1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شهیدی كه برای رفتن به تفحص تمام دارایی‌اش را بخشید

شروع موضوع توسط para3to ‏4/2/13 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    شهیدی كه برای رفتن به تفحص تمام دارایی‌اش را بخشید

    یكی از دوستان شهید تفحص «ابراهیم احمدپوری» می‌گوید: ابراهیم با اصرار زیاد به نیروهای تفحص پیوست؛ حتی یك بار گفت: «من ده هزار تومان پولی را كه قرض‌الحسنه گرفته‌ام به شما می‌دهم تا مرا سه ماه در منطقه نگه دارید».
    شهید تفحص «ابراهیم احمدپوری» به سال 1355 در شهر تبریز به دنیا آمد؛ وی در یازده سالگی رهسپار منطقه عملیاتی «بیت‌المقدس 2» شد؛ او دوران كودكی و نوجوانی را در كنار بچه‌های مسجد محل سپری كرد و برای انجام حركتی اسلامی به عضویت انجمن اسلامی مدرسه درآمد.

    ابراهیم پس از پایان دوره راهنمایی به دبیرستان «مكتب‌الحسین(ع)» سپاه رفت و زحمات بسیاری را جهت برگزاری كنگره سرداران شهید آذربایجان، طرح تابستانی سال 1373 و پادگان آموزشی 8 شهید قاضی طباطبایی لشكر كشید.

    شهید احمدپوری به دلیل عشق به اباعبدالله(ع) در تمام عزاداری‌های امام حسین (ع) شركت فعال داشت و همیشه با تشكیل كلاس‌های سخنرانی اساتید و پخش فیلم در مساجد جوانان را از خطر تهاجم فرهنگی دور می‌كرد؛ عشق او به رزمندگان جبهه باعث شد به عنوان یك نیروی فعال پایگاه مقاومت مسجد حضرت علی(ع) كار خود را آغاز كند؛ همچنین به یاری گروه تدوین تاریخچه لشكر 31 عاشورا، برود.


    ابراهیم در سال 1374 همزمان با سالگرد ارتحال حضرت امام (ره) به همراه كاروان عاشقان روح الله(ره) از لشكر 31 عاشورا با پای برهنه صدها كیلومتر راه را پیاده به حرم رفت و پس از بازگشت با اصرار فراوان به گروه تفحص پیوست و راهی منطقه عملیاتی «فكه» شد و سرانجام هفتم تیر ماه 1374 در منطقه عملیاتی «والفجر یك» در دمای 50 درجه در ساعت 12 ظهر مشغول جست‌وجوی پیكر مفقودین جنگ بود، بر اثر انفجار نارنجك پوسیده‌ای به شهدای گلگون كفن جنگ تحمیلی پیوست؛ پیكر معطر ابراهیم در حالی كه انگشتان دست و پای راستش قطع شده بود، در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرمید.

    هیچ وقت جلوتر از من قدم برنمی‌داشت

    پدر شهید احمدپوری می‌گوید: هر وقت با ابراهیم به جایی می‌رفتیم، امكان نداشت كه جلوتر از من قدم بردارد؛ حتی من ندیدم كه سرش را بلند كند؛ همیشه سر به زیر، با متانت و با وقار تمام راه می‌رفت؛ بارها او را دیده بودم كه شب‌ها در اتاق كوچك خود با دلی پر از عشق به معبود خویش به عبادت و نماز شب مشغول است.

    با اینكه خانواده ما از اول هم دارای جوّ مذهبی بود، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب،‌ همیشه سعی داشتیم مطیع احكام الهی باشیم؛ اما با وجود اینها می‌توانم عرض كنم كه هیچ‌كدام از اعضای خانواده ما، در خصوص پای‌بندی به احكام و مسائل معنوی و ایمان حتی نمی‌توانستیم به پای او برسیم؛ خدا را شكر می‌كنم كه چنین فرزند صالحی را به ما عطا كرده است.

    اخلاق و رفتار و معنویت و حضور موفق در جامعه و برخوردهای مناسب او با دوستان و آشنایان و حتی همسایگان باعث شده بود كه همگی از او اظهار رضایت كنند و ملحق شدن ابراهیم به گروه تفحص،‌ نشأت گرفته از روح والای او بود؛ روزی گفت كه با یكی از برادران تفحص صحبت كرده و قصد عزیمت دارد، با اظهار رضایت گفتم: حالا كه علاقه به این كار داری عیبی ندارد، می‌توانی عازم شوی. از آن‌جایی كه كار تفحص در راستای خدمت به شهدا بود، اصلاً‌ مانعش نشدیم و این‌گونه بود كه ابراهیم در تكمیل حلقه عشق به معبود، به گروه تفحص ملحق شد.

    آن‌طوری ‌كه از دوستان و همسنگرانش شنیده‌ام، در هوای سوزان بالای 50 درجه فكه،‌ با عشق و سوز تمام به كار تفحص مشغول بود؛ در روز شهادتش نیز با لباس نو به پای كار رفت، نزدیكی‌های ظهر در حین تفحص پیكر مطهر شهیدی، به علت انفجار نارنجكی كه در كنار پیكر مطهر شهید بود، مجروح شد و به علت شدت جراحات وارده، در طول انتقال به مسیر بیمارستان، به آرزوی خود رسید.

    ابراهیم مثل بچه‌های بسیجی در زمان جنگ، چند روز مانده به شهادتش نورانیت خاصی در چهره‌اش مشهود بود كه گویای عشق و ایمان او به شهادت بود و حالا كه با شهدا محشور شده، همگی به حال او غبطه می‌خوریم.

    پسرم خبر شهادتش را به من داد

    مادر شهید تفحص «ابراهیم احمدپوری» روایت می‌كند: ایمان و تقوی پسرم از همان دوران طفولیت در وجود ابراهیم ریشه دواند؛ او از بچگی شدیداً مقید به نماز و روزه بود؛ همین رابطه خاص او با معبود خویش باعث شد تا وقتی ابراهیم بزرگ شد، هر شب برای خواندن نماز شب از خواب بیدار شود؛ به راز و نیاز با معبودش بپردازد.

    ابراهیم توصیه زیادی به حفظ حجاب داشت و از غیبت پشت سر دیگران ممانعت می‌كرد؛ او قبل از شهادتش برای زیارت راهی قم شد و پس از بازگشت، به همراه جمعی از نیروهای 31 عاشورا با پای پیاده، عازم مرقد مطهر امام شد تا با این كار برات شهادت را از امام بگیرد.

    پسرم بعد از چند روز برای تفحص شهدا عازم منطقه فكه شد و هنوز هفته‌ای نگذشته بود كه خبر شهادتش را به اطلاع ما دادند؛ روز شهادت ابراهیم بود كه خواب دیدم در مسجد هستیم و پسرم نیز آن‌جا بود كه رو به من كرد و گفت: بلند شو كه شیر را ریختی! هراسان از خواب پریدم، زیر پایم را دیدم كه شیر ریخته بود روی فرش. آن موقع از شهادت ابراهیم خبر نداشتم، گویا در عالم خواب با ریختن شیر به زمین، به زبانی می‌خواست خبر از ریخته شدن خونش بر روی صحرای تفتیده كربلای ایران برساند.

    دل مشغول تعبیر خواب بود و دو روزی همچنان غوغایی در دلم بر پا بود؛ دوستان ابراهیم هم مدام زنگ می‌زدند و سراغ او را می‌گرفتند،‌ گویا می‌خواستند بفهمند كه از شهادت ابراهیم مطلعم یا خیر؛ سومین روز بود كه پسر بزرگم یونس را همكاران به خانه آوردند؛ كمی نگذشته بود كه متوجه شدم هر سه برادر ابراهیم در اتاق را به روی خود بسته و گریه می‌كنند، هراسان وارد اتاق شدم و فهمیدم كه ابراهیم شهید شده است.

    هنوز هم كه هنوز هست وجود نور چشمم، ابراهیم را در جای‌جای این خانه احساس می‌كنم، عطر وجودش از سجاده‌اش، در فضا می‌پیچد و شب‌ها صدای مناجاتش به گوش می‌رسد.

    شهیدی كه می‌خواست برای تفحص تمام دارایی‌اش را ببخشد

    یكی از دوستان شهید احمدپوری می‌گوید: نیمه‌های شب بود كه از خواب بیدار شدم، بچه‌ها كه مسافتی طولانی را در راه رسیدن به حرم امام (ره) پیاده آمده بودند، از شدت خستگی به خواب سنگینی فرو رفتند؛ صدای زمزمه‌هایی سوزناك با صدای جریان آب در هم آمیخته بود؛ آرام قدم برداشتم تا به نزدیك رودخانه رسیدم؛ باورم نمی‌شد، ابراهیم در نیمه‌های شب با آن پاهای تأول‌زده و بدنی خسته در حال عبادت خداوند بود.

    ابراهیم علاقه زیادی به ورزش داشت و در رشته هاپكیدو در استان دارای مقام اول بود و همیشه با ریتم نظامی خاصی قدم رو می‌رفت؛ پس از اینكه از زیارت امام (ره) به تبریز بازگشتیم، با اصرار زیاد به نیروهای تفحص پیوست. حتی یك بار گفت: «من ده هزار تومان پولی را كه قرض الحسنه گرفته‌ام به شما می‌دهم تا لطف نمایید و مرا سه ماه در منطقه نگه دارید» او یك هفته بعد در فكه به شهادت رسید.