1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار احمد شاملو

شروع موضوع توسط نگآر ‏10/12/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شبانه (2)


    دوستش مي دارم
    چرا كه مي شناسمش،
    به دو ستي و يگانگي.
    - شهر
    همه بيگانگي و عداوت است.-
    هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
    تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
    اندوهش غروبي دلگير است
    در غربت و تنهايي.
    همچنان كه شاديش
    طلوع همه آفتاب هاست
    و صبحانه
    و نان گرم،
    و پنجره ئي
    كه صبحگا هان
    به هواي پاك
    گشوده مي شود،
    وطراوت شمعداني ها
    در پاشويه حوض.
    ***
    چشمه ئي،
    پروانه ئي، وگلي كوچك
    از شادي
    سر شارش مي كند
    و ياس معصو مانه
    از اندوهي
    گران بارش:
    اين كه بامداد او، ديري است
    تا شعري نسروده است.

    چندان كه بگويم
    «ـ امشب شعري خواهم نوشت»
    با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
    چنان چون سنگي
    كه به درياچه ئي
    و بودا
    كه به نيروانا.

    و در اين هنگام
    دختركي خردسال را ماند
    كه عروسك محبوبش را
    تنگ در آغوش گرفته باشد.
    اگر بگويم كه سعادت
    حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛
    اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد
    چنان چون درياچه ئي
    كه سنگي را
    ونيروانا
    كه بودا را.

    چرا كه سعادت را.
    جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
    عشقي كه
    به جز تفاهمي آشكار
    نيست.
    بر چهره زندگاني من
    كه بر آن
    هر شيار
    از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند
    آيدا!
    لبخند آمرزشي است.
    نخست
    دير زماني در او نگريستم
    چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم
    درپيرامون من
    همه چيزي
    به هيات او در آمده بود.
    آنگاه دانستم كه مراديگر
    از او گزير نيست.​
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شبانه (3)

    دريغا دره سر سبز و گردوي پير،
    و سرود سر خوش رود
    به هنگا مي كه ده
    در دو جانب آب خنياگر
    به خواب شبانه فرو مي شد
    و خواهش گرم تن ها
    گوش ها را به صدا هاي درون هر كلبه
    نا محرم مي كرد،
    وغيرت مردي و شرم زنانه
    گفت گوهاي شبانه را
    به نجوا هاي آرام
    بدل مي كرد

    وپرندگان شب
    به انعكاس چهچه خويش
    جواب
    مي گفتند.-

    دريغا مهتاب و
    دريغا مه
    كه در چشم اندازما
    كهسار جنگلپوش سر بلند را
    در پرده شكي
    ميان بود و نبود
    نهان مي كرد.-

    دريغا باران
    كه به شنطنت گوئي
    دره را
    ريز و تند
    در نظر گاه ما
    هاشور مي زد.-
    دريغا خلوت شب هاي به بيداري گذشته،
    تا نزول سپيده دمان را
    بر بستر دره به تماشا بنشينيم،
    ومخمل شاليزار
    چون خاطره ئي فراموش
    كه اندك اندك فرياد آند
    رنگ هايش را به قهر و به آشتي
    از شب بي حوصله
    بازستاند.-

    و دريغا بامداد
    كه چنين به حسرت
    دره سبزرا وانهاد و
    به شهر باز آمد؛

    چرا كه به عصري چنين بزرگ
    سفر را
    در سفره نان نيز، هم بدان دشواري بخ پيش مي بايد برد
    كه در قلمرو نام.​
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شبانه (9)

    مرگ را ديده ام من.
    در ديدا ري غمناك،من مرگ را به دست
    سوده ام.
    من مرگ را زيسته ام،
    با آوازي غمناك
    غمناك،
    و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده.
    آه، بگذاريدم! بگذاريدم!
    اگر مرگ
    همه آن لحظه آشناست كه ساعت سرخ
    از تپش باز مي ماند.
    و شمعي-كه به رهگذار باد-
    ميان نبودن و بودن
    درنگي نمي كند،-
    خوشا آن دم كه زن وار
    با شاد ترين نياز تنم به آغوشش كشم
    تا قلب
    به كاهلي از كار
    باز ماند
    و نگاه جشم
    به خالي هاي جاودانه
    بر دو خته
    و تن
    عاطل!

    دردا
    دردا كه مرگ
    نه مردن شمع و
    نه بازماندن
    ساعت است،
    نه استراحت آغوش زني
    كه در رجعت جاودانه
    بازش يابي،

    نه ليموي پر آبي كه مي مكي
    تا آنچه به دور افكندنياست
    تفاله اي بيش
    نباشد:
    تجربه ئي است
    غم انگيز
    غم انگيز
    به سال ها و به سال ها و به سال ها...
    وقتي كه گرداگرد ترا مردگاني زيبا فرا گرفته اند
    يا محتضراني آشنا
    -كه ترا بدنشان بسته اند
    با زنجيرهاي رسمي شناسنامه ها
    و اوراق هويت
    و كاغذهائي
    كه از بسياري تمبرها و مهرها
    و مركبي كه به خوردشان رفته است
    سنگين شده اند،-

    وقتي كه به پيرامون تو
    چانه ها
    دمي از جنبش بعز نمي ماند
    بي آن كه از تمامي صدا ها
    يك صدا
    آشناي تو باشد،-

    .قتي گخ ئرئخت
    تز حسادت هاي حقير
    بر نمي گذرد
    و پرسش ها همه
    در محور روده ها هست...

    آري ،مرگ
    انتظاري خوف انگيز است؛
    انتظاري
    كه بي رحمانه به طول مي انجامد.
    مسخي است دردناك
    كه مسيح را
    شمشير به كف مي گذارد
    در كوچه هائي شايعه،
    تا به دفاع از عصمت مادر خويش
    بر خيزيد،

    و بودا را
    با فرياد هاي شوق و شور هلهله ها
    تا به لباس مقدس سربازي در آيد،
    يا ديوژن را
    با يقه شكسته و كفش برقي،
    تا مجلس را به قدوم خويش مزين كند
    در ضيافت شام اسكندر.
    ***
    من مرگ را زيسته ام
    با آوازي غمناك
    غمناك،
    وبه عمري سخت دراز و سخت فرساينده.​
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شبانه (10)

    رود
    قصيده بامدادي را
    در دلتاي شب
    مكرر مي كند
    و روز
    از آخرين نفس شب پر انتظار
    آغاز مي شود.
    و- اينك- سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
    در طاقچه بي رنگ مي كند
    تا مر غكان بومي رنك را
    در بوته هاي قالي از سكوت خواب بر انگيزد،
    پنداري آفتابي است
    كه به آشتي
    در خون من طالع مي شود.
    ***
    اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن
    عابد و معبود عبادت و معبد
    جلوه يي يكسان دارند:
    بنده پرستش خداي مي كند
    هم از آن گونه
    كه خداي
    بنده را.

    همه برگ وبهار
    در سر انگشتان تست.
    هواي گسترده
    در نقره انگشتانت مي سوزد
    و زلالي چشمه ساران
    از باران وخورشيد سير آ ب مي شود
    ***
    زيبا ترين حرفت را بگو
    شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
    و هراس مدار از آن كه بگويند
    ترانه بيهودگي نيست
    چرا كه عشق
    حرفي بيهوده نيست.

    حتي بگذارآفتاب نيز برنيايد
    به خاطر فرداي ما اگر
    بر ماش منتي است؛
    چرا كه عشق،
    خود فرداست
    خود هميشه است.
    بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
    از معبر فريادها و حماسه ها.
    چراكه هيچ چيز در كنار من
    از تو عظيم تر نبوده است
    كه قلبت
    چون پروانه يي
    ظريف و كوچك وعاشق است.

    اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
    و به جنسيت خود غره اي
    به خاطر عشقت!-
    اي صبور! اي پرستار!
    اي مومن!
    پيروزي تو ميوه حقيقت توست.

    رگبارها و برفها را
    توفان و آفتاب آتش بيز را
    به تحمل صبر
    شكستي.
    باش تا ميوه غرورت برسد.
    اي زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن تست،
    پيروزي عشق نسيب تو باد!
    ***
    از براي تو، مفهومي نيست.-
    نه لحظه ئي:
    پروانه ئيست كه بال ميزند
    يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-

    هيچ چيز تكرار نمي شود
    و عمر به پايان مي رسد:
    پروانه
    بر شكوفه يي نشست
    و رود به دريا پيوست.​
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شبانه

    با گياه بيابانم
    خويشي و پيوندي نيست
    خود اگر چه درد رستن و ريشه كردن با من است وهراس بي بار و بري

    و در اين گلخن مغموم
    پا در جاي چنانم
    كه ما ز وي پير
    بندي دره تنگ.
    و ريشه فولادم
    در ظلمت سنگ
    مقصدي بي رحمانه را
    جاودنه در سفرند.
    ***
    مرگ من سفري نيست،
    هجرتي است
    از وطني كه دوست نمي داشتم
    به خاطر مردمانش.

    خود آيا از چه هنگام اين چنين
    آئين مردمي
    از دست
    بنهاده ايد؟
    پر پرواز ندارم
    اما
    دلي دارم و حسرت درناها.

    و به هنگامي كه مرغان مهاجر
    در درياچه ماهتاب
    پارو مي كشند،
    خوشا رها كردن و رفتن؛
    خوابي ديگر
    به مردابي ديگر!
    خوشا ماندابي ديگر
    به ساحلي ديگر
    به دريائي ديگر!
    خوشا پر كشيدن خوشا رهائي،
    خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهائي!
    آه ، اين پرنده
    در اين قفس تنگ
    نمي خواند.
    ***
    نهادتان، هم به وسعت آسمان است
    از آن بيشتر كه خداوند
    ستاره و خورشيد بيا فريند.

    برد گانتان را همه بفروخته ايد
    كه برده داري
    نشان زوال و تباهي است.
    و كنون به پيروزي
    دست به دست مي تكانيد
    كه از طايفه برده داران نئيد (آفرينتان!)
    و تجارت آدمي
    از دست
    بنهاده ايد؟
    ***
    بندم خود اگر چه بر پاي نيست
    سوز سرود اسيران با من است،
    واميدي خود برهائيم ار نيست
    دستي است كه اشك از چشمانم مي سترد،
    و نويدي خود اگر نيست
    تسلائي هست.

    چرا كه مرا
    ميراث محنت روزگاران
    تنها
    تسلاي عشقي است
    كه شاهين ترازو را
    به جانب كفه فردا
    خم مي كند.​
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    غزلي در نتوانستن

    ادستهاي گرم تو
    كودكان توامان آغوش خويش
    سخن ها مي توانم گفت
    غم نان اگر بگذارد.
    نغمه در نغمه درافكنده
    اي مسيح مادر، اي خورشيد!
    از مهرباني بي دريغ جانت
    با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
    غم نان اگر بگذارد.
    ***
    رنگ ها در رنگ ها دويده،
    اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
    از مهرباني بي دريغ جانت
    با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
    غم نان اگر بگذارد.
    ***
    چشمه ساري در دل و
    آبشاري در كف،
    آفتابي در نگاه و
    فرشته اي در پيراهن
    از انساني كه توئي
    قصه ها مي توانم كرد
    غم نان اگر بگذارد.​
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    از مرگ، من سخن گفتم

    چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
    از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
    با برف كهنه
    كه مي رفت
    از مرگ
    من
    سخن گفتم.
    و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
    و به هر كجا
    بر دشت
    از گيلاس بنان
    آتشي عطر افشان بر افروخت،
    با آتشدان باغ
    از مرگ
    من
    سخن گفتم.
    ***
    غبار آلود و خسته
    از راه دراز خويش
    تابستان پير
    چون فراز آمد
    در سايه گاه ديوار
    به سنگيني
    يله داد
    و كودكان
    شادي كنان
    گرد بر گردش ايستادند
    تا به رسم ديرين
    خورجين كهنه را
    گره بگشايد
    و جيب دامن ايشان را همه
    از گوجه سبز و
    سيب سرخ و
    گردوي تازه بيا كند.
    پس
    من مرگ خوشتن را رازي كردم و
    او را
    محرم رازي؛
    و با او
    از مرگ
    من
    سخن گفتم.

    و با پيچك
    كه بهار خواب هر خانه را
    استادانه
    تجيري كرده بود،
    و با عطش
    كه چهره هر آبشار كوچك
    از آن
    با چاه
    سخن گفتم،

    و با ماهيان خرد كاريز
    كه گفت و شنود جاودانه شان را
    آوازي نيست،

    و با زنبور زريني
    كه جنگل را به تاراج مي برد
    و عسلفروش پير را
    مي پنداشت
    كه باز گشت او را
    انتظاري مي كشيد.

    و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
    كه پنجه خشكش
    نو اميدانه
    دستاويزي مي جست
    در فضائي
    كه بي رحمانه
    تهي بود.
    ***
    و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
    از فرا سوي هفته هاي نزديك
    به گوش آمد
    و سمور و قمري
    آسيه سر
    از لانه و آشيانه خويش
    سر كشيدند،
    با آخرين پروانه باغ
    از مرگ
    من
    سخن گفتم.
    ***
    من مرگ خوشتن را
    با فصلها در ميان نهاده ام و
    با فصلي كه در مي گذشت؛
    من مرگ خويشتن را
    با برفها در ميان نهادم و
    با برفي كه مي نشست؛

    با پرنده ها و
    با هر پرنده كه در برف
    در جست و جوي
    چينه ئي بود.

    با كاريز
    و با ماهيان خاموشي.
    من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
    كه صداي مرا
    به جانب من
    باز پس نمي فرستاد.
    چرا كه مي بايست
    تا مرگ خويشتن را
    من
    نيز
    از خود نهان كنم.​
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    شكاف

    جادوي تراشي چربدستانه
    خاطره پا در گريز عشقي كامياب را
    كه كجا بود و چه وقت،
    به بودن و ماندن
    اصرار مي كند:
    بر آبگينه اين جام فاخر
    كه در آن
    ماهي سرخ
    به فراغت
    گامهاي فرصت كوتاهش را
    نان چون جرعه زهري كشتيار
    نشخوار
    مي كند.
    ***
    از پنجره
    من
    در بهار مي نگرم
    كه عروس سبز را
    از طلسم خواب چوبينش
    بيدار مي كند.

    من و جام خاطره را،و بهار را
    و ماهي سرخ را
    كه چونان « نقطه پاياني » رنگين و ’مذ ّ هب
    فرجام بي حصل تبار تزئيني خود را
    اصرار مي كند.​
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    از قفس

    در مرز نگاه من
    از هرسو
    ديوارها
    بلند،
    ديوارها
    بلند،
    چون نوميدي
    بلندند.
    آيا درون هر ديوار
    سعادتي هست
    وسعادتمندي
    و حسادتي؟-
    كه چشم اندازها
    از اين گونه مشبـّكند
    و ديوارها ونگاه
    در دور دست هاي نوميدي
    ديدار مي كنند،
    و آسمان
    زنداني است
    از بلور؟​
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : بهترین اشعار احمد شاملو

    چلچلي ( سه سرود براي آفتاب )

    من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

    پاي در پاي آفتابي بي مصرف
    كه پيمانه مي كنم
    با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه ي جذاميان ماننده است.
    من آن مفهوم مجــّرد را مي جويم.
    پيمانه ها به چهل رسيد و آن برگشت.
    افسانه هاي سرگردانيت
    - اي قلب در به در! -
    به پايان خويش نزديك ميشود.

    بيهوده مرگ
    به تهديد
    چشم مي دراند.
    ما به حقيقت ساعت ها
    شهادت نداده ايم
    جز به گونه اين رنجها
    كه از عشق هاي رنگين آدميان
    به نصيب برده ايم
    چونان خاطره ئي هر يك
    در ميان نهاده
    از نيش خنجري
    با درختي.
    ***
    با اين همه از ياد مبر
    كه ما
    - من وتو -
    انسان را
    رعايت كرده ايم.
    ***
    درباران وبه شب
    به زير دو گوش ما
    در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
    روسبيان
    به اعلام حضور خويش
    آهنگ هاي قديمي را
    با سوت
    ميزنند.
    (در برابر كدامين حادثه
    آيا
    انسان را
    ديده اي
    با عرق شرم
    بر جبينش؟)
    ***
    آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي
    توان خريد،
    مرا
    - دريغا دريغ -
    هنگامي كه به كيمياي عشق
    احساس نياز
    مي افتد
    همه آن دم است .
    همه آن دم است .
    ***
    قلبم را در مجري ِ كهنه ئي
    پنهان مي كنم
    در اتاقي كه دريچه ئيش
    نيست.
    از مهتابي
    به كوچه تاريك
    خم مي شوم
    وبه جاي همه نوميدان
    ميگريم.

    آه
    من
    حرام شده ام!
    ***
    با اين همه - اي قلب در به در!-
    از ياد مبر
    كه ما
    - من وتو -
    عشق را رعايت كرده ايم،
    از ياد مبر
    كه ما
    - من و تو -
    انسان را
    رعايت كرده ايم،
    خود اگر شاهكار خدابود
    يا نبود.​