"منصور دوانقي" دومين خليفه عباسي ، مشهور به بخل و امساك بود . او براي جايزه ندادن به ادبا و شعراء اول به شاعر مي گفت : اگر قبلا كسي اين اشعار را از حفظ داشته باشد يا ثابت شود كه شعر از شاعر ديگري است ، نبايد انتظار جايزه داشته باشي . او خودش به قدري خوش حافظه بود ، كه شعر شاعر را حفظ مي كرده و براي شاعر مي خوانده ، و غلامي خوش حافظه داشته كه او هم شعر را در جا حفظ مي كرده و سپس رو به شاعر مي كرد و مي گفت : اين شعر را گفتي؟ نه تنها من بلكه اين غلام من آن را حفظ دارد ، و اين كنيز كه در پس پرده نشسته نيز آن را حفظ دارد ، سپس به اشاره خليفه ، كنيزك هم كه سه بار از شاعر و خليفه و غلام شنيده بود ، قصيده را از اول تا آخر مي خواند و شاعر بدون دريافت چيزي با تعجب و دست خالي بيرون مي رفت !! اما اگرمیگفت : اگر شعر از خودت باشد ، به وزن طومار شعرت پول مي كشم و به تو میدهم! روزي "اصمعي" شاعر توانا و مشهور كه از وضع بخل منصور به تنگ آمده بود اشعاري با كلمات مشكل ساخت و بر روي ستون سنگي شكسته اي نوشت ، و با تغيير لباس و نقاب زده به صورت عشاير كه جز دو چشمش پيدا نبود ، نزد منصور آمد و با لحني غريبانه گفت : قصيده اي سروده ام ، اجازه مي خواهم آن را بخوانم . منصور مانند هميشه توضيحات را براي او داد ، و اصمعي هم قبول كرد و شروع به خواندن قصيده پر از الفاظ عجيب و غريب و لغات ناماءنوس و جملات غامض پرداخت تا قصيده به پايان رسيد ، منصور با همه دقت و غلام و كنيز با همه هوش سرشار نتوانستند اشعار را حفظ كنند ، و براي اولين بار فرو ماندند . سرانجام منصور گفت : اي برادر عرب معلوم مي شود كه شعر را خودت گفتي ، طومار شعرت را بياور تا به وزن آن جايزه بدهم . اصمعي گفت : من كاغذي پيدا نكردم روي ستون سنگي نوشتم ، روي بار شترم هست و آن را آورد . منصور در شگفت ماند كه اگر تمام موجودي خزانه را در يك كفه ترازو بريزند ، با آن برابري نمي كند ، چكار كند؛ با هوشي كه داشت گفت : اي عرب تو اصمعي نيستي ؟ او نقاب از چهره اش برداشت ، همه ديدند او اصمعي است.