پاسخ : گلچین اشعار مولانا فست اژدهاست , او كي مرده است؟ از غم و بي آلتي افسرده است گر بيابدآلت فرعون , او كه به امر او همي رفت آب جو آنگه او بنياد فرعوني كند را ه صد موسي وصد هارون زند كرمك ست آن اژدهااز دست فقر پشه يي گردد زجاه و مال , صقر(شاهين و باز) اژدها را دار در برف فراق هين مكش او را به خورشيد عراق تا فسرده مي بود آن اژدهات لقمه اويي چو او يابد نجات مات كن اورا و , ايمن شو زمات رحم كن , نيست او زاهل صلات (عطا و بخشش) كآن تف خورشيد شهوت بر زند آن خفاش مرده ريگت برزند مي كشانش در جهاد و در قتال مردوار الله يجزيك الوصال چون كه آن مرد اژدها را آوريد در هواي گرم و خوش شد آن مريد لاجرم آن فتنه ها كرد اي عزيز بيست همچندان ك ما گفتيم نيز تو طمع داري كه اورا بي جفا بسته داري در وقار و در وفا ؟ هر خسي را اين تمني كي رسد ؟ موسيي بايد كه اژدها كشد صد هزاران خلق از اژدها ي او در هزيمت كسته شد از راي او
پاسخ : گلچین اشعار مولانا این غزل را مولانا در بستر بیماری خطاب به فرزند خویش سرودهاست. رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خونبها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟ در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن بس کن که بیخودم من، ور تو هنز فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
پاسخ : گلچین اشعار مولانا ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه اومید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلختر هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
پاسخ : گلچین اشعار مولانا ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو خواه رومی، خواه تازی، من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو هم بسوزی ، هم بسازی ، هم بتابی در جهان آفتابی، ماهتابی، آتشی، مومی بگو گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی، حی قیومی بگو ای دل پران من تا کی از این ویرانه تن گر تو بازی بر پر آنجا ور تو خود بومی بگو
پاسخ : گلچین اشعار مولانا سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری ذره به ذره کنار شوق گشادست گر چه نگنجد نگار ما به کناری آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری
پاسخ : گلچین اشعار مولانا بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند ار نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای کوزهی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسی صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی هر که او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونک گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوقست و عاشق پردهای زنده معشوقست و عاشق مردهای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بیپر وای او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود آینت دانی چرا غماز نیست زانک زنگار از رخش ممتاز نیست
پاسخ : گلچین اشعار مولانا ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی
پاسخ : گلچین اشعار مولانا من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بیدل و دستارم در خانهء خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقهء لنگانی میباید لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجهء علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنهء فتانه
پاسخ : گلچین اشعار مولانا [h=2]: گلچین اشعار مولانا[/h] یکی مطرب همی خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگساری ز بی خویشی نداند شادی از غم همه اجزای او مستی گرفته مبدل گشته از اولاد آدم مسلمانی منور گشته از وی مسلم گشته از هستی مسلم چو با نه کس بیاید بشمری ده ده تو نه بود از ده یکی کم خدایا نوبتی مست بفرست که ما از می دهل کردیم اشکم دهل کوبان برون آییم از خویش که ما را عزم ساقی شد مصمم دهلزن گر نباشد عید عید است جهان پرعید شد والله اعلم پراکنده بخواهم گفت امروز چه گوید مرد درهم جز که درهم مگر ساقی بینداید دهانم از آن جام و از آن رطل دمادم مرادم کیست زین ها شمس تبریز ازیرا شمس آمد جان عالم
پاسخ : گلچین اشعار مولانا عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بیزبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب