادی اوست زشت را در غایت زشتی کند جمله زشتیها به گردش بر تند تا کمال دانشش پیدا شود منکر استادیش رسوا شود ور نداند زشت کردن ناقص است زین سبب خلاق گبر و مخلص است پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند بر خداوندیش و هر دو ساجدند
پاسخ : گلچین اشعار مولانا که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست ای آفتاب حسن ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز : بيش مرانجان مرا ٬ برو! آن گفتنت که بيش مرانجانم آرزوست وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نيست وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا من ماهيم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست يعقوب وار وا اسف ها همی زنم ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوراگی کوه و بيابانم آرزوست زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست گويا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست گفتند يافت می نشود ٫ جسته ايم ما گفت آن که يافت می نشود ٫ آنم آرزوست هر چند مفلسم ٫ نپذيرم عقيق خرد کان عقيق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز ديده ها و ٫ همه ديده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست يک دست جام باده و يک دست جعد يار رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبريز ٬ روز شرق من هدهدم ٬ حضور سليمانم آرزوست بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای کوزهی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسی صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی هر که او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونک گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوقست و عاشق پردهای زنده معشوقست و عاشق مردهای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بیپر وای او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود آینت دانی چرا غماز نیست زانک زنگار از رخش ممتاز نیست ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما -------------------------------------------------------------------------------- ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما اتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم فرش غمش گشتم و آخر ز بخت رفت بر این سقف مصفا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم از طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم روز شد و چادر شب می درد در پی آن عیش و تماشا دلم از دل تو در دل من نکتههاست آه چه ره است از دل تو تا دلم گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم ای تبریز از هوس شمس دین چند رود سوی ثریا دلم با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شدهام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شدهای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دست طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
پاسخ : گلچین اشعار مولانا ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر
پاسخ : گلچین اشعار مولانا از صحابه خواجهای بیمار شد واندر آن بیماریش چون تار شد مصطفی آمد عیادت سوی او چون همه لطف و کرم بد خوی او در عیادت رفتن تو فایدهست فایدهی آن باز با تو عایدهست فایدهی اول که آن شخص علیل بوک قطبی باشد و شاه جلیل چون دو چشم دل نداری ای عنود که نمیدانی تو هیزم را ز عود چونک گنجی هست در عالم مرنج هیچ ویران را مدان خالی ز گنج قصد هر درویش میکن از گزاف چون نشان یابی بجد میکن طواف چون ترا آن چشم باطنبین نبود گنج میپندار اندر هر وجود ور نباشد قطب یار ره بود شه نباشد فارس اسپه بود پس صلهی یاران ره لازم شمار هر که باشد گر پیاده گر سوار ور عدو باشد همین احسان نکوست که باحسان بس عدو گشتست دوست ور نگردد دوست کینش کم شود زانک احسان کینه را مرهم شود بس فواید هست غیر این ولیک از درازی خایفم ای یار نیک حاصل این آمد که یار جمع باش همچو بتگر از حجر یاری تراش زانک انبوهی و جمع کاروان رهزنان را بشکند پشت و سنان
پاسخ : گلچین اشعار مولانا مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند
پاسخ : گلچین اشعار مولانا ز روي عشق تو من رو به قبله آوردم وگرنه من ز نماز و ز قبله بيزارم مرا غرض ز نماز آن بود که پنهاني حديث درد فراق تو با تو بگذارم.
پاسخ : گلچین اشعار مولانا این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست دیدهها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانهها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همیگفت آن کلیله بیزبان چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لکلک را مریست ای برادر قصه چون پیمانهایست معنی اندر وی مثال دانهایست دانهی معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گر چه گفتی نیست آنجا آشکار
پاسخ : گلچین اشعار مولانا عشق آن زنده گزين کو باقيست کز شراب جانفزايت ساقيست عشق آن بگزين که جمله انبيا يافتند از عشق او کار و کيا تو مگو ما را بدان شه بار نيست با کريمان کارها دشوار نيست
پاسخ : گلچین اشعار مولانا عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی بر گرد ما گردید شد در خون خویش باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش