می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم !در شهر کنار خیابانی ایستاده ای ، هوایی سرد ،صدای همهمه مردمسیگار سیگار انتظـار ...به خودت می آیییادت می آید نه کســی هست که از راه بیایدنه دستی که بازوهایت را بگیرد ...نه صدایی که میان این همهمه ها اسمت را صدا کند ...!اسم این تنهــاییـــست ...می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم !در ساحل کنار دریــا ایستاده ای , هوای سرد,صدای مــوجانتـــظار انتـظار انتظار ...به خودت می آیییادت می آید نه کســی هست که از پشت بغلت کندنه دستی که شانــــه هایت را بگیردنه صدایی که قشنــگ تر از صدای دریــــا باشد ...!اسم این تنهــاییــست ...
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردمو به دور و برمخودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدمفهمیدم تنهایی یعنیخودت باشی و خدایتخودت باشی و دل شکسته اتخوت باشی و یک دنیا حسرتخودت باشی و اشکهای پشیمانی اتآنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را، نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟انكس كه میگفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من امده باشد . رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاییزی راه میرفت. وصدای خش خش برگها همان اوازی بود كه من ساده دل گمان میكردم میگوید ...... دوستت دارم!
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم عیبی نداره میدونم باعث این جداییم رفتم شاید که رفتنم فکرتوو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود احساس من فرق داشت با تو دوست داشتنت خالی نبود بازم دلم گرفته توو این نم نم باروون چشام خیره به نور چراغ توو خیابون خاطرات گذشته منو می کشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر باروون باختن توو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! تنهایی یعنی دلت بازی حکم با ورق بخواد و با گوشی بازی کنی و برای گوشی کرکری بخونی
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! قـ ــورت میدهــم همـه دلتنگــ ــیهــایــم را و تلـ ـخ نوشتــه هایــم را ســَ ـر میکشـــم ! انکــ ــار نمی کنــم ، لــ ــج کرده ام کــه برایــت بنویســم گریــ ــه کنــم عاشــ ــقت بمانــم لـ ــج کرده ام دوسـتتـ داشتـــه باشــم ! دلــم میخــواهد بـ ـاور کنــی دوســتتـ داشتــم ! همیــ ــن ... آه گاهـی آرزو می کنــم کــ ـاش بـــودی ... نـــه ! آرزو می کنــم کــ ـاش میدانستـــی مخاطــب اینهمـــه اشــ ــکـ اینهمـــه انتظــ ــار اینهمـــه شعــ ــر و احــســ ــاس تــ ــو بودی !! آری باز هــم برای تــ ــو می نویســم ...
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! تنهایی یعنی تیکه های پازل 2500 تیکه ات هنوز که هنوزه کنار هم چیده نشده اند... پازلش سخته؟ دست تنهایی؟ ادعات میشده برای شروع یه 2500 تیکه اش رو خریدی یا چی؟
پاسخ : می خواهم برایــت تنهــــایی را معنــا کنم ! هر شب بشقاب هایی را می شورم که در آن ها غذا نخورده ای دو لیوان چای می ریزم و می نشینم روبروی جای خالی تو