1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رد پای احساس

شروع موضوع توسط Αli язza ‏1/3/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
    زمين باران را صدا مي زند.
    گردش ماهي آب را مي شيارد.
    باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
    ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.
    نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.
    سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.
    نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،
    تنها مي شوم.
    كنار تو تنهاتر شده ام.
    از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.
    از من تا من، تو گسترده اي.
    با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
    از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.
    و با اين همه اي شفاف!
    و با اين همه اي شگرف!
    مرا راهي از تو بدر نيست.
    زمين باران را صدا مي زند، من ترا.
    پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.
    باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.
    چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.
    فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.

    ​
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    صدا کن تو مرا
    صدای تو خوب است

    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

    که در انتهای صمیمیت حزن می روید

    در ابعاد این عصر خاموش

    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

    و خاصیت عشق این است...

    ​
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    پشت هیچستان چتر خواهش باز است:
    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
    زنگ باران به صدا می آید.
    آدم اینجا تنهاست
    و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
    به سراغ من اگر می آیید
    نرم و آهسته بیایید
    مبادا که ترک بردارد
    چینی نازک تنهایی من.
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    به كنار تپه شب رسيد.

    با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.

    دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

    و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،

    شهاب نگاهش مرده بود.

    غبار كاروان ها را نشان دادم

    و تابش بيراهه ها

    و بيكران ريگستان سكوت را،

    و او

    پيكره اش خاموشي بود.

    لالايي اندوهي بر ما وزيد.

    تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.

    و ناگاه

    از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.

    در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت.

    و من،

    در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.

    ​
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    زخم شب مي شد كبود.
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
    ضربه اي به ضربه مي افزود.
    ***
    تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
    از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
    و ببندد راه را بر حمله غولان
    كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
    ***
    روز و شب ها رفت.
    من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش هاي تيره مي انگيخت
    و به رنگ دود
    طرح ها از اهرمن مي ريخت.
    ***
    تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت.

    ​
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    مانده تا برف زمين آب شود.
    مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر .

    ناتمام است درخت .

    زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد

    و فروغ تر چشم حشرات

    و طلوع سر غوك از افق درك حيات .

    ***

    مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد .

    در هواي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد

    و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف

    تشنه زمزمه ام .

    مانده تا مرغ سر چينه هذياني اسفند صدا بردارد .

    پس چه بايد بكنم

    من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال

    تشنه زمزمه ام ؟

    ***

    بهتر آن است كه برخيزم

    رنگ را بردارم

    روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم .

    ​
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    دلگیر شدی جانا ؟ از عشق نمی دانی
    دلدار شدی ما را ، شاید که پریشانی
    دور از تو پریشانم ، آتش زده بر جانم
    این دیده ی گریان را ، خونین ز چه گردانی ؟
    پرواز دو پروانه ، مستانه چو دیوانه
    از خویش گسستن را ، آنگه تو به سامانی ؟
    آن آتش سوزان را ، حیران شدن جان را
    دیدّی و نپرسیدی ، دانم که ز رندانی
    دلگیر منم با تو ! روی سخنم با تو
    در فکر چه هستی هان ؟ اینگونه پریشانی ؟
    از عشق گریزانم ، از غصه هراسانم
    ای عاشق دیوانه ، این فتنه چه گردانی ؟
    گاهی کندم دلخون ، دیوانه مرا مجنون
    خوارم کند از افسون ، گوید ز چه خندانی؟
    بر سینه زند چنگی ، بر سر بزند سنگی
    بر حال دل زارم خندد ز چه گریانی ؟
    آخر به سر دارم ، دست از تو نبردارم
    ای یار چه خونخواری ، شاید تو به حرمانی
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    از خانه بدر، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
    در جاده، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه
    رها مي رفت.
    خار آمد، و بيابان، وسراب.
    كوه آمد و، مرغي به هوا مي رفت؟
    - ني، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
    شب مي شد و روز.
    جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.
    ​
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    راهی را که روزی
    با هم به شتاب رفته بودیم
    حالا به تنهایی باز می گردم
    اما این بار
    آهسته تر از همه چیز

    حرف هایی از سر زبانت راه افتاده است
    که باید تا ندیده اند
    بردارم و به خانه ببرم،
    بعضی را یک بار فریاد
    بعضی را چند بار زمزمه
    بعضی را برای همیشه پنهان خواهم کرد

    و هر چه ماند
    می توانی در دفتر آینده ام بخوانی
    با هر شتابی که خواستی
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رد پای احساس

    حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
    و بوسیدنت موکول شده
    به تمامی روزهای نیامده..
    حالا که هر چه دریا و اقیانوس را
    از نقشه جهان پاک کردی
    مبادا غرق شوم در رویایت
    باید اسمم را
    در کتاب گینس ثبت کنم
    تا همه بدانند
    - زنی
    با سنگین ترین بار دلتنگی
    روی شانه هایش -
    تو را دوست میداشت
    میبینی
    عشق همیشه
    جاودانگی میاورد
    .............
    از: گیلدا ایازی