يكي از مسلمانان صابر در بلاء "عمران" بود . او دچار بيماري استسقاء شد(مرضی که در آن انسان شکمش ورم میکند و آب بسیار میخورد و احساس عطش شدید میکند). هر چه مداوا كرد خوب نشد . سي سال روي شكم خوابيد و نمي توانست بلند شود يا بنشيند و يا بايستاد . در همان محل خوابش گودالي براي ادرار و مدفوع او حفر كرده بودند . روزي برادرش "علاء" براي عيادت او آمد ، وقتي حال دلخراش او را ديد ، گريه كرد . عمران به برادر گفت : چرا گريه مي كني ؟ گفت : به خاطر اينكه مي بينم سالها در اين وضع رقت بار بسر مي بري ! عمران گفت : گريه نكن و ناراحت مباش ، آنچه خدا بخواهد براي من محبوبتر از همه چيز است . دوست دارم تا زنده ام همانگونه باشم كه خدا مي خواهد مطلبي به تو مي گويم تا زنده هستم به كسي نگو و آن اين است : من با فرشتگان محشورم و آنها به من سلام مي كنند و من جواب سلام آنها را مي دهم و انس گرمي با آنها دارم .