گاس:«اصلا هدف از زندگی چی میتونه باشه؟» هایزل:«شاید هیچ هدفی وجود نداره.» گاس:«من این رو قبول نمیکنم... من عاشقتم... شنیدی چی گفتم؟ من عاشقتم... این رو هم میدونم که عشق یعنی فریادهای بیهوده... اینم میدونم که فراموش شدن اجتناب ناپذیره... و همهی ما محکوم شدیم... و روزی میرسه که چیزی جز خاکستر ازمون باقی نمونده باشه... این رو هم میدونم که بعد ها خورشید تنها زمینی رو که ما انسانها داریم رو میبلعه.. و باز هم با این حال عاشقت هستم... متاسفم!» [The Fault in Our Stars] [2014] [بخت پریشان : تقصیر ستارهی بخت ماست]
مکمورفی:«شما خیال میکنید که واقعا کی هستید؟ دیوونه یا هر چیز دیگه ای؟... نه نیستید، شما دیوونه نیستید... شما دیوونه تر از احمقایی که تو خیابونا پرسه میزنن نیستید...» [One Flew Over the Cuckoo's Nest] [1975] [پرواز بر فراز آشیانهی فاخته]
ماتیلدا: زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه هستیم؟ لئون: همیشه همینطوره. _Léon: The Professional_
هیوگو:«همیشه با خودم تصور میکردم کل دنیا یه ماشین خیلی بزرگه. ماشینها هیچوقت با قطعاتِ اضافی تحویل داده نمیشن. دقیقا با همون تعداد قطعاتی که نیاز دارن ساخته میشن. برای همین با خودم فکر کردم از اونجایی که کل جهان یه ماشین خیلی بزرگه، نمیتونم براش مثل یه قطعهی اضافی باشم. باید دلیلی وجود داشته باشه که من اینجا هستم. و این یعنی وجود تو هم در اینجا باید دلیل خاصی داشته باشه.» [Hugo] [2011] [هیوگو]
لیلا حاتمی یه دیالوگ فوق العاده تو یکی از فیلماش داره، که میگه: «یکاری واسه من بکن؛ چمیدونم ..... مثلاً ساعتتو در بیار بزار رو میز بگو واسه تو کردم. یه روز غیر کاریت بیا اینجا بگو اومدم تورو ببینم. سر راهت گل دیدی ازش عکس بگیر بگو یاد تو افتادم... یجا شعر شاعر مورد علاقمو دیدی بفرست واسم. ولی دروغی نباش! یعنی اگه دیدی هیچ کاری نیست که دلت بخواد بخاطر من انجامش بدی، منو حذف کن از زندگیت.»
Eternal sunshine of the spotless mind درخشش ابدی یک ذهن پاک میدونی.زندگی من اونقدرا هم جالب نیست. میرم سر کار و بر میگردم. نمیدونم چی بگم.باید دفتر خاطراتم و بخونی کاملا خالیه.هیچی توش نیست
توی فیلم Legend یه دیالوگ داشت که می گفت: بعضی آدما یه کاری می کنن که دیگه نمی تونی دوسشون داشته باشی ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوسشون داشتی تنگ میشه... : )))
این دنیایی که ما توشیم به درد نمیخوره قبل از من و تو همه چیزش اختراع شده اما دنیای قصه تو یه جوریه که خودت باید خلقش کنی خسرو شکیبایی فیلم کاغذ بی خط
خیلی خسته ام رئیس خسته از تنها سفرکردن تنها مثل یه چلچله زیر بارون خسته از این که هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم کجا میرم یا چرا! اونقدر خسته ام از این که آدما همدیگه رو اذیت می کنن خسته از تمام دردایی که تو دنیا حس می کنم و می شنوم هر روز دردام بیشتر میشه درد تو سرم مثل خرده های شیشه ست، تمام مدت. می تونین بفهمین؟ یکی از دیالوگهای "جان کافی (مایکل کلارک دانکن)" در فیلم "مسیر سبز