ساحل زندگی بی خیال تمام هیاهوی اطراف بر ساحل زندگی قدم می زنم بی خیال فکر تو دنیای خود را نقاشی می کنم....... . بی خیال تمام آنچه باید باشد نگین عشق را بر انگشت خود می اویزم بی خیال همه رفت ها به داشته های خود دل می بندم اما بگذار قدم بزنم.......... قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی اینروزها ......... غروب عشق برای من حیات دوباره خورشید در انسوی آسمان بودن هاست......... بر ساحل زندگی ....... به خود می گویم........ بگذار عشق به دیگری لبخند بزند شاید هم تا غروب احساس نیمروزی باقی ست....... باز می گویم............ بگذار زندگی جریان یابد و من .......... بر ساحل زندگی قدم می زنم در آنسوی زندگی ......... نسیم دریا بر لبانم می نشیند با خود می اندیشم ....... گویا ........ عشق در همین نزدیکی ست شاید هم در کنارم هست......... باز می گویم....... شاید تا غروب عشق نیمروزی باقی ست.............
پاسخ : برساحل زندگی ساحل زندگی در زیر ضربه های تازیانه زمان ! پلک هایت را فروبند و در تاریکی سکوت و باران با خاطره ای ، نگاهی ، عطری... خود را به باران رویاها بسپار ! همراه شو با بارش آئینه تا دریا ... از هنگامه طلوع تا ترنم غروب خود را به امواج بسپار! ناپدید خواهی شد در دورترین کرانه ها و به ساحلی خواهی رسید که از آن توست ساحل زندگی
پاسخ : برساحل زندگی ساحل زندگی تو آبی ست تالاپ... چشم هایش را می بندد لحظه ای خود را درون اقیانوس تاریک زندگی اش تصور میکند می ترسد آخر بدون پارو چگونه امید داشته باشد به رسیدن به ساحل به چیزی که از آغاز تولد فقط وصفش را شنیده است و حالا در حسرت دیدن ساحلی در اقیانوس زندگی خود به امید باد باشد که شاید غم نداشتن پا رو را از یادش ببرد...... -آه بی چاره !!... ای آدمی زاد ترسو.... این همه غصه این همه افسوس برای پارویی که در کف قایقت افتاده!!!!!!!نه اقیانوس.. -کاش کمی امید داشت!!!اگر بداند به ساحل رویاییش می رسد تا آخر عمر امید وار زندگی خواهد کرد،قول می دهد!!! -پس امید داشته باش،چراکه ساحل زندگی تو آبی است!!!