1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار مولانا

شروع موضوع توسط Αli язza ‏20/3/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    ای دریغا که دوا در رنجتان​

    گشت زهر قهر جان آهنجتان​


    ظلمت افزود این چراغ آن چشم را​

    چون خدا بگماشت پردهٔ خشم را​


    چه رئیسی جست خواهیم از شما​

    که ریاستمان فزونست از سما​


    چه شرف یابد ز کشتی بحر در​

    خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر​


    ای دریغ آن دیدهٔ کور و کبود​

    آفتابی اندرو ذره نمود​


    ز آدمی که بود بی مثل و ندید​

    دیده ابلیس جز طینی ندید​


    چشم دیوانه بهارش دی نمود​

    زان طرف جنبید کو را خانه بود​


    ای بسا دولت که آید گاه گاه​

    پیش بی‌دولت بگردد او ز راه​


    ای بسا معشوق کاید ناشناخت​

    پیش بدبختی نداند عشق باخت​


    این غلط‌ده دیده را حرمان ماست​

    وین مقلب قلب را سؤ القضاست​


    چون بت سنگین شما را قبله شد​

    لعنت و کوری شما را ظله شد​


    چون بشاید سنگتان انباز حق​

    چون نشاید عقل و جان همراز حق​


    پشهٔ مرده هما را شد شریک​

    چون نشاید زنده همراز ملیک​


    یا مگر مرده تراشیدهٔ شماست​

    پشهٔ زنده تراشیدهٔ خداست​


    عاشق خویشید و صنعت‌کرد خویش​

    دم ماران را سر مارست کیش​


    نه در آن دم دولتی و نعمتی​

    نه در آن سر راحتی و لذتی​


    گرد سر گردان بود آن دم مار​

    لایق‌اند و درخورند آن هر دو یار​


    آنچنان گوید حکیم غزنوی​

    در الهی‌نامه گر خوش بشنوی​


    کم فضولی کن تو در حکم قدر​

    درخور آمد شخص خر با گوش خر​


    شد مناسب عضوها و ابدانها​

    شد مناسب وصفها با جانها​


    وصف هر جانی تناسب باشدش​

    بی گمان با جان که حق بتراشدش​


    چون صفت با جان قرین کردست او​

    پس مناسب دانش همچون چشم و رو​


    شد مناسب وصفها در خوب و زشت​

    شد مناسب حرفها که حق نبشت​


    دیده و دل هست بین اصبعین​

    چون قلم در دست کاتب ای حسین​


    اصبع لطفست و قهر و در میان​

    کلک دل با قبض و بسطی زین بنان​


    ای قلم بنگر گر اجلالیستی​

    که میان اصبعین کیستی​


    جمله قصد و جنبشت زین اصبعست​

    فرق تو بر چار راه مجمعست​


    این حروف حالهات از نسخ اوست​

    عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست​


    جز نیاز و جز تضرع راه نیست​

    زین تقلب هر قلم آگاه نیست​


    این قلم داند ولی بر قدر خود​

    قدر خود پیدا کند در نیک و بد​


    آنچ در خرگوش و پیل آویختند​

    تا ازل را با حیل آمیختند​


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    کی رسدتان این مثلها ساختن​

    سوی آن درگاه پاک انداختن​


    آن مثل آوردن آن حضرتست​

    که بعلم سر و جهر او آیتست​


    تو چه دانی سر چیزی تا تو کل​

    یا به زلفی یا به رخ آری مثل​


    موسیی آن را عصا دید و نبود​

    اژدها بد سر او لب می‌گشود​


    چون چنان شاهی نداند سر چوب​

    تو چه دانی سر این دام و حبوب​


    چون غلط شد چشم موسی در مثل​

    چون کند موشی فضولی مدخل​


    آن مثالت را چو اژدرها کند​

    تا به پاسخ جزو جزوت بر کند​


    این مثال آورد ابلیس لعین​

    تا که شد ملعون حق تا یوم دین​


    این مثال آورد قارون از لجاج​

    تا فرو شد در زمین با تخت و تاج​


    این مثالت را چو زاغ و بوم دان​

    که ازیشان پست شد صد خاندان​

     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    نوح اندر بادیه کشتی بساخت​

    صد مثل‌گو از پی تسخیر بتاخت​


    در بیابانی که چاه آب نیست​

    می‌کند کشتی چه نادان و ابلهیست​


    آن یکی می‌گفت ای کشتی بتاز​

    و آن یکی می‌گفت پرش هم بساز​


    او همی‌گفت این به فرمان خداست​

    این بچربکها نخواهد گشت کاست​


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    این مثل بشنو که شب دزدی عنید​

    در بن دیوار حفره می‌برید​


    نیم‌بیداری که او رنجور بود​

    طقطق آهسته‌اش را می‌شنود​


    رفت بر بام و فرو آویخت سر​

    گفت او را در چه کاری ای پدر​


    خیر باشد نیمشب چه می‌کنی​

    تو کیی گفتا دهل‌زن ای سنی​


    در چه کاری گفت می‌کوبم دهل​

    گفت کو بانگ دهل ای بوسبل​


    گفت فردا بشنوی این بانگ را​

    نعره یا حسرتا وا ویلتا​


    آن دروغست و کژ و بر ساخته​

    سر آن کژ را تو هم نشناخته​

     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    سر آن خرگوش دان دیو فضول​

    که به پیش نفس تو آمد رسول​


    تا که نفس گول را محروم کرد​

    ز آب حیوانی که از وی خضر خورد​


    بازگونه کرده‌ای معنیش را​

    کفر گفتی مستعد شو نیش را​


    اضطراب ماه گفتی در زلال​

    که بترسانید پیلان را شغال​


    قصهٔ خرگوش و پیل آری و آب​

    خشیت پیلان ز مه در اضطراب​


    این چه ماند آخر ای کوران خام​

    با مهی که شد زبونش خاص و عام​


    چه مه و چه آفتاب و چه فلک​

    چه عقول و چه نفوس و چه ملک​


    آفتاب آفتاب آفتاب​

    این چه می‌گویم مگر هستم بخواب​


    صد هزاران شهر را خشم شهان​

    سرنگون کردست ای بد گم‌رهان​


    کوه بر خود می‌شکافد صد شکاف​

    آفتابی از کسوفش در شغاف​


    خشم مردان خشک گرداند سحاب​

    خشم دلها کرد عالمها خراب​


    بنگرید ای مردگان بی حنوط​

    در سیاستگاه شهرستان لوط​


    پیل خود چه بود که سه مرغ پران​

    کوفتند آن پیلکان را استخوان​


    اضعف مرغان ابابیلست و او​

    پیل را بدرید و نپذیرد رفو​


    کیست کو نشنید آن طوفان نوح​

    یا مصاف لشکر فرعون و روح​


    روحشان بشکست و اندر آب ریخت​

    ذره ذره آبشان بر می‌گسیخت​


    کیست کو نشنید احوال ثمود​

    و آنک صرصر عادیان را می‌ربود​


    چشم باری در چنان پیلان گشا​

    که بدندی پیل‌کش اندر وغا​


    آنچنان پیلان و شاهان ظلوم​

    زیر خشم دل همیشه در رجوم​


    تا ابد از ظلمتی در ظلمتی​

    می‌روند و نیست غوثی رحمتی​


    نام نیک و بد مگر نشنیده‌اید​

    جمله دیدند و شما نادیده‌اید​


    دیده را نادیده می‌آرید لیک​

    چشمتان را وا گشاید مرگ نیک​


    گیر عالم پر بود خورشید و نور​

    چون روی در ظلمتی مانند گور​


    بی نصیب آیی از آن نور عظیم​

    بسته‌روزن باشی از ماه کریم​


    تو درون چاه رفتستی ز کاخ​

    چه گنه دارد جهانهای فراخ​


    جان که اندر وصف گرگی ماند او​

    چون ببیند روی یوسف را بگو​


    لحن داودی به سنگ و که رسید​

    گوش آن سنگین دلانش کم شنید​


    آفرین بر عقل و بر انصاف باد​

    هر زمان والله اعلم بالرشاد​


    صدقوا رسلا کراما یا سبا​

    صدقوا روحا سباها من سبا​


    صدقوهم هم شموس طالعه​

    یومنوکم من مخازی القارعه​


    صدقوهم هم بدور زاهره​

    قبل ان یلقوکم بالساهره​


    صدقوهم هم مصابیح الدجی​

    اکرموهم هم مفاتیح الرجا​


    صدقوا من لیس یرجو خیرکم​

    لا تضلوا لا تصدوا غیرکم​


    پارسی گوییم هین تازی بهل​

    هندوی آن ترک باش ای آب و گل​


    هین گواهیهای شاهان بشنوید​

    بگرویدند آسمانها بگروید​


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    یا به حال اولینان بنگرید​

    یا سوی آخر بحزمی در پرید​


    حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط​

    از دو آن گیری که دورست از خباط​


    آن یکی گوید درین ره هفت روز​

    نیست آب و هست ریگ پای‌سوز​


    آن دگر گوید دروغست این بران​

    که بهر شب چشمه‌ای بینی روان​


    حزم آن باشد که بر گیری تو آب​

    تا رهی از ترس و باشی بر صواب​


    گر بود در راه آب این را بریز​

    ور نباشد وای بر مرد ستیز​


    ای خلیفه‌زادگان دادی کنید​

    حزم بهر روز میعادی کنید​


    آن عدوی کز پدرتان کین کشید​

    سوی زندانش ز علیین کشید​


    آن شه شطرنج دل را مات کرد​

    از بهشتش سخرهٔ آفات کرد​


    چند جا بندش گرفت اندر نبرد​

    تا بکشتی در فکندش روی‌زرد​


    اینچنین کردست با آن پهلوان​

    سست سستش منگرید ای دیگران​


    مادر و بابای ما را آن حسود​

    تاج و پیرایه بچالاکی ربود​


    کردشان آنجا برهنه و زار و خوار​

    سالها بگریست آدم زار زار​


    که ز اشک چشم او رویید نبت​

    که چرا اندر جریدهٔ لاست ثبت​


    تو قیاسی گیر طراریش را​

    که چنان سرور کند زو ریش را​


    الحذر ای گل‌پرستان از شرش​

    تیغ لا حولی زنید اندر سرش​


    کو همی‌بیند شما را از کمین​

    که شما او را نمی‌بینید هین​


    دایما صیاد ریزد دانه‌ها​

    دانه پیدا باشد و پنهان دغا​


    هر کجا دانه بدیدی الحذر​

    تا نبندد دام بر تو بال و پر​


    زانک مرغی کو بترک دانه کرد​

    دانه از صحرای بی تزویر خورد​


    هم بدان قانع شد و از دام جست​

    هیچ دامی پر و بالش را نبست​

     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    باز مرغی فوق دیواری نشست​

    دیده سوی دانه دامی ببست​


    یک نظر او سوی صحرا می‌کند​

    یک نظر حرصش به دانه می‌کشد​


    این نظر با آن نظر چالیش کرد​

    ناگهانی از خرد خالیش کرد​


    باز مرغی کان تردد را گذاشت​

    زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت​


    شاد پر و بال او بخا له​

    تا امام جمله آزادان شد او​


    هر که او را مقتدا سازد برست​

    در مقام امن و آزادی نشست​


    زانک شاه حازمان آمد دلش​

    تا گلستان و چمن شد منزلش​


    حزم ازو راضی و او راضی ز حزم​

    این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم​


    بارها در دام حرص افتاده‌ای​

    حلق خود را در بریدن داده‌ای​


    بازت آن تواب لطف آزاد کرد​

    توبه پذرفت و شما را شاد کرد​


    گفت ان عدتم کذا عدنا کذا​

    نحن زوجنا الفعال بالجزا​


    چونک جفتی را بر خود آورم​

    آید آن را جفتش دوانه لاجرم​


    جفت کردیم این عمل را با اثر​

    چون رسد جفتی رسد جفتی دگر​


    چون رباید غارتی از جفت شوی​

    جفت می‌آید پس او شوی‌جوی​


    بار دیگر سوی این دام آمدیت​

    خاک اندر دیدهٔ توبه زدیت​


    بازتان تواب بگشاد از گره​

    گفت هین بگریز روی این سو منه​


    باز چون پروانهٔ نسیان رسید​

    جانتان را جانب آتش کشید​


    کم کن ای پروانه نسیان و شکی​

    در پر سوزیده بنگر تو یکی​


    چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ​

    سوی آن دانه نداری پیچ پیچ​


    تا ترا چون شکر گویی بخشد او​

    روزیی بی دام و بی خوف عدو​


    شکر آن نعمت که‌تان آزاد کرد​

    نعمت حق را بباید یاد کرد​


    چند اندر رنجها و در بلا​

    گفتی از دامم رها ده ای خدا​


    تا چنین خدمت کنم احسان کنم​

    خاک اندر دیدهٔ شیطان زنم​


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    سگ زمستان جمع گردد استخوانش​

    زخم سرما خرد گرداند چنانش​


    کو بگوید کین قدر تن که منم​

    خانه‌ای از سنگ باید کردنم​


    چونک تابستان بیاید من بچنگ​

    بهر سرما خانه‌ای سازم ز سنگ​


    چونک تابستان بیاید از گشاد​

    استخوانها پهن گردد پوست شاد​


    گوید او چون زفت بیند خویش را​

    در کدامین خانه گنجم ای کیا​


    زفت گردد پا کشد در سایه‌ای​

    کاهلی سیری غری خودرایه‌ای​


    گویدش دل خانه‌ای ساز ای عمو​

    گوید او در خانه کی گنجم بگو​


    استخوان حرص تو در وقت درد​

    درهم آید خرد گردد در نورد​


    گویی از توبه بسازم خانه‌ای​

    در زمستان باشدم استانه‌ای​


    چون بشد درد و شدت آن حرص زفت​

    همچو سگ سودای خانه از تو رفت​


    شکر نعمت خوشتر از نعمت بود​

    شکرباره کی سوی نعمت رود​


    شکر جان نعمت و نعمت چو پوست​

    ز آنک شکر آرد ترا تا کوی دوست​


    نعمت آرد غفلت و شکر انتباه​

    صید نعمت کن بدام شکر شاه​


    نعمت شکرت کند پرچشم و میر​

    تا کنی صد نعمت ایثار فقیر​


    سیر نوشی از طعام و نقل حق​

    تا رود از تو شکم‌خواری و دق​

     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    قوم گفتند ای نصوحان بس بود​

    اینچ گفتید ار درین ده کس بود​


    قفل بر دلهای ما بنهاد حق​

    کس نداند برد بر خالق سبق​


    نقش ما این کرد آن تصویرگر​

    این نخواهد شد بگفت و گو دگر​


    سنگ را صد سال گویی لعل شو​

    کهنه را صد سال گویی باش نو​


    خاک را گویی صفات آب گیر​

    آب را گویی عسل شو یا که شیر​


    خالق افلاک او و افلاکیان​

    خالق آب و تراب و خاکیان​


    آسمان را داد دوران و صفا​

    آب و گل را تیره رویی و نما​


    کی تواند آسمان دردی گزید​

    کی تواند آب و گل صفوت خرید​


    قسمتی کردست هر یک را رهی​

    کی کهی گردد بجهدی چون کهی​

     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : مولوی

    [h=2] بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
    ​
    انبیا گفتند کاری آفرید​

    وصفهایی که نتان زان سر کشید​


    و آفرید او وصفهای عارضی​

    که کسی مبغوض می‌گردد رضی​


    سنگ را گویی که زر شو بیهده‌ست​

    مس را گویی که زر شو راه هست​


    ریگ را گویی که گل شو عاجزست​

    خاک را گویی که گل شو جایزست​


    رنجها دادست کان را چاره نیست​

    آن بمثل لنگی و فطس و عمیست​


    رنجها دادست کان را چاره هست​

    آن بمثل لقوه و درد سرست​


    این دواها ساخت بهر ایتلاف​

    نیست این درد و دواها از گزاف​


    بلک اغلب رنجها را چاره هست​

    چون بجد جویی بیاید آن بدست​


    ​