تاب بازی می کنی در زیر نور ماهتاب شانه هایت ، دستهایم، هر تماسی التهاب ناگهان از پشت، محکم در بغل می گیرمت مست بوی گیسوانت، غرق شرم و اضطراب روی می چرخانی و بر شانه ی چپ خیره ای اندکی تردید داری، بی تقلا، بی شتاب دستهایت دستهایم را به آرامی گرفت ای پرنده از قفس آزاد شو با این حساب! گونه هایت سرخ و لبخندی لبت را غنچه کرد ایستادی روبرویم: روبروی یک حباب... خیس و داغِ ، التماسِ، رنگِ بی رنگِ سراب دختری تنها شبی بیدار شد در رختخواب یادش آمد خواب دیده در میان ماهتاب تاب بازی می کند همراه حجمم بی حجاب...