1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

فـــــــــــریـــــــــــ ـا د

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏5/10/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    فـــــــــــریـــــــــــ ـا د
    فریاد فریاد


    فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.
    اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :
    خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !
    فرياد ! فرياد !
    از دامن يخ بسته ومتروك الوند
    تا بيكران ساحل مفلوك كارون
    هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.
    هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون....
    هر جا كه اه بيكس اوارگيها ....
    دل ميشكافد در خم پس كوچه ي مرگ :
    در سينه بي صاحب يك طفل محزون...
    هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ:
    بر ديده بد بخت فرداست ...
    هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :
    از سيون تك سرفه ي خونين شبهاست .
    يا جان انساني به ساز مطرب پول :
    بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست .
    هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق :
    از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است .
    يا هستي وناموس فرزندان زحمت :
    يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست
    . يا آتش عصيان صدها كينه گيج :
    در تنگ شب – در خون خاموشي طپيده ست ...
    در يا به دريا .....
    صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاك :
    آنسان كه من كو بيده ام بر فرق اوراق .
    فرياد عصيان ، از تك دلها رميده ست
    فرياد! .... فرياد !...
    شامم سيه – بامم سيه – دل رفته بر باد ...
    سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد.
    كاشانه ام : سر پوش عريان سفره ي فقر
    گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد .
    در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست ....
    ديوانه شد ، زبس بيگانه ديدم !
    بيگانه با خود ! بسكه خود " ديوانه " ديدم !
    پروردگارا !
    پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟
    فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟
    فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟
    رفتند !....مردند؟!
    فرياد !....فرياد!....
    اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!
    اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !
    اي آشنايان !
    اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !
    عمرم تبه شد ،هيچ شد ، افسانه شد ، واي !
    آخر بگوييد !
    بر هم دريد اين پرده ي تاريك ابهام !
    كشكول نا چاري به دست و واژگون پشت :
    تا كي پي تك دانه اي : پا بند صد دام !؟
    تا ستك پي سايه بيگانه برسر :
    لب بسته – سرگردان ، ز سر سامي بسر سام؟!
    فرياد...! فرياد.....!
    فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !
    فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!
    فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟
    اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر
    خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !
    فرياد ...! فرياد ...!
    آري ! بدينسان تلخ وطوفانزا و مرموز...
    هر جا و هر روز...
    پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !
    ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش
    بازيگران نيمه شبهاي گنه پوش ...
    محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش ...
    در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟!
    آخر... خداوندان افسونهاي مطرود !
    سرگشتگان وادي دلهاي مفقود...!
    تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟
    مجنون صدها ليلي وهم آفريده ....
    فرهاد افسون تيشه ي افيون ليلي ؟!
    تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود،
    بيقد و بيعار .
    در خلوت تار خرابات تبهكار.
    اعصابتان محكوم تخدير موقت.
    احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد ...
    افكارتان سر گشته در تاريكي محض :
    در حسرت آلوده پستاني هوس باز ؟!
    زيباست گر پستان دلداري كه داريد ...
    دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...
    آخر ، چه ربطي با هزاران طفل بي شير
    يا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟!
    اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...
    آن شاعر قلب...
    كاندر بسيط اين جهان بيكرانه ....
    دل بر خم ابروي دلداري سپارد!
    شاعر؟! چرا شاعر! چه شاعر! هرزه گويان !
    كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت ،
    جاني ست هر كس كاندر اين شام تبهكار!
    اين تيره قبرستان انسانهاي محروم ...
    با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت ...
    بر پيكر نا كامي اين قوم ناكام :
    رقصان به افسون مي و مسحور افيون:
    گيرد زياري كام وبر ياري دهد كام !
    من شاعر عصيان انسانهاي عاصي .
    افسون شكن ناقوس دنياي فسانه .
    دردي كش مي خانه آزرده بختان.
    مطرود درگاه خدايان زمانه ...
    تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا :
    در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه...
    چون آسماني ، طايري ، ابر آشيانه ...
    با هر كلام و هر طنين و هر ترانه .
    دل ميزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا ....
    تا جويم از فرداي انساني نشانه ....
    فرياد ....! فرياد....!
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : فـــــــــــریـــــــــــ ـا د

    فریاد


    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : فـــــــــــریـــــــــــ ـا د

    فریاد


    مشت می کوبم بر در
    پنجه می سایم بر پنجره ها
    من دچار خفقانم خفقان
    من به تنگ آمده ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    ای
    با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می گردم
    لب بامی
    سر کوهی دل صحرایی
    که در آنجا نفسی تازه کنم
    آه
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد
    من به فریاد همانند کسی
    که نیازی به تنفس دارد
    مشت می کوبد بر در
    پنجه می ساید بر پنجره ها
    محتاجم
    منهموارم را سر خواهم داد
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته چند
    چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : فـــــــــــریـــــــــــ ـا د

    فریاد زیر آب


    ضیافت های عاشق را
    خوشا بخشش ، خوشا ایثار
    خوشا پیدا شدن در عشق
    برای گم شدن در یار
    چه دریایی میان ماست
    خوشا دیدار ما در خواب
    چه امیدی به این ساحل
    خوشا فریاد زیر آب
    خوشا عشق و
    خوشا خون جگر خوردن
    خوشا مردن
    خوشا از عاشقی مردن
    اگر خوابم اگر بیدار
    اگر مستم اگر هوشیار
    مرا یارای بودن نیست
    تو یاری کن مرا ای یار
    تو ای خاتون خواب من
    من تن خسته را دریاب
    مرا هم خانه کن ، تا صبح
    نوازش کن مرا ، تا خواب
    همیشه خوابتو ددین
    دلیل بودن من بود
    چراغ راه بیداری اگر بود
    از تو روشن بود
    نه از دور و نه از نزدیک
    تو از خواب آمدی ای عشق
    خوشا خودسوزی عاشق
    مرا آتش زدی ای عشق