پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو مرگ ناصري ( سه سرود براي آفتاب ) با آوازي يكدست، يكدست دنباله چوبين بار در قفايش خطّي سنگين و مرتعش بر خاك مي كشيد. ((-تاج خاري برسرش بگذاريد!)) و آواز ِ دراز ِ دنباله بار در هذيان ِ دردش يكدست رشته ئي آتشين مي رشت. ((- شتاب كن ناصري، شتاب كن!)) از رحمتي كه در جان خويش يافت سبك شد و چونان قوئي مغرور در زلالي خويشتن نگريست ((- تازيانه اش بزنيد!)) رشته چر مباف فرود آمد. و ريسمان ِ بي انتهاي ِ سرخ در طول ِ خويش از گروهي بزرگ. بر گذشت. ((- شتاب كن ناصري، شتاب كن!)) *** از صف غوغاي تماشا ئيان العارز گام زنان راه خود را گرفت دست ها در پس ِ پشت به هم در افكنده، و جانش را ار آزار ِ گران ِ ديني گزنده آزاد يافت: ((- مگر خود نمي خواست، ورنه ميتوانست!)) *** آسمان كوتاه به سنگيني بر آواز ِ روي در خاموشي ِ رحم فرو افتاد. سوگواران، به خاكپشته بر شدند و خورشيد و ماه به هم بر آمد.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو سفر خداي را مسجد من كجاست اي ناخداي من؟ در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است كه راهش از هفت درياي بي زنهار مي گذرد؟ *** از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم - با نخستين شام سفر - كه مزرعه سبز آبگينه بود. و با كاهش شب - كه پنداري در تنگه سنگي جاي خوش تر داشت - به در يائي مرده درآمديم - با آسمان سربي ِ كوتاهش - كه موج و باد را به سكوني جاودانه مسخ كرده بود. و آفتابي رطوبت زده - كه در فراخي ِ بي تصميمي خويش سر گرداني مي كشيد، و در ترديد ِ ميان فرو نشستن يا بر خاستن به ولنگاري يله بود-. *** ما به سختي در هواي كنديده طاعوني ****َدم مي زديم و عرق ريزان در تلاشي نو ميدانه پارو مي كشيدم بر پهنه خاموش ِ دريائي پوسيده كه سراسر پوشيده ز اجسادي ست كه چشمان ايشان هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است و از آتش خشمي كه به هر جنبنده در نگاه ايشان است نيزه هاي شكن شكن تندر جستن مي كند. *** و تنگاب ها و درياها. تنگاب ها و درياهاي ديگر... *** آنگاه به دريائي جوشان در آمديم، با گرداب هاي هول وخرسنگ هاي تفته كه خيزاب ها بر آن مي جوشيد. ((-اينك درياي ابرهاست... اگر عشق نيست هرگز هيچ آدميزاده را تاب سفري اينچن نيست!)) چنين گفتي با لباني كه مدام پنداري نام گلي تكرار مي كنند. و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتيم اينك كلام تو بود از لباني كه تكرار بهار و باغ است. و كلام تو در جان من نشست و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم. كلماتي كه عطر دهان تو را داشت. و در آن دوزخ - كه آب گنديده دود كنان بر تابه هاي تفته ي سنگ مي سوخت ـ رطوبت دهانت را از هر يكان ِ حرف چشيدم. و تو به چربدستي كشتي را بر درياي دمه خيز ِ جوشان مي گذراندي. و كشتي با سنگيني سيــّالش با غـّژا غـّژ ِ د گل هاي بلند - كه از بار غرور بادبان ها پست مي شد - در گذار ِاز ديوارهاي ِ پوك ِ پيچان به كابوسي مي مانست كه در تبي سنگين مي گذرد. *** امـّا چندان كه روز بي آفتاب به زردي نشست، از پس تنگابي كوتاه راه به دريايي ديگر برديم كه پاكي گفتي زنگيان غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته اند و من اندوه ايشان را و تو اندوه مرا *** و مسجد من در جزيره ئي ست هم از اين دريا. اما كدامين جزيره، كدامين جزيره،نوح من اي ناخداي من؟ تو خود آيا جست و جوي جزيره را از فراز كشتي كبوتري پرواز مي دهي؟ يا به گونه اي ديگر؟ به راهي ديگر؟ - كه در اين دريا بار همه چيزي به صداقت از آب تا مهتاب گسترده است و نقره كدر فلس ماهيان در آب ماهي ديگريست در آسماني باژ گونه -. *** در گستره خلوتي ابدي در جزيره بكري فرود آمديم. گفتي ((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد: سختينه ئي ته سرانجامي خوش!)) و به سجده من پيشاني بر خاك نهادم. *** خداي را نا خداي من! مسجد من كجاست؟ در كدامين دريا كدامين جزيره؟- آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم و مذهبي عتيق را - چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون - به ورود گونه ئي جان بخشم. مسجد من كجاست؟ با دستهاي عاشقت آن جا مرا مزاري بنا كن!
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو شبانه ( سه سرود براي آفتاب ) اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست و فريادي براي بند. شب اعترافي طولانيست. *** اگر نخستين شب زندان است يا شام واپسين - تا آفتاب ديگررا در چهار راه ها فراياد آري يا خود به حلقه دارش از خاطر ببري-، فريادي بي انتهاست شب فريادي بي انتهاست فريادي از نواميدي فريادي از اميد، فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند. شب فريادي طولانيست.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو تمثيل در يكي فرياد زيستن - [ پرواز ِ عصباني* ِ فـّواره ئي كه خلاصيش از خاك نيست و رهائي را تجربه ئي مي كند.] و شكوهِ مردن در فواره فريادي - [زمينت ديوانه آسا با خويش مي كشد تا باروري را دستمايه ئي كند؛ كه شهيدان و عاصيان يارانند بار آورانند.] ورنه خاك از تو باتلاقي خواهد شد چون به گونه جوباران ِ حقير مرده باشي. *** فريادي شو تا باران وگرنه مرداران!
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو كه زندان مرا بارو مباد ... كه زندان مرا بارو مباد جز پوستي كه بر استخوانم. باروئي آري، اما گرد بر گرد جهان نه فرا گرد تنهائي جانم. آه آرزو! آرزو! *** پيازينه پوستوار حصاري كه با خلوت خويش چون به خالي بنشينيم هفت دربازه فراز آيد بر نياز و تعلق جان. فرو بسته باد و فرو بسته تر، و با هر در بازه هفت قفل ِ آهنجوش ِگران! آه آرزو!آرزو!
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو صبوحي به پرواز شك كرده بودم به هنگامي كه شانه هايم از توان سنگين بال خميده بود، و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش شبكور گرسنه چشم حريص بال مي زد. به پرواز شك كرده بودم من. *** سحرگاهان سحر شيري رنگي ِ نام بزرگ در تجلي بود. با مريمي كه مي شكفت گفتم«شوق ديدار خدايت هست؟» بي كه به پاسخ آوائي بر آورد خسته گي باز زادن را به خوابي سنگين فروشد همچنان كه تجلي ساحرانه نام بزرگ؛ و شك بر شانه هاي خميده ام جاي نشين ِ سنگيني ِ توانمند بالي شد كه ديگر بارش به پرواز احساس نيازي نبود.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت قناعت وار تكيده بود باريك وبلند چون پيامي دشوار در لغتي با چشماني از سئوال و عسل و رخساري بر تافته از حقيقت و باد. مردي با گردش ِ آب مردي مختصر كه خلاصه خود بود. خرخاكي ها در جنازه ات به سو*ء ظن مي نگرد. *** پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند تسمه از گرده گاو ِ توفان كشيده بود. بر پرت افتاده ترين راه ها پوزار كشيده بود رهگذري نا منتظر كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت. *** جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند كه روز را پيشباز مي رفتي، هرچند سپيده تو را از آن پيشتر دميد كه خروسان بانگ سحر كنند. *** مرغي در بال هاي يش شكفت زني در پستانهايش باغي در درختش. ما در عتاب تو مي شكوفيم در شتابت مادر كتاب تو مي شكوفيم در دفاع از لبخند تو كه يقين است و باور است. دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو از اين گونه مردن مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم. خيالگونه، در نسيمي كوتاه كه به ترديد مي گذرد خواب اقاقياها را بميرم. *** مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم. در باغچه هاي تابستان، خيس و گرم به نخستين ساعت عصر نفس اطلسي ها را پرواز گيرم. *** حتي اگر زنبق ِ كبود ِ كارد بر سينه ام گل دهد- مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم در آخرين فرصت گل، و عبور سنگين اطلسي ها باشم بر تالار ارسي در ساعت هفت عصر.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو محاق به نو كردن ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه. داسي سرد بر آسمان گذشت كه پرواز كبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چيزي گفتند و گزمگان به هياهوي شمشير در پرندگان نهادند. ماه بر نيامد.
پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو در آميختن مجال بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ّ تماشائي نچشيدم، كه قفس باغ را پژمرده مي كند. *** از آفتاب و نفس چنان بريده خواهم شد كه لب از بوسه نا سيراب. برهنه بگو برهنه به خاكم كنند سرا پا برهنه بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،- كه بي شايبه حجابي با خاك عاشقانه در آميختن مي خواهم.