[h=2][/h] عقربه های شکسته ساعت گاه تکانی می خورد و دوباره در مقابل چشمان منتظرم می ایستند دلتنگم دلتنگ ، دلتنگ
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. غبار می شوم برای زیارت رویت سرمه می شوم برای نشستن در چشمانت و آینه می شوم برای میزبانی از رویت
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است فقط همین دریچه ی شیشه ایی که گاه گاهی رد باران گونه هایش را خیس میکند و دیگر هیچ....
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. خدایـــــــا دستت را از روی Space بردار بس نیستــــــ این همه فــــــــاصله ...؟!
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. هــمـان دورهــا بـایـسـتـــ .. گـاهــی لـبـه کـلـاهـتــ را بـه احـتــرامـم پــایـیـن بـیـاور .. مـن هـم بـه شـوق دیـدنـتــ لـبـخـنـدی مـیـزنـم و هــر دو بـه راه خـود ادامـه مـیـدهـیـم .. و فـردا و فـردا و فـردا هـمـان دورهـا بایـسـتــ هـــمــان د و ر هــا بایـسـتــــ
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. سلولم را در آغوش می کشم، این حصار، تنها چیزیست که برایم باقی مانده است... بر میله هایش بوسه می زنم و بر دیوار هایش نماز می برم نبض نگاهم ایستاده است، روزنه اش یخ زده است و من همچنان محکوم... از پس سلول تنهایی تو را می نگرم من هنوز چشم در راه تو ام افسوس تو راه خانه را از یاد برده ای.... بغضم آهسته وار می شکند اما تو دیگر نیستی که گونه هایم را پاک کنی....
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. آرزو می کنم تو هم همتای من شوی تنهای تنها آواره و دو دل کاش مثل من باشی تا مرا بفهمی مثل من باش و مال من ...
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. توراحس میکنم هردم... که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی... من از شوق تماشایت... نگاه از تو نمیگیرم.... تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار.... ولی...افسوس...این رویاست.... تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم.... تو با من مهربان بودی... واین رویا چه زیبا بود.... ولی.... افسوس.... که رویا بود...
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. [FONT=&]آمدم تا مست و مدهوشت کنم ، اما نشد[/FONT] [FONT=&]عاشقانه تکیه بر دوشت کنم ، اما نشد[/FONT] [FONT=&]آمدم تا از سر دلتنگی ام[/FONT] [FONT=&]گریه تلخی در آغوشت کنم ، اما نشد[/FONT] [FONT=&]نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم[/FONT] [FONT=&]سعی کردم فراموشت کنم ، اما نشد...[/FONT]
پاسخ : برای تو که اسیرت شدم.. شبیه مه شده بود نه میشد در آغوشت گرفت و نه آن سوی تو را دید تنها می شد در تو گم شد که شدم