1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار احمد شاملو

شروع موضوع توسط نگآر ‏10/12/12 در انجمن اشعار

  1. [​IMG]

    احمد شاملو (زادۀ ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانه شماره
    ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه - درگذشت ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ در فردیس کرج)
    شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب، مترجم ایرانی
    و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. سرودن شعرهای
    آزادی خواهانه و ضد استبدادی ، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده
    است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب های کهن
    نظیر قصیده و نیز ترانه های عامیانه است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم
    نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار درشعر «تا شکوفه سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن
    را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک
    به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده اند. تنی چند از منتقدان ادبی او
    را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می دانند.​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سراسرِ روز
    پیرزنانی آراسته
    آسان گیر و مهربان و
    خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

    نیم شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی
    برخاست
    از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته
    باشند.

    سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. نوروز
    بی چلچله بی بنفشه می آید،
    بی جنبشِ سردِ
    برگِ نارنج بر آب
    بی گردشِ مُرغانه ی رنگین بر
    آینه.

    سالی
    نوروز
    بی گندمِ سبز و سفره می آید،
    بی پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
    بی رقصِ عفیفِ شعله در
    مردنگی.

    سالی
    نوروز
    همراهِ به درکوبی مردانی
    سنگینی بارِ
    سال هاشان بر دوش:
    تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز
    نامِ ممنوع*اش را
    و
    تاقچه ی گناه
    دیگر بار
    با احساسِ کتاب های ممنوع
    تقدیس شود.

    در
    معبرِ قتلِ عام
    شمع های خاطره افروخته خواهد شد.
    دروازه های
    بسته
    به ناگاه
    فراز خواهد شد
    دستانِ اشتیاق
    از دریچه ها دراز خواهد
    شد
    لبانِ فراموشی
    به خنده باز خواهد شد
    و بهار
    در معبری از غریو
    تا
    شهرِ خسته
    پیش باز خواهد
    شد.

    سالی
    آری
    بی گاهان
    نوروز
    چنین
    آغاز خواهد شد.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. زنان و مردانِ سوزان
    هنوز
    دردناک ترین
    ترانه هاشان را نخوانده اند.

    سکوت سرشار است.
    سکوتِ بی تاب
    از
    انتظار
    چه سرشار است!
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. ما فریاد می زدیم: «چراغ! چراغ!»
    و ایشان
    درنمی یافتند.

    سیاهی چشمِشان
    سپیدی کدری بود
    اسفنج*وار
    شکافته
    لایه بر لایه بر
    شباهت برده از جسمیّتِ
    مغزشان.

    گناهی شان نبود:
    از جَنَمی دیگر بودند.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. پاسخ : اشعار احمد شاملو

    در واپسین دم
    واپسین خردمندِ غمخوارِ
    حیات
    ارابه ی جنگی را تمهیدی کرد
    که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ
    سلاحش
    اکسیری می ساخت
    که خاک را بارورتر می کرد و
    فضا را از آلودگی مانع
    می شد!
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. پاسخ : اشعار احمد شاملو

    شگفتا
    که نبودیم
    عشقِ ما
    در ما
    حضورِمان
    داد.
    پیوندیم اکنون
    آشنا
    چون خنده با لب و اشک با چشم

    واقعه*ی
    نخستین دمِ ماضی.



    غریویم و غوغا
    اکنون،
    نه کلامی به مثابهِ
    مصداقی
    که صوتی به نشانه*ی رازی.



    هزار معبد به یکی
    شهر...

    بشنو:
    گو یکی باشد معبد به همه دهر
    تا من آنجا برم نماز
    که
    تو باشی.

    چندان دخیل مبند که بخشکانی*ام از شرمِ ناتوانی* خویش:
    درختِ
    معجزه نیستم
    تنها یکی درختم
    نوجی در آبکندی،
    و جز اینم هنری نیست
    که
    آشیانِ تو باشم،
    تختت و
    تابوتت.



    یادگاریم و خاطره اکنون.
    ــ

    دو پرنده
    یادمانِ پروازی
    و گلویی خاموش
    یادمانِ آوازی.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. ــ بی آرزو چه می کنی ای دوست؟

    ــ به ملال،
    در خود به ملال
    با یکی
    مُرده سخن می گویم.

    شب، خامُش اِستاده هوا
    وز آخرین هیاهوی پرند گانِ کوچ
    دیرگاه ها می گذرد.
    اشکِ بی بهانه ام آیا
    تلخه ی این تالاب
    نیست؟



    ــ از این گونه
    بی اشک
    به چه می گریی؟
    ــ مگر آن
    زمستانِ خاموشِ خشک
    در من است.

    به هر اندازه که بیگانه وار
    به
    شانه بَرَت سَر نهم
    سنگ باری آشناست
    سنگ باری آشناست غم.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان
    شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و
    کاکلِ پریشانِ
    آدمی
    در نقطه ی خجسته ی میلادش.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. نگران،
    آن دو چشمان است،
    دورسوی آن دو سهیل که
    بر سیبستانِ حیاتِ من می نگرد
    تا از سبزینه ی نارسِ خویش
    سُرخ
    برآید.

    سخت گیر و آسان مهر
    در فراز کن که سهیل
    می زند!



    سهیلانِ من اند
    ستارگانِ هماره بیدارم،
    و دروازه های
    افق
    بر نگرانی شان گشوده است.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.