(1) یادمانِ چشمهای بی صدایت ، انفجاری از سکوت خَش به خَش با هر جراحت تکه هایی از نگاهت مانده بود... (2) در بلورِ سرخِ مغرب ، ارتعاشی دیده شد آه! پیکرِ خونینِ خورشیدِ درخشان رعشه بر تن از میانِ دشتهای یاوه گفتن غرقِ ماتم غرقِ ماتم چیده شد... (3) ابرهایی از خجالت بر فرازِ خشکِ مظلومی رسید آسمان را ، بعد از آن فریادِ آخر هیچ انسانی ندید... (4) قلبهای کنده از لبهای پاکش ناشرِ نورِ صدای تابناکش تا قیامت کهکشان را در "ضحی*" طی می کنند نای های عاشقان را بر سرِ نی های هایِ- گریه های- اهلِ عرفان می کند نی بر لبانی روستایی... (5) قطره دارد رود را تشریحِ فنّی می کند: لحظه دارد از ابد توصیفِ سنّی می کند: "من میانِ حفره ای در سینه ام بوی نرگس می دهد..." *بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَالضُّحَى قسم به روز در آن هنگام که آفتاب برآید