بدور آن لب میگون، مجو پیمان زهد از من سر پیمان ندارم، بر سر پیمانه خواهم شد هلالی، من نه آن رندم که از مستی شوم بیخود اگر بیخود شوم، زان نرگس مستانه خواهم شد
مو آن رندُم که نامُم بی قلندر نه خان دیرُم نه مان دیرُم نه لنگر چو روج آیو بگردُم گرد گیتی چو شو آیو به خشتی وانهُم سر باباطاهر
ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بینوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا حافظ
نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ خزانهای به کف آور ز گنجِ قارون بیش
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا حافظ
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچید ور وَسمه کمانکش گشت، در ابروی او پیوست حافظ