بصیرت و دشمنان در نهج البلاغه(2) بصیرت و دشمنان در نهج البلاغه(2) نویسنده : محمد قربانی مقدم ویژگی های منافقین مشابه سازی اولین صفتی که ناحقان متصف به آن هستند، "سعی در تشبه خود به حق" است؛ اینان برای پیشبرد اهداف خود ناچارند، قیافه ی حق به جانب گرفته و شعارهای حق مدارانه بر زبان جاری کنند. شخص بصیر، این شعارها را می شناسد و فریب آن را نمی خورد. از همین، قرآن کریم باطل را همیشه سوار بر جریان حق معرفی می نماید: «أنزَلَ منَ السَّماء ماءً فَسالَت أودیَهٌ بقَدَرها فَاحتَمَلَ السَّیل زَبَداً رابیاً وَ ممَّا یوقدونَ عَلَیه فی النَّار ابتغاءَ حلیَهٍ أو مَتاعٍ زَبَدٌ مثله کَذلکَ یَضرب الله الحَقَّ وَ الباطل)(1) اینگونه است که جنگ مذهب علیه مذهب آغاز می گیرد. دشمنان برای ضربه زنی به مذهب، از مذهب های جعلی و برای از بین بردن حق از حق نمایان بطلان صفت استفاده می کنند. علی(ع) ضمن بیان اینکه منافقین در پوشش «ما از اصحاب رسول خدائیم» سعی در گمراهی مردم دارند، می فرماید: «رَجلٌ منَافقٌ مظهرٌ للإیمَان متَصَنّعٌ بالإسلَام لَا یَتَأثَّم وَ لَا یَتَحَرَّج یَکذب عَلَی رَسول الله(ص) متَعَمّداً فَلَو عَلمَ النَّاس أنَّه منَافقٌ کَاذبٌ لَم یَقبَلوا منه وَ لَم یصَدّقوا قَولَه وَ لَکنَّهم قَالوا صَاحب رَسول الله (ص) رَآه وَ سَمعَ منه وَ لَقفَ عَنه فَیَأخذونَ بقَوله»؛ مرد دو روئی که اظهار ایمان نموده و خود را به آداب اسلام نمودار می سازد، ولی از گناه بیم ندارد و پرهیز نمی کند، از روی عمد و دانسته به رسول خدا(ص) دروغ می بندد و اگر مردم می دانستند این شخص منافق و دروغگو است، هرگز گفتارش را باور نداشته، حدیثش را نمی پذیرفتند. لیکن می گویند: او از یاران رسول خدا(ص) است که آن حضرت را دیده و حدیث را از او شنیده و فراگرفته است. پس بدین سبب، جملگی سخنانش را می پذیرند.(2) کار به جایی می کشد که معاویه هم (به نحوی) می خواهد خود را همسان علی(ع) قرار دهد. اما این پاسخ کوبنده را از حضرت دریافت می کند: «وَ أمَّا قَولکَ إنَّا بَنو عَبد مَنَافٍ فَکَذَلکَ نَحن وَ لَکن لَیسَ أمَیَّه کَهَاشمٍ وَ لَا حَربٌ کَعَبد المطَّلب وَ لَا أبو سفیَانَ کَأبی طَالبٍ وَ لَا المهَاجر کَالطَّلیق وَ لَا الصَّریح کَاللَّطیق وَ لَا المحقّ کَالمبطل وَ لَا المؤمن کَالمدغل وَ لَبئسَ الخَلف خَلفٌ یَتبَع سَلَفاً هَوَی فی نَار جَهَنَّمَ»(3) و اینکه ادعا کردی ما همه فرزندان (عبد مناف) هستیم، آری، چنین است. اما جد شما (امیّه) مانند جد ما (هاشم) و (حرب) بسان (عبد المطلب) و (ابو سفیان) همچون (ابوطالب) نخواهد بود. هرگز ارزش مهاجران چون اسیران آزاد شده نیست، و حلال زاده به حرام زاده نمی ماند و آنکه بر حق است با آنکه بر باطل را نتوان مقایسه نمود. مؤمن چون مفسد نخواهد بود و چه زشتند آنانکه پدران گذشته ی خود را در ورود به آتش پیروی کنند. ارتجاع صفت دیگر منافقان (به خصوص، و باطلان به صورت کلی) این است که در پی آنند وضع را به اوضاع سابق یعنی وضعیت فسادِ زمان جاهلیت و طاغوت برگردانند. علی(ع) می فرماید: «وَ إنَّمَا طَلَبوا هَذه الدّنیَا حَسَداً لمَن أفَاءَهَا الله عَلَیه فَأرَادوا رَدَّ الأمور عَلَی أدبَارهَا»؛ آنها از روی حسد، بر کسی که خداوند حکومت را به او بخشیده، به طلب دنیا برخاسته اند. تصمیم گرفته اند چرخ زمان را به عقب برگردانند (و سنن جاهلی را زنده کنند).(4) و در جای دیگر: «ألَا وَ إنَّ الشَّیطَانَ قَد ذَمَّرَ حزبَه وَ استَجلَبَ جَلَبَه لیَعودَ الجَور إلَی أوطَانه وَ یَرجعَ البَاطل إلَی نصَابه»؛ آگاه باشید! شیطان حزب و طرفداران خویش را بسیج کرده و سپاه خود را گرد آورده است تا بار دیگر ستم را به جایش برگرداند و باطل را به جایگاه نخستینش باز فرستد.(5) چنانچه در جریان های باطلی مثل بنی امیه و یزیدیان دقت شود، عیناً این نکته جلوه می کند که آنان دقیقاً در صدد چنین کاری بودند و متأسفانه تا حدودی نیز موفق شدند؛ معاویه در زیر پرچم اسلامی خلافت را به سلطنت تبدیل کرد و فرزندش به لب و دندان فرزند رسول خدا(ص) خیزران می زد و می خواند: لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لاوحی نزل(6) این موفقیت باطل در جریان مشروطه (ی خودمان!) نیز اتفاق افتاد و کار به آنجا رسید که رهبر مشروطه (شیخ فضل الله نوری) به دار آویخته شد، و پسرش پای چوبه ی دار برای اعدام او کف زد و بقیه ی رهبران مشروطه (بهبهانی و طباطبایی) نیز منزوی گشتند. در این زمان نیز شواهدی، چنین نشان می دهد؛ و از سوی مقام معظم رهبری آهنگ هُش باش نواخته می شود که خواب برگشتن امریکا به ایران یک خواب پریشان و تعبیر ناشدنی است.(7) فتنه انگیزی دیگر از ویژگی های جریان نفاق، ایجاد فتنه و بلوا و تولید جو تهمت و آشوب (تبلیغات غوغاسالارانه) است؛ این کار همیشه از ضعفاء و کسانی سر می زند که نسبت به قدرت استدلال و برهان آوری ناتوان شده باشند و هجمه های تبلیغی نیز کارآیی خود را از دست داده باشد. و از این طریق، به ارتزاق، فربهی و رشد منفی خود کمک می کنند. سران فتنه ی جمل و حتی شخص معاویه، با اینکه می دانستند خود، بیش از همه در قتل عثمان مقصرند، و نیز مثل روز بر آنها روشن بود که علی(ع) بیش از همه سعی در فرونشاندن آتش خلیفه کُشی بود،(8) اما وقتی دیدند حجت و دلیلی که ندارند، هجمه های تبلیغی نیز اثر خود را از دست داده، شروع به آشوب گری نمودند. شاید از همین رو باشد که امیرالمؤمنین درباره ی بلوا و فتنه ی طلحه و زبیر می گوید: «إنَّهم لَیَطلبونَ حَقاً هم تَرَکوه وَ دَماً هم سَفَکوه فَلَئن کنت شَریکَهم فیه فإنَّ لَهم لَنَصیبَهم منه وَ لَئن کَانوا وَلوه دونی فَمَا التَّبعَه إلَّا عندَهم وَ إنَّ أعظَمَ حجَّتهم لَعَلَی أنفسهم یَرتَضعونَ أمّاً قَد فَطَمَت وَ یحیونَ بدعَهً قَد أمیتَت»(9)؛ آنها حقی را مطالبه می کنند که خود آن را ترک گفته اند و انتقام خونی را می خواهند که خود ریخته اند. اگر (در ریختن این خون) شریکشان بوده ام پس آنها نیز سهیم اند و اگر تنها خودشان مرتکب شده اند، کیفر مخصوص آنان است. مهم ترین دلیلشان به زیان خودشان تمام می شود، از پستانی شیر می خواهند که مدت ها است خشکیده و بدعتی را زنده می کنند که زمان ها است از بین رفته.(10) تلون رنگ به رنگ شدن و لباس عوض کردن نیز از خصوصیات بارز منافقین می باشد؛ فراوان دیده و شنیده شده است که برخی با عوض شدن، جریانی را که تا دیروز آفرین و «زنده باد» می گفتند، از این پس نفرین و «مرده باد» حواله اش می کنند. علی(ع) پیرامون منافقینی که اواخر دوران پیامبر اکرم(ص) بنابر مصالحی [یا بهتر است بخوانید، منافعی] ایمانآورده بودند، می گوید: «لَقَد قاتلتهم کافرینَ و لَاَقتَّلنَّهم مَفتونینَ»(11)؛ یک بار در حالی که کافر بودند با آنها جنگیدم و اکنون به عنوان مسلمانانی فتنه گر نبردشان می کنم. حضرت این تعویض لباس (از کفر به نفاق) را به نیکی تشخیص داده و فریب اسلامِ دروغینِ آنها را نمی خورد. این گذشته از بصیرت بالای او، به روز شدن و لزوم ادامه ی پیکار با باطل در هر ساحت و ساختاری را گوشزد می کند. لذا در خطبه 194، پس از توصیه به تقوی [که مهم ترین موضوع تأکیدی از جهت بیان و مقدار توصیه در نهج البلاغه می باشد(12)]، درباره ی منافقین هشدار می دهد و علت آن را رنگ به رنگ شدن و پوست اندازی آنها بیان می کند: «وَ أحَذِّرکم أهلَ النِّفَاق»؛ و از منافقان بر حذر می دارم. «یَتَلَوَّنونَ ألوَاناً وَ یَفتَنّونَ افتنَاناً وَ یَعمدونَکم بکلّ عمَادٍ وَ یَرصدونَکم بکلّ مرصَاد»؛ به رنگ های گوناگون بیرون می آیند و به قیافه ها و زبان های متعدد خودنمائی می کنند، از هر وسیله ای برای فریفتن و درهم شکستن شما استفاده می کنند و در کمین گاهی به کمین شما می نشینند. «یَمشونَ الخَفَاءَ وَ یَدبّونَ الضَّرَاءَ وَصفهم دَوَاءٌ وَ قَولهم شفَاءٌ وَ فعلهم الدَّاء العَیَاء»؛ دزدانه و زیرکانه راه می روند و در میان درختان درهم پیچیده ی جنگل بسان شکارچیان نرم و سبک جست و خیز می کنند. وصفشان به درمان ماند و گفتارشان بهبودی آرد، ولی کردارشان دردی است درمان ناپذیر.(13) در پایان نیز این صفت را از خصایص شیطان دانسته و آیه ی: (أولئکَ حزب الشَّیطان ألا إنَّ حزبَ الشَّیطان هم الخاسرونَ)(14) را ندا می کند. با جستجوی وسیع تر می توان ویژگی های دیگری نیز در نهج البلاغه پیدا کرد، اما سری هم به کتاب خدا بزنیم.... در آیات فراوانی از قرآن کریم (و روایات ائمه معصومین(ع))(15)، اوصاف و نشانگان منافقین به صورت محرز و مبرز عنوان شده، تا هم خود [برای تشخیص و درمان] و نیز دیگران [جهت پیشگیری و نیز شناسایی مبتلایان] از آن ها بهره مند گردند؛ با لحاظ موضوعات گفته شده، در این مقام به آن دسته از ویژگی هایی اشاره می رود که "گفتار"، اهل نفاق را نمایان می سازد: ادعای همراهی با مؤمنین و سهم خواهی بعد پیروزی(مجادله/141) اعلام برائت از مؤمنین پس از شکست(مجادله/141) ریاکاری(نساء/142) یاد نکردن خدا مگر به اندک(نساء/142) گاهی دم زدن از یک گروه و زمانی از گروه دیگر(نساء/143) خود برتر بینی و تحقیر اقشار مختلف مردم(بقره/13) ادعای اصلاح گری [اما] خراب کاری در عمل(بقره/11) تمسخر مؤمنین(بقره/11) سوگندهای فراوان(توبه/62و74) شایعه پراکنی، تضعیف عقاید مؤمنین و...(نساء/83) بغض مولانا امیرالمؤمنین علی(ع)؛(16) نحوه ی برخورد با دشمن راهبردی که دین مبین و اولیاء الهی، مرسومِ جنگاورانِ عرصه ی نبرد می نموده اند، آن بوده که هرگز در ابتدای امر آغازگر جنگ نباشند و ابتدا بابِ صحبت [بخوانید مذاکره] را گشوده، بر گفتار و مدارا با مخالفین کوشش و مسیر تحمل و هدایت را ممکن نمایند؛ قرآن کریم هم اصل را بر صلح مبتنی کرده و می فرماید: (وَ الصّلح خَیر)(17) بنابراین، گزینه ی اول در مواجهه با دشمنان گفتگو است(18). این توصیه زمانی رنگ تأکید به خود می گیرد که "نوع" دشمن از "جنس" ناآگاهان و بی خبران جامعه باشد، که در گذشته اندکی پیرامون آن اندکی سخن راندیم. پیامبراسلام(ص) در آستانه ی فرستادن علی به یمن، به وی فرمود: «یا عَلیّ لا تقاتلَّنّ أحَداً حَتّی تَدعوه. وَ ایم الله لَئن یَهدی الله عَلَی یَدَیکَ رَجلاً خَیرٌ لَک ممّا طَلَعَت عَلَیه الشَّمس وَ غَربَت وَ لَک ولاؤه یا عَلیّ»(19)؛ ای علی! هرگز با احدی جنگ نکن تا اینکه او را دعوت [به هدایت] کنی. به خدا قسم، اگر خدا به دست تو کسی را هدایت کند، از آنچه که خورشید بر آن تابیده برای تو بهتر است؛ و "ولا"ی تو نیز بر اوست! علی(ع) پیش از هر سه جنگ صفین(20) و جمل(21) و نهروان(22) از این شیوه بهره جست.(23) این مطلب را داشته باشید، اما در زمان گفتگو با دشمن باید به چند نکته توجه داشت: 1. گاهی هدف دشمن از مذاکره تنها فریب است؛ او برای آنکه بتواند ضربه ی خود را کاری تر و کاراتر وارد سازد، خودش را نزدیک، و از فرصت (سوء) استفاده می کند: «فَإنَّ العَدوَّ ربَّمَا قَارَبَ لیَتَغَفَّلَ فَخذ بالحَزم وَ اتَّهم فی ذَلکَ حسنَ الظَّن»(24)؛ دشمن گاه نزدیک می شود تا ایجاد غفلت کند! پس دوراندیشی را رها نکن و در اینجا «حسن ظن» را متهم کن! مذاکره ی آدم (جد خودمان را می گویم!) با شیطان در حالی که از آن نهی شده بود، تجربه ی بسیار روشنی از نزدیکی دشمن به منظور وارد کردن ضربه است. شیطان گر چه در هنگام مذاکره قسم می خورد که برای انسان و انسانیت خیرخواه است، اما خیرخواهی او «همانا» و هبوط آدم(ع) از بهشت «همانا».(25) 2. مذاکره کننده باید از بینش قوی برخوردار بوده و از ریزه کاری ها و سیاست بازی ها باخبر باشد، و گرنه به دامی مبتلا خواهد شد که ابوموسی اشعری را دچار کرد. علی(ع) در خطبه ی 122 و 35 به واسطه ی آنکه اصحاب در امر مذاکره دخالت کرده و نگذاشتند او، فردی بصیر و آگاه را انتخاب کنند گلایه می کند. 3. شناخت روحیات و ادبیات حاکم بر دشمن نیز نباید مغفول بماند؛ حضرت با توجه به شناختی که از خوارج داشت، به ابن عباس توصیه نمود که وقتی با آنها محاجه می کند، با «سنت پیامبر» استدلال نماید نه با قرآن: «لا تخاصمهم بالقرآن ... وَ لکن جاججهم بالسّنّه».(26) 4. در انتخاب طرف مذاکره نیز باید دقت کرد؛ از دیگر توصیه های امیرالمؤمنین(ع) به ابن عباس این است که با «طلحه» ملاقات مکن که اگر ملاقاتش کنی، وی را همچون گاوی خواهی یافت که شاخ هایش اطراف گوش هایش پیچ خورده باشد، او بر مرکب سرکش هوا و هوس سوار می شود و می گوید: مرکبی رام است. بلکه با «زبیر» ارتباط بگیر که نسبت به او نرم تر است.(27) این توصیه، علاوه بر تأکید مورد قبل یعنی شناخت روحیات و سلایق طرف مورد گفتگو، حاکی از این است که باید در گزینش طرف مذاکره پیش دستی نمود، و با ایجاد حق انتخاب، بهترین گزینه را برای این کار مد نظر گرفت. 5. این نکته را هم باید مَطمح نظر داشت که اگر اسلام مذاکره و بر قراری صلح را به مثابه ی یک "اصل ابتدایی" پیشنهاد می کند، گروهی از دشمنان را که به مرحله ی لجاج و عناد رسیده و حاضر به پاک کردن سابقه ی سوء خود نیستند، قابل مذاکره و صحبت نمی داند و این همان توصیه ای است که حضرت، در مورد مغیره بن شعبه به عمار می کند: «دَعه یَا عَمَّار فَإنَّه لَم یَأخذ منَ الدّین إلَّا مَا قَارَبَه منَ الدّنیَا وَ عَلَی عَمدٍ لَبَسَ عَلَی نَفسه لیَجعَلَ الشّبهَات عَاذراً لسَقَطَاته».(28) وقتی امام متوجه شد «عمار بن یاسر» با «مغیره بن شعبه» بحث کرده و پاسخ او و اشکالاتش را می دهد، به او فرمود: «ای عمار» او را رها کن. چرا که او از دین به مقداری اخذ کرده که به دنیا نزدیکش سازد و عملاً حق را بر خود مشتبه ساخته، تا شبهات را بهانه لغزش ها و خلاف هایش قرار دهد. مؤلفه های لازم در جبهه ی حق به هنگام نبرد با باطل الف) مدیریت زمان شناخت و برآورد زمان و مکان، یکی از اصول مهم در مواجهه، مناظره و مقابله با دشمن می باشد و برای نیل به تعریف [بخوایند، شناسایی] صحیح از زمان و مکان ناگزیر از توجه به چند نکته است؛ استفاده از فرصت ها ایجاد بصیرت، مستلزم پیش بینی شرایط و مقدماتِ مربوط است، این پیش بینی ها و البته تلاش در راستای تحقق آن ها، فقط در زمان خاص خود نتیجه می دهند و اگر کار از کار بگذرد، نقلِ "رخت بعد از عید" است که صرفاً به درد ... نمی خورد! به همین دلیل امیرمؤمنان(ع) فرصت ها را بسان ابری زودگذر می داند که باید غنیمتشان شمرد.(29) بله، باید امروز همت بلند داشت و کار کرد و کار، تا در روز حادثه توشه ی کافی برای «افزایش» بصیرت و دفاع از حقیقت اختیار گردد؛ امروز روز کار است و حسابی در کار نیست و فردا روز حساب، که کاری ساخته نیست: «اَلیَومَ عَمَلٌ وَ لا حسابٌ و غَدَاً حسابٌ وَ لا عَمَلٌ»(30) شنواترین گوش آن است که صدای گذر ثانیه ها را احساس نماید؛ فرصت ها چون ابر بهاری می گذرند و از دست رفتن آن ها باعث غم و اندوه می شود(31) لذا از دست دادن فرصت را باید جدی گرفت. راستش را بخوهید، هر کس از فرصت ها بهتر (و بهینه تر) استفاده کند، به صلاح و فلاح نزدیکی می یابد و هر کس کوتاهی کرد، مسلماً کسی جز خود را نباید (و نتواند) سرزنش کند. به جای حرف و شعار، همت را باید مضاعف و کار را چند برابر نمود و از غرش بیجا پرهیخت تا در معرض تابش و بارش ابرهای فرصت و رحمت الهی قرار گرفت؛ این مرام علی(ع) است که تا قبل از باریدن، غرش نمی کند: (شاعر! تو هم دیگر نگو باران؛ ببار.) «وَ قَد أرعَدوا وَ أبرَقوا وَ مَعَ هَذَین الأمرَین الفَشل وَ لَسنَا نرعد حَتَّی نوقعَ وَ لَا نسیل حَتَّی نمطرَ»؛ (طلحه و زبیر و پیروان آنها) در آغاز رعد و برقی نشان دادند اما پایانش چیزی جز سستی و ناتوانی نبود، ولی روش ما خلاف آنها بود، ما تا کاری انجام ندهیم رعد و برقی نداریم و تا نباریم سیلاب های خروشان به راه نمی اندازیم، (برنامه ی ما عمل است، نه سخن).(32) البته این به معنای نفی "هرگونه" سخن و شعار نیست؛ آنچه مهم است زمان سخن گفتن است. سخنی که وقت صدورش نرسیده باشد، به تیری می ماند که رها شده و دیگر کنترلی بر آن نیست. علی(ع) با تشبیهی شیوا این مطلب را چنین توضیح می دهد: «وَ تَلَافیکَ مَا فَرَطَ من صَمتکَ أیسَر من إدرَاککَ مَا فَاتَ من مَنطقکَ وَ حفظ مَا فی الوعَاء بشَدّ الوکَاء»؛ تلافی و جبران آنچه با سکوت از دست رفته است آسان تر است از جبران آنچه با کلام از دست می رود چرا که حفظ آب درون مشک به محکم کردن درِ مشک است [و چون بر زمین ریزد، برگشتش ناممکن می نماید.](33) داوود پیامبر(ص) نیز کمیِ ندامت و پشیمانی بر سکوت را اینگونه می تفسیرد: پشیمانی بر سکوت هر چند طولانی باشد یک مرتبه است، اما اگر آدمی تصمیم بر صحبت گیرد چه بسا برای هر کلمه ای که گفته است، پشیمان شود.(34) با تکیه بر اوصاف پیش گفته، چنین به نظر می آید که سپران دوره ی آموزشی تقویتِ سکوت برای هر کس ضرورت دارد. امام صادق(ع) با اشاره به سیره ی سلف صالح، یک دوره ی ده ساله برای این کار به پیروان خود پیشنهاد می کند.(35) پرهیز از عجله اما به بهانه ی «از دست رفتن فرصت ها»، در هیچ کاری عجله روا نباشد. عجله کردن و از دست روی هنگام، دو روی یک سکه را می ماند؛ اتلاف وقت، همان قدر موجب غصه و پشیمانی است که عجله در کارها. این غنیمت دانستن فرصت هاست که نه باعث عجله می شود و نه کندی کار. «إیَّاکَ وَ العَجَلَهَ بالأمور قَبلَ أوَانهَا أو التَّسَقّطَ فیهَا عندَ إمکَانهَا أو اللَّجَاجَهَ فیهَا إذَا تَنَکَّرَت أو الوَهنَ عَنهَا إذَا استَوضَحَت»(36)؛ (ای مالک) مبادا! هرگز در کاری که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنی، یا کاری که وقت آن رسیده سستی ورزی، یا در چیزی که (حقیقت آن) روشن نیست ستیزه جویی نمایی و یا در کارهای واضح و آشکار کوتاهی کنی. تلاش کن تا هر کاری را در جای خود و در زمان مخصوصش انجام دهی. خود علی(ع) پس از غصب خلافت "می توانست" دست کم با یاران اندک خود به مبارزه بپردازد، حسن بن علی(ع) "می توانست" صلح را از معاویه قبول نکند و حسین(ع) نیز "می توانست" ده سال دیگر برای قیام صبر نکند؛ اما «زمان سنجی» مگر می گذارد؟ این درایت حاصل از عجله گریزی است که حس تشخیص را می پالاید و تحمل و طمأنینه (آرامش روانی) را می پاید. واضح است، زجر اینگونه تحمل ها از خود جهاد سخت تر می نماید، اما چه می شود کرد؟ این سختی را باید «علی وار» به جان خرید: «فَرَأیت أنَّ الصَّبرَ عَلَی هَاتَا أحجَی فَصَبَرت وَ فی العَین قَذًی وَ فی الحَلق شَجًا أرَی ترَاثی نَهباً»(37)؛ دیدم در این برهه ی زمانی (کشمکش های پس از سقیفه) صبر بهتر از عمل است و با اینکه صبر دشوارم می نمود، چون خاری در چشم و تیغی در گلو، (فقط) تحمل کردم. می دیدم که میراث مرا به غارت می برند. علی(ع) در جای دیگر، پیرامون صبر خود پس از جریان سقیفه و دردهایی که کشید می گوید: «فَنَظَرت فَإذَا لَیسَ لی معینٌ إلَّا أهل بَیتی فَضَننت بهم عَن المَوت وَ أغضَیت عَلَی القَذَی وَ شَربت عَلَی الشَّجَا وَ صَبَرت عَلَی أخذ الکَظَم وَ عَلَی أمَرَّ من طَعم العَلقَم»(38)؛ نگریستم که (برای گرفتن حق خود) یاوری جز خاندان خویش ندارم، به مرگ آنان راضی نشدم. چشم های پر از خاشاک را فرو بستم و با همان گلویی که گویا استخوانش گیر کرده بود (جرعه ی حوادث را) را نوشیدم، شکیبایی پیشه ساختم، با آنکه تحمل در گرفتگی راه گلو و نوشیدن جرعه ای که تلخ تر از حنظل است، کار طاقت فرسایی بود. امام حسین(ع) نیز در نامه ای به معاویه می نویسد: «وَ انِّی وَ الله ما اعَرف اَفضلَ من جَهدکَ فَان اَفعَل فَانَّه قربَهٌ الی رَبَی وَ ان لَم اَفعَله فَاَستَغفر اللهَ ...»(39) مقام معظم رهبری درباره ی سکوت و صلح امام حسن(ع) چنین می گوید: "گاهی شهید شدن آسان تر از زنده ماندن و در یک محیطی تلاش کردن است... امام حسن(ع) این شکل (یعنی زنده ماندن و حرکت و تلاش) را انتخاب کردند."(40) عمل به هنگام: اگر چه پیش از این گفته شد که پرهیز از شعار زدگی و اهمیت بخشی به عمل و همچنین گریز از عجله، از عناصر محوری شخصیت انسان بصیر در مواجهه با دشمن است، اکنون سرِ آن دارم به اوقات و مواضعی اشاره کنم که چنانچه تشخیص صحیح اعمال، و واکنش قاطعی در دفاع از حق اتخاذ نگردد، تا مدت ها اثر مخرب خود را به جای می گذارد. به گمان آمد که در کلمات کوتاهی از کلام رهبری معظم توضیح مطلب را جویا شویم؛ تصمیم گیری خواص در وقت لازم، تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در وقت لازم، اقدام خواص برای خدا در وقت لازم، اینهاست که تاریخ را نجات می دهد.(41) [ایشان با بیان نمونه هایی از «وقت شناسی»، «دیر به میدان آمدن»، «اصلاً به کارزار نیامدن!» و ... تغییر مسیر تاریخ را در "تصمیم گیری های صحیح در زمان لازم" بر می شمرند"] مثلاً وقتی شریح قاضی دید که هانی هنوز زنده و در زندان ابن زیاد است، از ترس، مردم را خبر نکرد، یا اگر شبث بن ربعی لحظه ای به جای ترسیدن از ابن زیاد از خدای او ترسیده بود و مُسلِم را کمک می کرد، زمینه ی حکومت امام حسین(ع) فراهم می شد. نیز توابین با آنکه بالاخره به میدان آمدند ولی چون دیر آمدند، اثرشان در تاریخ از شهدای کربلا کمتر نمود می یابد؛ با اینکه هم تعدادشان از آنان بیشتر بود و نیز همه شهید شدند.(42) در دوران معاصر نیز حضرت امام خمینی(ره) در روزهای نزدیک پیروزی انقلاب (بهمن ماه) تشخیص داد که اگر تسلیم حکومت نظامی شود، امکاناً گوی انقلاب دور از دسترس خواهد افتاد. بنابراین موقعیت را مغتنم شمرد. این راهبردی بود که جبهه ی اسلامی مصر، هنگام پیروزی پارلمان و تشکیل حکومت نظامی، علیرغم توصیه ی مقام معظم رهبری عمل نکرده، با حکومت نظامی دست نشانده ی امریکا مبارزه ننمودند و حکومت اسلامی را در کشور مصر در زمره ی آرزوها قرار دادند.(43) خوب است برای تکمیل بحث تذکاری از قرآن نیز بیان شود که در آن کسانی را که به موقع تشخیص می دهند، به موقع عمل می کنند و به موقع به یاری اسلام می شتابند، بر کسانی که به میدانآمدند اما دیر؛ برتری داده است. شأن نزول آیه درباره ی مسلمین قبل از فتح مکه و بعد از آن (44) می باشد: (لا یَستَوی منکم مَن أنفَقَ من قَبل الفَتح وَ قاتَلَ أولئکَ أعظَم دَرَجهً منَ الَّذینَ أنفَقوا من بَعد وَ قاتَلوا وَ کلاًّ وَعَدَ الله الحسنی وَ الله بما تَعمَلونَ خَبیرٌ)(45)؛ کسانی که پیش از فتح مکه در راه خدا انفاق و مبارزه کردند، درجه ی عظیم تری نسبت به کسانی دارند که پس از فتح آن به انفاق و مبارزه پرداختند. اینجا دیگر نباید منتظر دیگران شد؛ اگر کسی آمد، آمد، نیامد هم ... امر خدا به تنهایی اقامه خواهد شد: (قل إنَّما أعظکم بواحدَهٍ أن تَقوموا لله مَثنی و فرادی ثمَّ تَتَفَکَّروا ما بصاحبکم من جنَّهٍ إن هوَ إلاَّ نَذیرٌ لَکم بَینَ یَدَی عَذابٍ شَدیدٍ)(46) ب) عنصر وحدت از محورهای اساسی دیگری که نبودش در برخورد با دشمن، همواره جبهه ی حق را مورد ضربه های سهمگین قرار می دهد، «وحدت» است. وحدت، همان رمز پیروزی هاست که بارها و بارها در قرآن و سنت مورد دقت و وارسی قرار گرفته است و جامعه ی اسلامی را از سقوط در پرتگاه ها و دره های هلاکت بار نجات می دهد. طبق نظر قرآن کریم، وحدت حقیقی و پایدار از برکت نیروی ایمان در نهاد افراد و جوامع ایجاد می شود و این موهبت از سوی خدای سبحان مسیر سرنوشت را از گرفتاری در آتش جدا می سازد: (وَ اعتَصموا بحَبل الله جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقوا وَ اذکروا نعمَتَ الله عَلَیکم إذ کنتم أعداءً فَألَّفَ بَینَ قلوبکم فَأصبَحتم بنعمَته إخواناً وَ کنتم عَلی شَفا حفرَهٍ منَ النَّار فَأنقَذَکم منها)(47) و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، پراکنده نشوید و نعمت خدا را بر خود یاد کنید: آن گاه که دشمنان [یکدیگر] بودید، پس میان دل های شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شدید و بر کنار پرتگاه آتش بودید که شما را از آن رهانید. امیرالمؤمنین(ع) نیز از نبود یا کمبود یکدلی میان امت گلایه، و وجود همین امر را سبب پیروزی معاویه و شامیان بر اهل کوفه معرفی می کرد. امام که گویا دلِ پری از پراکندگی پیروانش داشت، برایش قابل هضم نیست که ببیند مؤمنین زیر یک سقف جمع نمی شوند: «فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ الله یمیت القَلبَ وَ یَجلب الهَمَّ منَ اجتمَاع هَؤلاء القَوم عَلَی بَاطلهم وَ تَفَرّقکم عَن حَقِّکم»؛ آه! چه عجیب و شگفت انگیز است این امر، به خدا سوگند این غم و اندوه، دل را می کُشد. چه سان این مردم پروانه وار گرد باطل متحدند، و شما از پیرامون حق پراکنده اید.(48) پراکندگی جبهه ی حق که گویا آسیب تاریخی آنهاست، نه تنها غصه ای گلوگیر برای مولا بوده است بلکه آن را سبب چیرگی باطلیان می داند: «وَ إنِّی وَ الله لأظنّ أنَّ هَؤلاء القَومَ سَیدَالونَ منکم باجتمَاعهم عَلَی بَاطلهم وَ تَفَرّقکم عَن حَقّکم»(49)؛ سوگند به خدا می دانستم اینان به زودی بر شما مسلط خواهند شد. زیرا آنان در یاری از باطلشان متحدند و شما در راه حق متفرقید. من نمی دانم مؤمنینِ حق مدار چه زمانی فرا می گیرند که شیطان را در این مأموریت ویژه(50) ناکام بگذارند، ولی این را خوب می دانم که بهانه و توجیه برای بدبینی پیروان حق به یکدیگر زیاد است؛ تنها قطره ای از تقوا و بصیرت برای شنیدن بوی متعفن خودخواهی و هواپرستی از این توجیهات کافی است، و در این مواقع شیطان چه خوب کار می کند و لباسی از تکلیف و دیانت بر آن می پوشاند. در این صورت تنها بصیرتی نافذ، که روح و جان را آغشته کرده باشد کمک کارِ گذر از این گردنه ی صعب العبور خواهد بود. ج) عنصر استقامت شیعه ی ِ از روز اول در اقلیت و مشقت، [وَ قَلیلٌ من عبادیَ الشَّکور(51)] همیشه بَلاکِش مشکلات بوده، به ویژه پس از رحلت رسول اکرم(ص) و چه نیک زیر شلاق رنج ها و شکنجه ها به حیات خویش ادامه داده است. به همین خاطر کسانی که نسبت به خاندان پیامبر(ص) شناختی حاصل می کنند باید خود را برای انواع مشکلات آماده نموده و تن پوشی از فقر به دور خود بپوشاند: «مَن أحَبَّنَا أهلَ البَیت فَلیستَعدَّ للفَقر جلبَابا»(52) از جریان بیعت مولا(ع) که بگذریم، تا شهادت امامان معصوم در خانه هایشان توسط همسرانشان، کربلا و...؛ پس باید صبر کرد و صبر. صبر لازمه ی بصیرت، و بصیرت بدون آن، صورتی است بر خاک افتاده؛ آنگونه که این دو از لحاظ ساختار لفظی بسیار به هم نزدیک و همگن اند، از منظر مفهوم نیز همسایه ی یکدیگرند. بصیرت و صبر دو بال پرواز یک شیعه است. دو ستون استواری که منتظرین فرج را از آوار فتنه ها نگهداری می کند و ثمر بخشی هر کدام منوط به وجود دیگری است. آنچه در پیکار حق و باطل، رمز حیات به شمار می رود، صبر است [صبر و ظفر دو یار قدیمند، در اثر صبر نوبت ظفر آید.] و از این رو، روحیه ی صبر و استقامت که لازمه ی حرکت بسوی تعالی است باید حفظ و ارتقاء یابد. حضرت هنگام انتصاب محمدبن حنفیه به فرماندهی لشکر، این پایداری، استواری و عدم سستی در پیمایش مقصود را، اینگونه توصیف می کند: «تَزول الجبَال وَ لَا تَزل عَضَّ عَلَی نَاجذکَ أعر اللهَ جمجمَتَکَ تد فی الأرض قَدَمَکَ ارم ببَصَرکَ أقصَی القَوم وَ غضَّ بَصَرَکَ وَ اعلَم أنَّ النَّصرَ من عند الله سبحَانَه»(53)؛ •هیچ عاملی نمی تواند تو را از جای تکان دهد ولو کوه ها از پی کنده شود؛ •وقتی کار برای خدا باشد (اطمینان به حقانیت) وسرت را به خدا عاریه دادی، دیگر ترس (از هیچ پدیده ای) معنا ندارد؛ •کثرت دشمن نباید تو را مأیوس کند؛ •غیظ خود را برای خدا به هر طریق زیادت نما ولو با فشار دادن دندان ها و...؛ آزمون های پربلا و لزوم استواری در راه آرمان و عقیده اجتناب ناپذیر است. کسانی که به دنبال آرامش می گردند می توانند در گوشه ای از ساحلِ کارزار نشسته و از تماشای نبرد حق و باطل لذت ببرند! هر چند در دریای طوفان زده، همه ی کشتی نشینان در معرض خطر قرار دارند.(54) آری، حرکت، فعالیت و جهاد به سمت تعالی، چاشنیِ مشقت دارد. چه خوب گفته است، سعدی: به دریا در، منافع بیشمار است وگرخواهی سلامت، بر کنارست.(55) لذا امام صادق(ع) می فرماید: بنده در نزد خدا درجه ای دارد که با عملش نمی تواند به آن برسد، از این رو مصیبتی در جسم یا مال یا فرزندش به او می رسد که اگر صبر کرد، خدای سبحان او را به آن درجه خواهد رساند.(56 در بخش بعد مفصل تر وارد این مقوله می شویم. پی نوشت ها : 1. 243. رعد / 17 ([همو که] از آسمان، آبی فرو فرستاد. پس رودخانه هایی به اندازه گنجایش خودشان روان شدند، و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می گدازند هم نظیر آن کفی برمی آید. خداوند، حق و باطل را چنین مَثَل می زند.) 2. 244. نهج البلاغه، خطبه 210 (ترجمه مکارم شیرازی). 3. 245. همان منبع، نامه 17. 4. 246. همان، خطبه 169 (ترجمه مکارم شیرازی). 5. 247. همان، خطبه 22 (ترجمه مکارم شیرازی). 6. 248. علامه شعرانی، دمع السجوم: 252 (بنی هاشم حکومت را به بازی گرفتند و گرنه، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد!) 7. 249. مورخه تیرماه 78 (حوادث کوی دانشگاه). 8. 250. بنگرید: نهج البلاغه: خطبه، 164. 9. 251. نهج البلاغه، حکمت 107. 10. 252. نهج البلاغه، خطبه 22 (ترجمه مکارم شیرازی). 11. 253. همان منبع، خطبه 33 . 12. 254. در کتاب الدلیل علی موضوعات نهج البلاغه، 68 مورد از توصیه به تقوا در نهج البلاغه را ذکر کرده و سپس 18 صفحه از صفاتی که در نهج البلاغه پیرامون متقین آمده بیان کرده است. (صفحه 926 به بعد)- نیز بنگرید: مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه (مجموعه آثار 16: 502). 13. 255. نهج البلاغه، خطبه 194. 14. 256. مجادله 58: 19. 15. 257. برای نمونه بنگرید: میزان الحکمه ج 4 (باب نفاق). 16. 258.محمد بن سلیمان کوفی، مناقب امیرالمؤمنین علی(ع) 1: 155 [ذیل آیه: و لتعرفهنم فی لحن القول: یعنی با بغض امیرالمؤمنین علی(ع)]. همچنین قاضی النعمان المغربی، شرح الاخبار 1: 153 [آمده است: جابر بن عبدالله و ابوسعید خدری و... گفته اند ما در زمان پیامبر خدا(ص) منافقین را با بغض امیرالمؤمنین علی(ع) می شناختیم]. نیز بحارالانوار 36: 178 [آمده است: اَنَس گفته بعد از این آیه دیگر منافقین برای ما ناشناخته نبودند و حتی عبادة بن صامت نیز گفته ما بچه های خود را با محبت امیرالمؤمنین علی(ع) آزمایش می کردیم!] ایضاً میزان الحکمه 4: 3341: [نقل می کند که امام علی(ع) فرمودند: لو ضربت خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی أن یبغضنی ما أبغضنی، ولو صببت الدنیا بجمالتها علی المنافق علی أن یحبنی ما أحبنی، و ذلک أنه قضی فانقضی علی لسان النبی الامی صلی الله علیه و آله وسلم، أنه قال: یا علی لا یبغضک مؤمن، ولا یحبک منافق]. 17. 259. نساء 4: 128 در تفسیر نمونه آمده است که این آیه کوتاه و پرمعنی گرچه درمورد اختلافات خانوادگی نازل شده اما بدیهی است یک قانون کلی، عمومی و همگانی را بیان می کند که در همه جا اصل نخستین، صلح و صفا و دوستی و سازش است، و نزاع و کشمکش و جدایی برخلاف طبع سلیم انسانی و زندگی آرام مند او است؛ لذا جز در موارد ضرورت و استثنایی نباید به آن متوسل شد و برخلاف آنچه برخی از مکاتب مادی [مانند نظریه تکاملی داروینیسم] می پندارند که اصل اولیه در زندگی بشر و سایر جانداران، تنازع و کشمش برای بقاء است و تکامل طبیعت از این منوال صورت می گیرد. همین طرز تفکر وقتی با حس برتری طلبی و سلطه جویی قرین گردد، سرچشمه بسیاری از جنگها و خونریزیهای قرون های معاصر را شکل می دهد. بنابراین شایسته نیست که به مسائل انسانی با دیدِ حیوانی نگریسته شود؛ انسان بخاطر داشتن عقل و هوش، حسابش از حیوانات درنده جدا است، و تکامل او در سایه تعاون صورت می گیرد نه تنازع! (تفسیر نمونه 4: 151 «با کمی تصرف»). 18. 260. در این باره بنگرید: عبدالله جوادی آملی، حماسه و عرفان: 29. 19. 261. مجموعه ورام 2: 277. 20. 262. نهج البلاغه، نامه 58. 21. 263. همان منبع، خطبه 31. 22. 264. همان، نامه 77. 23. 265. امام حسین(ع) نیز از همین سیره پیروی کرد. مقام معظم رهبری می گوید: امام حسین را فقط به جنگِ روز عاشورا نباید شناخت؛ آن یک بخش از جهاد امام حسین است. به تبیین او، امر به معروف او، نهی از منکر او، توضیح مسائل گوناگون در همان منی و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان، در راه کربلا، و هم در خود میدان کربلا، باید شناخت. در خود عرصه ی کربلا حضرت اهل تبیین بودند. حالا میدان جنگ است، منتظرند خون هم را بریزند، اما از هر فرصتی این بزرگوار استفاده می کردند که بروند با آنها صحبت بکنند، بلکه بتوانند آنها را بیدار کنند. البته بعضی خواب بودند، بیدار شدند؛ بعضی خودشان را به خواب زده بودند و آخر هم بیدار نشدند. (سخنرانی معظم له 5 /5 /88). 24. 266. همان، نامه 53 (سعدی در گلستان آورده است: دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند: بر دوستیِ دوستان اعتماد نیست تا به تملقِ دشمنان چه رسد، و هر که دشمنِ کوچک را حقیر می دارد، بدان مانَد که آتشِ اندک را مهمل می گذارد- حکایت 11 از باب 8-). 25. 267. بر اساس برخی روایات، فریب آدم از شیطان به واسطه ی «عدم تجربه» او بوده است؛ چه تا پیش از آن فقط دو قَسم شنیده بوده که هر دو راست آمده بود. این درست، اما بنی آدم که با مشکل کمبود چنین تجربه هایی مواجه نیستند باید دقت و مراقبت نمایند تا به اسم مناظره و گفتمان، پذیرای فریب شیطانی دشمنان نباشند- ر.ک: درسنامه تاریخ تحلیلی دشمن شناسی 1: 48- 26. 268. نامه 77. 27. 269. خطبه 31 (لَا تَلَقَینَّ طَلحَهَ فَإنَّکَ إن تَلقَه تَجده کَالثَّور عَاقصاً قَرنَه یَرکَب الصَّعبَ وَ یَقول هوَ الذَّلول وَ لَکن القَ الزّبَیرَ فَإنَّه ألیَن عَریکَهً). 28. 270. حکمت 405- محاجه عمار با مغیره، نشانگر مطلبی است که در چند جای این نوشتار در مورد عمار آمده است و آن اینکه وی تکلیفی در تنویر افکار عمومی بر خود احساس می کرده که حتی در مقابل امثال مغیره بن شعبه نیز از پای نمی نشسته است. 29. 271. نهج البلاغه، حکمه 21 (صبحی الصالح: 471) [وَ الفرصَه تَمرّ مَرَّ السَّحَاب فَانتَهزوا فرَصَ الخَیر]. 30. 272. خطبه 42. 31. 273. خطبه 118: (اضاعَه الفرصَه غصَّه). 32. 274. همان منبع، خطبه 9 (ترجمه مکارم شیرازی). 33. 275. همان، نامه 31. 34. 276. همان منبع، خطبه 9 (ترجمه مکارم شیرازی). 35. 277. إنَّ مَن کَانَ قَبلَکم کَانوا یَتَعَلَّمونَ الصَّمتَ وَ أنتم تَتَعَلَّمونَ الکَلَامَ کَانَ أحَدهم إذَا أرَادَ التَّعَبّدَ یَتَعَلَّم الصَّمتَ قَبلَ ذَلکَ بعَشر سنینَ فَإن کَانَ یحسنه وَ َصبر عَلَیه تَعَبَّدَ وَ إلَّا قَالَ مَا أنَا لمَا أروم بأهل- بحارالانوار 75: 286- نظیر این روایت در جامع السعادات 2: 346 نیز آمده جز آنکه در مأخذ اخیر درباره عابدین بنی اسرائیل است. 36. 278. نهج البلاغه، نامه 53. 37. 279. همان منبع، خطبه 3. 38. 280. همان، خطبه 26. 39. 281. طبرسی، احتجاج 2: 21. 40. 282. عبرت های عاشورا: 23. 41. 283. سخنرانی معظم له در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص)، مورخه 20 /3 /75. 42. 284. همان منبع. 43. 285. همان. 44. 286. ر.ک: التبان فی تفسیر القرآن 9: 523 و نیز الاصفی 2: 1264. 45. 287. حدید 57: 10. 46. 288. نساء 4: 46. 47. 289. آل عمران 3: 103 (ترجمه فولادوند). 48. 290. نهج البلاغه، خطبه 27. 49. 291. نهج البلاغه خطبه 25 (ترجمه مکارم شیرازی). 50. 292. خطبه 121: إنَّ الشَّیطَانَ یسَنَّی لَکم طرقَه وَ یرید أن یَحلَّ دینَکم عقدَهً عقدَهً وَ یعطیَکم بالجَمَاعَه الفرقَهَ وَ بالفرقَه الفتنَهَ. 51. 293. سبأ 34: 13. 52. 294. نهج البلاغه، حکمت 112. 53. 295. همان، خطبه 11. 54. 296. انفال 8: 25 (وَ اتَّقوا فتنَهً لا تصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَموا منکم خَاصَّهً). 55. 297. گلستان سعدی: 65 (حکایت 16 باب1). 56. 298. ان العبد لیکون له عندالله درجه لا یبلغها بعمله فیبتلیه الله فی جسده او یصاب بما له او یصاب فی ولده فان هو صبر بلغه الله ایاه- محمد بن همام الاسکافی، التمحیص: 58- منبع : محمد قربانی مقدم / بصیرت در نهج البلاغه / انتشارات حیات طیبه 1389
بصیرت و دشمنان در نهج البلاغه(1) نویسنده : محمد قربانی مقدم توهم توطئه، یا سنت رویارویی حق و باطل یک پای ثابت بحث بصیرت، دشمن و دشمنی های اوست. این امر واضح است و نیاز به دلیل و برهان ندارد مخصوصاً اینکه از مواطن بصیرت؛ یعنی شبهه و فتنه به میزان کافی سخن گفته شد، چه آنکه آتش این دو با هیزم دشمن برافروخته می شود. اما با این حال، وقتی صحبت از هوشیاری در برابر دشمن پیش می آید، عده ای که تو گویی بصیرت خویش را از کف داده یا ویروس وارانه به عنوان عامل دشمن در پیکره ی نیروهای حق رخنه کرده اند، چنین می پندارند (و گاه فریاد می زنند) که توطئه ی دشمن، ساخته و پرداخته ی اوهام و خیالات بدبینانه است؛ دشمن آنقدرها هم که فکر می کنید بیکار نیست که هر روز در فکر دشمنی تازه ای باشد. نه به صورت نظامی، و نه به صورت فرهنگی قصد تهاجم ندارد. هیچ توطئه ای در کار نیست، همه ی اینها توهم است نه وقوع توطئه.(1) در جواب اینان چه می توان گفت؟ سختی کار این است که اگر این حرف ها صرف سؤال و جهت آگاهی بود، ذکر نمونه هایی از دشمنی ها کافی بود. هشدار قرآن و نهج البلاغه به کنار، آنچه از دشمنی به زبانشان جاری می شد، (نه آنچه در دل دارند و از نظر قرآن زیادتر از جاری شده های بر زبان است؛ قَد بَدَت البَغضاء من أفواههم وَ ما تخفی صدورهم أکبَر قَد بَیَّنَّا لَکم الآیات أن کنتم تَعقلونَ: توبه/ 118) برای هشیاری و رفع غفلت بسنده می نمود، اما اینها نه تنها افاقه نمی کند بلکه .... مقام معظم رهبری در رد نظریه ی توهم توطئه چنین می گوید: بعضی ها می گویند ما توهم می کنیم که علیه ما توطئه است و دشمنی وجود دارد. خیلی خوب، حالا کسانی دلشان می خواهد چشم خودشان را روی هم بگذارند و بگویند (ان شاءالله گربه است)، امّا واقعیت عوض نمی شود، وجود دشمن با به خواب رفتن من و شما از بین نمی رود... با ندانستن ما، یا خود را به نادانی زدن، دشمن از دشمنی خود دست برنمی دارد. افرادی مایلند اثبات کنند که ملت ایران هیچ دشمنی ندارد، کنار خانه ی خود بنشینید و به کار خود سرگرم باشید، خاطرتان هم جمع باشد که همه جا امن است و امان؛ نه! این حرف ها واقعیت ندارد.(2) وقتی انسان می بیند دستگاه های تبلیغاتی دشمن، دستگاه تبلیغاتی مزدور آمریکا، دستگاه تبلیغاتی دولت انگلیس، دستگاه تبلیغاتی دولت غاصب صهیونیست، برای فلان لایحه در مجلس یقه می درانند، جنگ روانی می کنند، به خاطر فلان زندانی، به خاطر فلان مسئول، دلسوزی دایه ی مهربان تر از مادر را نشان می دهند، انسان حق دارد به شک بیفتد... دشمن، امروز امیدوار است، شاید بتواند از ساده اندیشی استفاده کند، جای پای خود را در دستگاه های سیاسی کشور و دستگاه های فرهنگی کشور باز کند... امروز، روز حساسی است. این روزگار، روزگار حساسی است.(3) توطئه، توهم نیست و هوشیاری می طلبد؛ برای اینکه اهمیت هوشیاری همیشگی در برابر دشمن و توطئه گری هایش روشنی یابد، باید سنت تاریخیِ نبرد حق و باطل گوشزد گردد. نبردی که از همان ابتدایی که بابا آفرینش انسان و خلیفه اللهی او گشودن یافت، آغاز آن (رویارویی حق و باطل) نیز شروعیدن گرفت. وقتی ملائکه به آفریدگار خود ایراد گرفتند که چرا آدمی را در زمین ساکن می کند و بالاتر آنکه برای جانشینیِ خود مهیایش می سازد، حال آنکه به فساد و خونریزی خواهد پرداخت، این سؤال مطرح شد که آنان از کجا به این مسئله پی بردند؟ هر چند پاسخ های متفاوتی، اطراف این پرسش را در برگرفته، اما فرشتگان (اجمالاً) نسبت به وقوع نبرد حق و باطل در میان انسان ها آگاه بوده اند. آنها می دانستند که از کنار هم قرار گرفتن دو عبارت «خلیفه الله» و «زمین» [إنّی جاعلٌ فی الأرض خَلیفَهً(4)] چیزی غیر از این نمی تواند باشد. کنار آمدن این دو نشئه ی وجودی برای انسان، نتیجه مختار بودن اوست. اختیار هم وقتی آمد درگیری بین انسان ها را نیز پیش خواهد آورد. چه آنکه، انسان آزاد که هم جانب زمینی دارد و هم جنبه ی آسمانی (خلیفه اللهی)، می تواند به هر سو که بخواهد جهت گیرد؛ اوج تحقق مقام خلیفه اللهی یا حضیض زمین که مظهر مادی گری است. اینجاست که منشأ درگیری و اختلاف میان دو جبهه ی حقیقت و ظلمت(5) منشأ می گیرد و بدینسان نبرد ناسازگارنه ی دو اندیشه ی حق و باطل قدمتی دیرینه و ریشه ای به اندازه ی خود تاریخ می یابد.(6) لذا علی(ع) می فرماید: «حَقٌّ وَ بَالطلٌ وَ لکلٍّ أهلٌ فَلَئن أمرَ البَاطل لَقَدیماً فَعَلَ وَ لَئن قَلَّ الحَقّ فَلَربَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أدبَرَ شَیءٌ فَأقبَلَ»(7)؛ زندگی دو راه دارد: یکی حق و دیگری باطل، و هر کدامشان دارای یارانی استوار و پیروانی و پایدارند. اگر باطل در افزایش باشد چیز تازه ای نیست، زیرا هواخواهان باطل از قدیم در اکثریت بوده اند و اگر حق در اقلیت باشد(نقصی برای حق نیست)، با این حال اهل حق با وجود کمی تعداد بر آنان چیره و پیروزمی شوند و نابودشان می سازند. اندک بودن حق را امیدیست به فزونی، ولی سستی و ناتوانی در ایمان را امیدی به قوت و توانایی نیست.(8) همین ناهمگونی و بالاتر، ناسازگارانگی حق و باطل است که سبب می شود امیرالمؤمنین(ع) پیشنهاد ابوسفیان برای بیعت را رد کند. وقتی کار سقیفه بالا گرفت و می رفت که جبهه ی نفاق با غصب خلافت ضربه ی دیگری به حق و حقیقت بزند، ناگهان یکی از سردمداران قدیمی جبهه ی باطل دست بیعت به سوی مولا دراز کرد و برای پس گرفتن خلافت اعلام وفاداری نمود!! در این هنگام، جواب عَلَم جبهه ی حق چیست؟ فرمود: «هَذَا مَاءٌ اَجنٌ وَ لقمَهٌ یَغَصّ بهَا آکلهَا»(9)؛ این [گونه خلافت] آبی بدمزه و لقمه ای گلوگیر است. زیرا حکومت پیشنهادی ابوسفیان باطل می نماید و معلوم است که حق دست در دست باطل نمی نهد. حکومت ائتلافی با ابوسفیان ها چون آمیخته به تاریکی است راه را برای باطل ستیزان می بندد و علی(ع) این گونه نیست.(10) اما این بدان معنا نیست که باطل نیز در (متعلق) آفرینش، اصالت یا سهم خاصی داشته باشد؛ بلکه هر کدام از حق و باطل نحوه ی آفرینش مخصوص به خود دارند؛ حق اصل اصیل است، باطل اعتباری و فانی. حق، هماره «آمدنی» است (جاء الحق...) و به تعبیر قرآن، گرچه باطل همراهی حق کند، لیک بین این دو تصادم ها وتضادهایی پیش می آید و از آنجا که باطل، طفیلی حق است از میان خواهد «رفت»؛ اگر حق به زلال جاری آب بماند، لاجرم باطل چون کف روی آن است. ستیزه ی حق و باطل، از نوع درگیری آب و کف روی آن است که بی تردید در مصاف آن دو، تفاله ی آب [کف] نابودی خواهد یافت؛ (أنزَلَ منَ السَّماء ماءً فَسالَت أودیَهٌ بقَدَرها فَاحتَمَلَ السَّیل زَبَداً رابیاً وَ ممَّا یوقدونَ عَلَیه فی النَّار ابتغاءَ حلیَهٍ أو مَتاعٍ زَبَدٌ مثله کَذلکَ یَضرب الله الحَقَّ وَ الباطلَ فَأمَّا الزَّبَد فَیَذهَب جفاءً وَ أمَّا ما یَنفَع النَّاسَ فَیَمکث فی الأرض کَذلکَ یَضرب الله الأمثالَ)؛ خداوند از آسمان آبی فرستاد و از هر درّه و رودخانه ای به اندازه ی آنها سیلابی جاری شد. سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد و از آنچه (در کوره ها،) برای به دست آوردن زینت آلات یا وسایل زندگی، آتش روی آن روشن می کنند، نیز کف هایی مانند آن به وجود می آید- خداوند، حق و باطل را چنین مثل می زند!- امّا کف ها به بیرون پرتاب می شوند، ولی آنچه به مردم سود می رساند [آب یا فلز خالص] در زمین می ماند. خداوند اینچنین مثال می زند.(11) مطهری در کتابش، نبرد حق و باطل، از این آیه استفاده می کند که حق و باطل تا همواره درگیری دارند و تخاصم آنها همیشگی است؛ گرچه باطل از طفیلی های حق، و نمودش نیز به همان حق است. چون کفی بر آب که به مدد نیروی آب جریان دارد، اما این حق است که سرانجام به پیروزی نهایی می رسد، برای همیشه.(12) ایشان آیه ی (کَذلکَ یَضرب الله الحَقَّ وَ الباطلَ؛ این گونه خداوند حقّ و باطل را می زند.) را چنین شرح می دهد: در اینجا بعضی از مفسّرین گفته اند که یعنی اینچنین خداوند حقّ و باطل را "مثال" می زند، بعضی دیگر گفته اند بدین گونه خداوند حقّ و باطل را به یکدیگر می زند، یعنی میان حقّ و باطل تصادم و برخورد واقع می شود؛ برخورد حقّ و باطل چیزی است نظیر برخورد آب و کف. (فَامّا الزَّبَد فَیَذهَب جفاءً وَ امّا ما یَنفَع النّاسَ فَیَمکث فی الأَرض)؛ و امّا کف می رود و نیست و نابود می شود و امّا آنچه به مردم سود می رساند، در زمین باقی می ماند. به اصطلاح ادبی، اینجا حکمی را معلّق به صفتی کرده است؛ یعنی این صفت علّت آن حکم است. قرآن نفرموده آب باقی می ماند. فلز باقی می ماند، بلکه می فرماید آنچه برای مردم نافع است از آن آب و فلز، به اعتبار نافع بودن باقی می ماند. یعنی بقاء [و اصالت] از آنِ نافع بودن و سودمندی است؛ بی سودها، [تفاله ها]، بی خاصیّت ها، بی فایده ها حذف شدنی و از بین رفتنی و محکوم اند.(13) ایشان در ادامه، از این آیه چند نتیجه می گیرد که فهرست این نتایج به این شرح است: الف) نمود داشتن باطل و اصیل بودن حق، ب) طفیلی بودن باطل و استقلال حق، ج) غلبه ی ظاهری باطل و پیروزی نهایی حق؛(14) علامه ی طباطبایی هم در ذیل آیه 18 سوره ی انبیاء چنین می نویسد: (بَل نَقذف بالحَقّ عَلَی الباطل فَیَدمَغه فَإذا هوَ زاهقٌ وَ لَکم الوَیل ممَّا تَصفونَ) کلمه ی "قذف" به معنای دور انداختن است و کلمه ی "دمغ" به طوری که مجمع البیان گفته، به معنای شکافتن فرق سر تا مغز سر است. وقتی گفته می شود: «فلان دمغه یدمغه» معنایش این است که فلانی فرق فلان شخص را آن چنان شکافت که مغز سرش هویدا گشت. کلمه ی "زهوق" اگر در نفس به کار رود و گفته شود "زهوق النفس" به معنای هلاک شدن است؛ مثلاً گفته می شود: «زهق الشیء» یعنی فلان چیز هلاک شد. کلمه ی "حق" در مقابل باطل است و این دو مفهوم متقابلند و حق به معنای ثابت العین است، اما باطل به معنای چیزی است که عین ثابتی نداشته باشد، ولی خود را به شکل حق جلوه می دهد تا مردم آن را حق بپندارند. لیکن وقتی در برابر حق قرار بگیرد، آن وقت است که مردم همه می فهمند باطل بوده و از بین می رود؛ مانند آبی که خود یکی از حقایق است و سرابی که حقیقتاً آب نیست، ولی خود را به شکل آب جلوه می دهد و بیننده آن را آب می پندارد، ولی وقتی تشنه نزدیکش می شود آبی نمی بیند.(15) مقصود ما از نقل مفصل کلام این دو دانشمند بزرگ، توجه دادن به سه نکته ی اساسی در مواجهه با دشمن است، سه مسئله ای که بی توجهی به هر یک از آن مقابله ی هوشمندانه را از فرد بصیر سلب می کند؛ 1. وجود دشمن و دشمنی؛ که غفلت از آن موجب خواب خرگوشی است. 2. بی ریشگی باطل و باطلیان؛ که شوکت ظاهری دشمن را در دیدگان بصیر بی رنگ می کند. 3. پیروزی نهایی حق و حقیقت؛ که دلگرمی و امید حق طلبان هر عصر و مصر است. توجه به این سه نکته نگاه و حرکت انسان مومنِ به وعده های الهی(16) را خوشبینانه و امیدوارانه می کند و پرواضح است که با روحیه ی این چنینی قدرت عمل بسیار مضاعف می گردد. اما اشتباه نشود؛ اینکه از نظر قرآن پیروزی نهایی با حق، و باطل پدیده ای اساساً از بین رفتنی است،(17) دلیل دست شستن از تلاش و جهاد و مبارزه نیست. چه آنکه در این صورت، افزون بر محروم ساختن خود از نتایج متعالی حق (تا زمان برپایی کامل آن)، جریان پیروزی آن را نیز به تعویق و تأخیر خواهیم انداخت؛ از این رو، حق طلبی و عادت به حالت جهاد و دفاع و مبارزه، مقدمات حق گستری را فراهم می آورد و در غیر این صورت، لباس نحس خذلان و مذلت و بلا و گرفتاری بر قامت فرد و جامعه پوشانده خواهد شد: «أمَّا بَعد فَإنَّ الجهَادَ بَابٌ من أبوَاب الجَنَّه فَتَحَه الله لخَاصَّه أولیَائه وَ هوَ لبَاس التَّقوَی وَ درع الله الحَصینَه وَ جنَّته الوَثیقَه فَمَن تَرَکَه رَغبَهً عَنه ألبَسَه الله ثَوبَ الذّلِّ وَ شَملَه البَلَاء وَ دیِّثَ بالصَّغَار وَ القَمَاءَه وَ ضربَ عَلَی قَلبه بالإسهَاب وَ أدیلَ الحَقّ منه بتَضییع الجهَاد وَ سیمَ الخَسفَ وَ منعَ النَّصَفَ»؛ اما بعد، جهاد دری است از درهای بهشت که خداوند آن را به روی دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد لباس تقوا، زره محکم و سپر مطمئن خداوند است؛ مردمی که از جهاد روی برگردانند، خداوند تن پوش ذلت بر آنها می پوشاند و بلا به آنان هجوم می آورد، حقیر و ذلیل می شوند، عقل و فهمشان تباه می گردد، به خاطر تضییع جهاد حق آنها پایمال می شود، نشانه های مذلت در آنان آشکار می گردد و از عدالت محروم می شوند.(18) بر این اساس، شاید بتوان یکی از وظایف رهبران و حاکمان دینی جوامع را پر سو نگهداشتن اخگر مجاهده دانست. مجاهده ای فراگیر و خستگی ناپذیر تا آن روز که حجت خدا بیاید و نور خدا را کامل کند.(19) آیه الله العظمی خامنه ای در این باره، علت عزت و سربلندی مردم ایران را وجود دائمی روحیه ی جهاد (از سال 1342 تا اکنون) دانسته و می گوید: کشور ما اکنون کانون جهان است.... و آنچه بار مرا سنگین می کند این است که ببینم کجا شعله ی جهاد فروکش می کند، به کمک پروردگار نگذارم.(20) شناخت دشمن همانطور که ملاحظه کردید، از مهم ترین بزنگاه های اِعمال بصیرت، هنگام مواجهه با دشمنان است؛ بلکه بصیرت بیشترین کاربرد خود را در فتنه هایی بُروز می دهد که ساخته و پرداخته ی دشمنان است. از همین رو لازم است برای تکمیل و سودمندیِ بحث بصیرت گفتاری نیز راجع به دشمن، دشمن شناسی و عناصر مؤثر در مواجهه با دشمن طرح و شرح گردد. در نگرانی های مقابله ای، آنجا که دغدغه ی روبرو شدن با امور مهمی ذهن ما را به خود مشغول می کند، نخستین وهله، دانستنِ آن است که با چه چیز یا چه کسی روبرو هستیم؟ به هر حال، باطل نیز جریانی دارد و توسط کسانی مدیریتی می شود. طرفدارانی که آنها هم برای پیروزی کوشش می کنند و از قضا، این پیروزمندی (البته تا قبل از ظفرِ نهایی حق) به عللی بیشتر نصیب آنها شده است.(21) صحبت آن است که اگر باطل به خوبی شناسایی شود، تقابل با آن (هر چند مصافی هزینه بردار است، اما) چندان هم نَفَس نمی گیرد و چنانچه کارها درست پیش رود، پیروزی از آنِ حق خواهد شد؛ شاهد صدق آن در انقلاب اسلامی ایران بسیار قابل ادعا می باشد. دیگر نکته آنکه، باید مواظب دستاوردها و پیروزی های حق بود؛ این یک قانون است که حفظ (نتایج) یک خیزش، از کسب آن مهم تر و البته سخت تر می نماید. زیرا پیروزی حق بر باطل (تا قبل از پیروزی نهایی) کم و دشوار است [وَ لَئن قَلَّ الحَقّ فَلَربَّمَا وَ لَعَلَّ] و اگر رهاوردهای آن به نیکی محافظت نشود، ندرتاً بتوان ماندگاری این پیروزی را تضمین نمود [وَ لَقَلَّمَا أدبَرَ شَیءٌ فَأقبَلَ(22)]. با این توصیف، مواظبت از آرمان ها (آمار پیروزی ها و آثار دستاوردها) امری ضروری به نظر می آید و توجه به کلام امام خمینی(ره) مبنی بر آنکه «حفظ نظام؛ اوجب واجبات است(23)» قابل توجیه، حکیمانه و ستودنی خواهد بود. بنابراین یکی از لوازم مهم بصیرت، "دشمن شناسی" است و همانگونه که در مبحث "پیکار همیشگی حق و باطل" گفته شد، نباید به گمان آنکه دشمن از دشمنی دست شسته است، بی خیال نشست؛ دشمن درست زمانی که اصلاً گمان نمی رود (چون لحظه های پیروزی، (24) یا حتی سال ها قبل از به حرکت آمدن جریان حق(25)) برای ضربه زنی و فتنه گری می تلاشد. دشمنان حق را می توان به سه دسته (معاندین، منافقین و فریب خوردگان) تقسیم کرد. درباره ی معاندین زیاد جای سخن نیست؛ زیرا به شکل صریح در قبال حق و مصاف حقیقت صف آرایی کرده اند که این امر نه تنها شناخت آن ها را مشکل نمی کند، بلکه مقابله با آنها را سهل و ممکن می سازد. آنچه درباره ی اینان مهم است، شناسایی شیوه ها و راهبردهای دشمنی شان است. ایجاد تفرقه، شایعه، دمیدن روح یأس و ناامیدی، بزرگ نمایی مشکلات، ناچیز شمردن دستاوردها و ... از جمله ابزارهای شناخته ی شده ای آنهاست. از آنچه در مبحث رهآورد بی بصیرتی مطرح شد، می توان یکی از ابزارهای بسیار پیچیده و مؤثر دشمن را، «جهالت» نیروهای خودی دانست. دیدید و شنیده اید که چگونه جاهلین- مخصوصاً موجهین از آنان- چگونه آلت دست «معاویه ها» می شوند. از این رو باید مراقب این شیوه ی دشمنی باشیم. ممکن است گمان شود؛ «جهالتِ دوستان» ربطی به دشمن ندارد. این درست، اما وقتی دشمن بداند از این نقطه ضعف نتایج فراوانی عایدش می شود حتماً از تحمیل و تلقینِ آن غافل نخواهد شد. باز ممکن است بگویید مگر می توان جهالت را تلقین کرد؟ این جاست که در جواب گفته می شود: بله، و می افزاییم که اساساً، کاربرد مهم بصیرت دوری از جهالتِ تحمیلی از جانب دشمن است. توضیح آنکه، برخلاف آنچه در وهله ی اول به نظر می رسد، جهالت همیشه امری در مقابل علم نیست؛ ممکن است کسی "عالم" باشد، اما وجودش لبریز از "جهل" باشد؛ «ربَّ عَالمٍ قَد قَتَلَه جَهله وَ علمه مَعَه لَا یَنفَعه». بنابراین می توان جهالت را مساوق با عدمِ بصیرت معرفی کرد. حتی بالاتر اینکه گاه، پاره ای علوم، نوعی جهل معرفی شده است. علامه طریحی ضمن بیان این جمله بیان می دارد: «علمی که احتیاجی به کسب آن نیست، جهل است.»(26) با این توضیح می توان فهمید؛ دشمن برای القای جهل، ابزار گوناگونی- مخصوصاً امروزه- در اختیار دارد که با به کاراندازی آن، و با بمب باران اطلاعاتی (درست و غلط و نیمه درست) و با ترویج شایعه ها و اسطوره های جعلی و وارونه سازی حقایق دینی و اجتماعی به پیش بُرد اهداف خود می پردازد. نقش بصیرت در این جا در درجه ی اول دوری از این بمب باران خبری است (همان طور که در هنگام حمله موشکی و ... به سنگرها پناه برده می شود) و اگر جایی ترکش این اطلاعات غیر مفید اصابت کرد، با مراجعه به اصول شناخته شده ی شرعی درست از نادرست و مسائل درجه یک از درجه دوِ آن جداسازی گردد.(27) اما وضعیت فریب خوردگان متفاوت است. دشمنان اصلی از دشمنان فرعی و فریب خوردگان جدا باید گردند. اصلی- فرعی کردن، اگر چه در همه ی ساحت ها امری لازم و شاخصی ارزنده برای تشخیص میزان بصیرت افراد به شمار می رود، لکن تحرکات و پنهان کاری دشمن در این مسئله، انجام آن را به شدت تهدید می کند.(28) توجه به دشمنان صریح و پنهان که پیشاپیش پیرامونش سخن رفت هشدار در این مورد را جدی تر می نمایاند. بنابراین، بصیرت ایجاب می کند که دشمن فرعی با نوع اصلی اش خلط نگردد، تا مبادا از مقابله با دشمن ذاتی غفلت ورزیده شود. این توصیه ای است که امیرالمؤمنین(ع) در واپسین لحظات شهادت به شیعیان خود ارائه داشت که دشمن اصلی شما معاویه و بنی امیه است نکند، پس از من به این علت که مرا یک خارجی کشته است، به جان خوارج بیفتید: «لَا تقَاتلو الخَوَارجَ بَعدی فَلَیسَ مَن طَلَبَ الحَقَّ فَأخطَأه کَمَن طَلَبَ البَاطلَ فَأدرَکَه»(29) نمونه ی دیگر آن خطبه ای است که حضرت، پس از جنگ نهروان ایراد کردند و ما در بخش «مواطن بصیرت» آن را نقل کردیم؛ ایشان در این سخنرانی (با اینکه قاعدتاً باید از خصوصیات فتنه هایی "خوارج گونه" صحبت کنند)؛ ضمن بیان خصوصیات فتنه ی بنی امیه، آن را خطرناکترین فتنه ها معرفی کردند. بنابراین در هنگام مقابله با خطرات فریب خوردگان باید دو نکته ی اساسی مدنظر باشد: 1- عدم غفلت از دشمن ذاتی؛ 2- شیوه ی برخورد با دشمنان درجه دو؛ توضیح اینکه؛ اگر چه با تهدیداتِ فریب خوردگان نیز باید به مقابله برخاست، اما در برهه ی نخست وظیفه ی اصلی نسبت به آنها، شناسائی و شفاف سازی است. علی(ع) نیز قبل از مبارزه با خوارج نسبت به عقاید آنها روشن گری می کند. برای استفاده ی بیشتر، ذکر نمونه ای لازم است؛ مهم ترین علت خروج خوارج از جمع اصحاب حضرت، تقویتِ شبهه ی «حکومت از نظر اسلام» بود که باعث شد علی(ع) نوراَفکن های روشنگری را پر سوتر از همیشه در جامعه روشن نماید. مولای متقیان(ع) خود، در تبیین مسئله ی حاکمیت و حکومت داری و در جواب شبهه ی خوارج که شعار «لا حکم الا لله» (فرمانی جز فرمان خدا نیست) را سر داده بودند، به میدان آمد و فرمود: «کَلمَه حَقٍّ یرَاد بهَا بَاطلٌ نَعَم إنَّه لَا حکمَ إلَّا لله وَ لَکنَّ هَؤلَاء یَقولونَ لَا إمرَهَ إلَّا لله وَ إنَّه لَا بدَّ للنَّاس من أمیرٍ بَرٍّ أو فَاجرٍ یَعمَل فی إمرَته المؤمن وَ یَستَمتع فیهَا الکَافر وَ یبَلّغ الله فیهَا الأجَلَ وَ یجمَع به الفَیء وَ یقَاتَل به العَدوّ وَ تأمَن به السّبل وَ یؤخَذ به للضَّعیف منَ القَویّ حَتَّی یَستَریحَ بَرّ وَ یستَرَاحَ من فَاجرٍ»(30)؛ سخن حقی است که از آن اراده ی باطل شده. آری درست است، فرمانی جز فرمان خدا نیست. ولی اینها می گویند: زمامداری جز برای خدا نیست، در حالی که مردم به زمامداری نیازمندند خواه نیکوکار باشد یا بد کار، تا مؤمنان در سایه ی حکومتش به کار خویش مشغول و کافران هم بهره مند شوند. مردم در دوران حکومت او، زندگی را طی کنند و به وسیله ی او اموال بیت المال جمع آوری گردد، به کمک او با دشمنان مبارزه شود، جاده ها امن و امان و حق ضعیفان از نیرومندان گرفته شود، نیکوکاران در رفاه و از دست بدکاران، مردم در امان باشند. ملاحظه می کنید این سخن مولا بسیار دقیق و اندیشمندانه است. اگر کسی این سخن را بدون شناسایی گوینده ی آن بشنود، گمان می برد، این سخنان از جامعه شناسی صادر شده است که جز رنگ دانشگاه، چیز دیگری ندیده است. نه تنها خود امام(ع) این گونه به میدان روشن گری وارد می شد، بلکه مأموریت های ویژه ای برای دانشمندان اصحابش بدین منظور در نظر می گرفت. ابن عباس که از سخنوران و به نوعی سخنگوی علی(ع) محسوب می شد، چندین بار با آن ها به مناظره پرداخت.(31) حتی درباره ی بهره مندی مؤمن از مواهب دنیوی نیز با آنان به گفتگو می نشیند.(32) ابن ابی الحدید معتزلی در شرح معروف خود داستان مفصلی از مناظره های او با خوارج و سر دسته ی آنها "ابن الکواء" گزارش می کند.(33) حقیقت آن است که باید در مقابل ناآگاهان، کاری «پیامبرگونه» انجام داد. پیامبر در نهج البلاغه اینگونه توصیف شده است؛ همو که مردم جاهلیت را با روشنگری خود به نسل و عصری آگاه تبدیل نمود. در نهج البلاغه، بلاغ مبینِ(34) رسول خدا(ص) حاوی چهار عنصر اساسی مطرح شده است: 1) برطرف نمودن شبهات در اموری چون خدا، معاد، حقانیت علی(ع) و ...؛ و این اولین گام در برخورد با باطل است. زیرا چه بسیارند کسانی که به واسطه ی ایجاد یا القاء چنین شبهاتی به باطل گرویده و با روشن شدن امر مشتبه، آنان نیز روشن خواهند شد. 2) ارائه ی دلایل بدیهی و دست آویزهای روشن؛ که انکار آن برای کسی ممکن نباشد. 3) هشدار نسبت به عدل و عذاب الهی؛ در صورتی که با حق (بینات و فطریات) مقابله شود. 4) یادآوری فطرت؛ آنچه همه به شرط تصور، تصدیقش می کنند، اگر پرده ی جهل و هواهای نفسانی روی آن را نپوشاند. «أرسَلَه بالدّین المَشهور وَ العَلَم المَأثور وَ الکتَاب المَسطور وَ النّور السَّاطع وَ الضّیَاء اللَّامع وَ الأمر الصَّادع إزَاحَهً للشّبهَات وَ احتجَاجاً بالبَیّنَات وَ تَحذیراً بالآیَات وَ تَخویفاً بالمَثلَات وَ النَّاس فی فتَنٍ انجَذَمَ فیهَا حَبل الدّین وَ تَزَعزَعَت سَوَاری الیَقین وَاحتَلَف النَّجر وَ تَشَتَّتَ الأمر وَ ضَاقَ المَخرَج وَ عَمیَ المَصدَر»(35) «فَبَعَثَ فیهم رسلَه وَ وَاتَرَ إلَیهم أنبیَاءَه لیَستَأدوهم میثَاقَ فطرَته وَ یذَکّروهم مَنسیَّ نعمَته وَ یَحتَجّوا عَلَیهم بالتَّبلیغ وَ یثیروا لَهم دَفَائنَ العقول وَ یروهم الآیَات المقَدَّرَهَ».(36) بنابراین رسالت پیام آوران حق و حقیقت نمی تواند از این چهار عنصر خالی باشد. بصیرت، حکم می کند؛ برای پیشگیری از فتنه انگیزیِ دشمنان،- و حتی پس از آن- عده ای به صحنه ی آگاهی بخشیِ جامعه آمده و جهل و ناآگاهی که به عنوان منافذ جامعه ی حق مدار شناخته می شود را پر کنند، زیرا مهم ترین بخشِ پازل فتنه انگیزی همین ناحیه است، هر طرف که زودتر اقدام کند گام بلندی در پیش برد اهدافش برداشته است. در گذشته گفته شد و در آینده نیز می گوییم از امتیازات جناب عمار تشخیص و عمل دقیق او در همین ناحیه بود. منافقین اما، طرفه حدیثی هستند! (نفاق شناسی) علی(ع) از قول پیامبر می گوید که حضرتش فرمود: بر امتم نه از مؤمن می ترسم و نه از مشرک؛ «ایمانِ» مؤمن، او را از آزار مردم مانع می شود، و مشرک را هم «شِرک» نابود می کند؛ اما، داستانی دارد منافق.(37) بسیاری افراد در نگرانی و تحیرند که چگونه با افراد دورو مواجه شوند؟ چگونه دوست خود را از دشمن خود بازشناسند؟ آیا معیار و خط کشی وجود دارد که به وسیله ی آن، بتوان میزان خلوص افراد را اندازه گیری و از دام منافقین در امان ماند؟ با بیانی که می آید شاید بتوان ملاک خوبی برای شناخت بعضی افراد دورو و دو زبان یافت. افرادی که برای هر جامعه ای ضررمَند هستند؛ به نحوی که پیامبر عظیم الشأن(ص) نسبت به اینان شدیداً و اکیداً هشدار می دهد و خطر آن ها را بیش از کفار بیان می دارد.(38) اما این ملاک چیست؟ قرآن کریم پس از آیات فراوانی که درباره ی صفات و اعمال منافقین دارد،(39) سوره ای را نیز به اسم این گروه نامیده است. در سوره ی محمد(ص) آمده: (وَ لَو نَشاء لَأرَیناکَهم فَلَعَرَفتَهم بسیماهم وَ لَتَعرفَنَّهم فی لَحن القَول وَ الله یَعلَم أعمالَکم)(40) اگر ما بخواهیم، آنان [منافقین] را به تو [پیامبر] نشان می دهیم. پس آنها را با علامت هایشان خواهی شناخت و قطعاً می توانی آنان را از طرز سخنانشان بشناسی و خداوند اعمال شما را می داند. این آیه نیز مانند دو آیه ی سوره اسراء و اعراف(41) بر این نکته انگشت اشاره می فشارد که «کلام»، آدمی را بَدرَقَم رسوا می کند. آیه ی مزبور، پس از تأکید بر شناختن منافقین نسبت به علائمی که قدرت نهان سازیش را ندارند، [به واسطه ی لام و نون تأکید در کلمه ی «لَتَعرفَنَّهم»] تکیه ی خاصی بر «کلام» آنها دارد و دقت در طرز صحبت منافقین را، یکی از شاخص های شناسایی آنان معرفی می نماید؛ امام صادق(ع) با تمسک به این آیه می فرماید: نزد ما عاقل (و در روایتی: فقیه) کسی است که از لحن کلام، پی به درون افراد ببرد.(42) لطیف آنکه، پیامبر(ص) پیش از جنگ بدر با برخی صحابه به مشورت پرداخته و گویا گروهی از راویان، چنین امری را نوعی فضیلت برای ایشان تلقی کرده اند؛ شیخ مفید با ذکر دلایل متقن و شواهد کافی، اینگونه شور و مشورت ها را، عمل به آیه (مشخص شدن نفاق آن ها در پرتو چگونگی گفتارشان) دانسته است.(43) ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا خداوند به جای معرفی کردن منافقین، به مسلمین دستور می دهد که خود در طرز صحبت آنان دقت کرده و بود و نبود نفاقشان را دریابید؟ آیا بهتر این نبود که پروردگار مهربان نام منافقین را برای مسلمین و پیامبرش بازگو می کرد؟ چند نکته، روشن کننده ی پاسخ این پرسش خواهد بود: اسلام هیچ گاه با افراد دشمنی نداشته است؛ سیر در تاریخ، این نکته را آشکار می سازد که مبارزات اسلام، همواره با "فکر و جریان" بوده نه با فرد خاص. در بررسی مسئله ی نفاق هم این نکته پرواضح است که این پدیده ی زشت، علاوه بر آنکه مرضی درونی و حالتی روانی برای بعضی از مسلمین بوده و هست، نیز گاهی به صورت یک جریان و گروه در بین جامعه ی مسلمان رخنه و فعالیت می کرده است و زمانی اولیاء دین را به واکنش در برابر پدیده وا می داشته که مرض، حالت گروهی و تولید یک فکر مسموم را به خود گرفته و کسانی مدیریت آن را برعهده داشته اند. مطالعه ی تاریخ صدر اسلام این نکته را هویدا می سازد که منافقین از همه ی حقوق شهروندی برخوردار بوده اند و هیچ تعرضی بدانان صورت نگرفته بود، تا آنکه پایگاهی اجتماعی برای ترویج مرام خود و ضربه زدن به اسلام تأسیس می کنند و آنگاه پیامبر عظیم الشان مأموریت می یابد تا پایگاه را تخریب نماید.(44) آری، امروز زمان نیز دشمن اسلام و جامعه ی اسلامی، افراد خاصی نیستند تا با معرفی و محاکمه ی آنها دشمنان ریشه کن شوند، بلکه دشمن اسلام فکر غلط و جریان های باطلی هستند که باید در نخستین قدم، چنان طرز تفکر و جریانات منحرف شناخته و شناسانده شوند.(45) وجود منافق منحصر به زمان نزول وحی و حیات پر برکت پیامبر اعظم(ص) نیست تا با معرفی آن بتوان از شرش راحتی یافت؛ مسلمانان بلکه باید به ملاک و معیاری دست پیدا کنند و در هر زمان و مکانی این گونه افراد را شناسایی کرده، از خطراتشان محفوظ بمانند. دلایل دیگری نیز چون «حفظ وحدت»، «مصالح عالی اسلام»، «رعایت مسئله ی حسن ظن در فکر، همراه با احتیاط در عمل» و... برای این موضوع می توان شمرد. بر پایه ی این تحلیل، می توان منافقین را به سه دسته تقسیم کرد و نیازی به تذکری جدی نیست که برخورد با هر یک، شیوه ی خاص خود را می طلبد؛ 1- منافقین بیمار دل 2- منافقین دورو 3- منافقین تشکیلاتی گروه اول کسانی هستند که ایمان به عقاید اسلامی داشته و دارند، اما ایمان ضعیف از یک طرف، و ضعف های اخلاقی از سوی دیگر، سبب انجام اعمالی می شود که ممکن است برای جامعه ی حق مدار ایجاد هزینه کند. قرآن در وصف نفاق اینان تعبیرِ (فی قلوبهم مَرَضٌ(46)) را به کار برده و کار آنها را به خدا واگذار کرده است: (وَ ءَاخَرونَ مرجَونَ لأمر الله إمَّا یعَذّبهم وَ إمَّا یَتوب عَلَیهم(47)). به نظر می رسد اگر چه تنها کار مفید برای آنان، کار تبلیغی و فرهنگی است، اما نمی توان همیشه امیدوار به بهبودی وضع آنان بود. به هر روی، باید مراقب سوء استفاده ی دشمنان صریح از آنان بود. اما گروه دوم، اگر چه ذره ای از ایمان به وجود آنها راه پیدا نکرده است؛ و اظهار ایمان آنها صرفاً برای بهره مندی از امتیازات آن است، اما باز خطراتشان فردی است و تنها باید از جمع شدن و جمعیت تشکیل دادنشان جلوگیری کرد. تا وقتی که جامعه آگاهی لازم را داشته باشد، وجود پراکنده ی آنان ضرری جدی برای مسلمین به شمار نمی آید. اما گروه سوم، این ها همانی هستند که خطرشان از کفار بیشتر است و آیات آخر سوره ی توبه (48) درباره ی آنها نازل شده است. تنها برخورد جدی و فیزیکی پیامبر با منافقین، تنها در این آیات گزارش شده است. و آن وقتی بود که در مسجدی- که به موازات مسجد پیامبر ساخته شده بود- جمعیت و تشکیلات ترتیب دادند. پی نوشت ها : 1. . ر.ک: سخنرانی میرحسین موسوی در نشست سالانه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی مورخه 11 /12 /76 (به نقل از سایت شریف نیوز: 5 /6 /83)(؛ نیز بنگرید: توهم توطئه، جمیله کدیور، انتشارات روزنامه اطلاعات؛ همچنین جستارهایی درباره تئوری توطئه، احمد اشرف. 2. . پژوهشکده تحقیقات اسلامی سپاه، دشمن شناسی از منظر امام خمینی(ره)، (به نقل از سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی). 3. . علی اختر شهر، دشمن شناسی از منظر رهبر انقلاب (به نقل از سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی (2 /12 /88)) 4. . بقره 2: 30. 5. . نک: المیزان، (ذیل آیه 30 سوره بقره). 6. . در این باره بنگرید: عبدالله جوادی آملی، حماسه و عرفان: 19 و 50. 7. . نهج البلاغه، خطبه 16. (ترجمه بهشتی). 8. . آیه الله مکارم شیرازی، این فراز را اینگونه ترجمه می کند: حقی داریم و باطلی، برای هر کدام طرفدارانی است. اگر باطل حکومت کند، جای تعجب نیست، از دیر زمانی چنین بوده، و اگر پیروان حق کمند، چه بسا افزوده گردند، (مراقب باشید حق را از دست ندهید، چه این که) کمتر می شود چیزی از دست برود و بار دیگر به دست آید. 9. . همان منبع، خطبه 5 . 10. . آیه الله بهجت(ره) در دیداری با امام خمینی(ره) نقل می کند: در جلسه ای سفیر انگلیس نزد میرزا کوچک خان بوده و از او می خواهد با آنها همکاری کند تا او را به حکومت برسانند. میرزا می گوید: حکومتی که شالوده اش را شما بریزید، پایدار نمی ماند. (آقای خمینی از این سخن میرزا خوشش آمد). سفیر انگلیس گفت: ما طمع ارضی در کشور شما نداریم؛ ولی طمع در منافع داریم. اگر قبول نکردی دیگری را که رذل ترین مردم است بر شما مسلط می کنیم! دیگری نقل کرد از فرمانداری که با میرزا ارتباط داشته، که بعد از این ماجرا، میرزا را می بیند. میرزا گریه می کند و می گوید: کدام شیر ناپاک خورده ای را برای حکومت ایران پیدا می کنند؟! (چندی بعد معلوم می شود، او رضاخان است!)- محمدی ری شهری، زمزم عرفان: 202 (با اندکی تصرف). 11. . رعد 13: 17 (ترجمه مکارم شیرازی). 12. . نبرد حق و باطل: 48. 13. . همان منبع. 14. . همان: (صفحه 50 به بعد). 15. . المیزان (ترجمه) 14: 368. 16. . وَ کانَ حَقًّا عَلَینا نَصر المؤمنین- روم 30: 47- نیز بنگرید: حج 22: 40، یونس 10: 103. 17. . اسراء 17: 81 (إنَّ الباطلَ کانَ زَهوقاً). 18. . نهج البلاغه، خطبه 27. 19. . صف 61: 8 (یریدونَ لیطفؤا نورَ الله بأفواههم وَ الله متمّ نوره وَ لَو کَرهَ الکافرونَ). 20. . 20 /3 /75. 21. . در این باره ببینید: نهج البلاغه، خطبه 16. 22. . نهج البلاغه، خطبه 16. 23. . صحیفه امام 21: 339. 24. . سخنرانی مقام معظم رهبری در نماز جمعه تهران (مورخه 29 /3 /1388 مصادف با هفته پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری)؛ ایشان با بیان پیروزی بزرگ ملت ایران در حماسه چهل میلیونی انتخابات، فتنه های پس از انتخابات را به عنوان هشداری برای حمله دشمن حتی زمانی که گمان نمی شود یعنی در اوج چنان پیروزی بر شمردند. 25. . دیده شود: درسنامه تاریخ تحلیلی دشمن شناسی 1: 216 (در این کتاب با استفاده از احادیث، تلاش یهود برای خاموش کردن نور اسلام طی چند ده سال قبل از ولادت پیامبر گرامی اسلام(ص) اثبات شده است. یهود برای جلوگیری از ولادت پیامبر اسلام(ص) جد اعلای ایشان، هاشم را هدف ترور خویش قرار می دهد اما به خاطر منعقد شدن نطفه ی عبدالمطلب قبل از ترور، این حرکت ناکام می ماند. پس از آن خود عبدالمطلب و سپس عبدالله پدر گرامی ایشان را بارها هدف ترور قرار داده، تا اینکه نهایتاً موفق به ترور شده اما باز به خاطر انعقاد نطفه، این حرکت نیز خنثی می گردد. پس از آن، خود پیامبر اسلام(ص) نیز در کودکی مورد هجوم نابکارانه ی یهود قرار می گیرد، ولی ناکام می مانند. مؤلفین این کتاب، علت اصلی دایه گرفتن برای پیامبر(ص) در خارج شهر مکه را دور کردن ایشان از دسترس یهود می دانند و تأکید می کنند، اگر عللی که برای بیرون بردن ایشان از مکه ذکر شده قابل قبول باشد، چرا حمزه سیدالشهداء که یک ماه با پیامبر اختلاف ولادت دارد، برای شیردهی به دایه ای در خارج مکه سپرده نشد؟) 26. . مجمع البیان 5: 345. 27. . به طور نمونه می توان به این دو مورد اشاره کرد: 1- عدم اعتماد به شنیده ها (خطبه 41) 2- گوش ناسپاری به تریبون های غیر شرعی؛ «مَن أصغَی إلَی نَاطقٍ فَقَد عَبَدَه» (کافی 6: 434). 28. . یکی از کجروانه ترین حربه هایی که استکبار جهانی علیه ملت های ضعیف به کار می بندد، دشمن تراشی است؛ آری، دشمنان فرضی و ساختگی که عمدتاً از هموطنان ملل مزبور انتخاب می شوند و روی توجهات را از اصل و اساس "دشمن" به "دشمنی"های داخلی برمی گرداند. این حقه دیپلماسی، صرفاً با افزایش معرفت و شناسائی و تمیز اقسام دشمنان از دشمن نمایان قابلیت مقابله دارد. 29. . نهج البلاغه، خطبه 61 (صبحی صالح). 30. . نهج البلاغه، خطبه 40 (ترجمه مکارم شیرازی). 31. . برای نمونه ر.ک: همان، نامه 77. 32. . نک: وسائل الشیعه 3: 348. 33. . شرح نهج البلاغه 2: 272 (به بعد). 34. . رساندن آشکار پیام های الهی به مردم . 35. . نهج البلاغه، خطبه 2: خداوند او را با دینی آشکار، نشانه ای پایدار، و قرآنی نوشته شده و استوار، نوری درخشان و چراغی تابان و فرمانی آشکار کننده فرستاد تا شک و تردیدها را نابود سازد و با دلایل روشن استدلال کند، و با آیات الهی مردم را بپرهیزاند، و از کیفرهای الهی بترساند. خدا پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته های دین پاره گشته و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود. در اصول دین اختلاف داشته و امور مردم پراکنده بود. راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت. (ترجمه دشتی). 36. . نهج البلاغه، خطبه 1: خداوند پیامبران خود را مبعوث فرمود و هر چند گاه، متناسب با خواسته های انسان ها، رسولان خود را پی در پی اعزام کرد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان باز جویند، نعمت های فراموش شده را به یاد آورند، با ابلاغ احکام الهی، حجّت خدا را بر آنها تمام نمایند و توانمندی های پنهان شده عقل ها را آشکار سازند. (ترجمه دشتی). 37. . نامه 27: وَ لَقَد قَالَ لی رَسول الله(ص) إنّی لَا أخَاف عَلَی أمَّتی مؤمناً وَ لَا مشرکاً أمَّا المؤمن فَیَمنَعه الله بإیمَانه وَ أمَّا المشرک فَیَقمَعه الله بشرکه وَ لَکنّی أخَاف عَلَیکم کلَّ منَافق الجَنَان عَالم اللسَان یَقول مَا تَعرفونَ وَ یَفعَل مَا تنکرونَ. 38. . میزان الحکمه 4: 3341. 39. . برای نمونه ر.ک: بقره 2: 8 و 20، آل عمران 3: 167 و 168، نساء 4: 61 و 138 و 145، عنکبوت 29: 10 و 11، محمد 47: 30، مجادله 45: 14 و 16، منافقون. 40. . سوره محمد 47: 30. 41. . اسراء/84 (کلّ یَعمَل عَلی شاکلَته...) و اعراف/ 58 (وَ البَلَد الطَّیّب یَخرج نَباته بإذن رَبّه). 42. . انا لا نعد الرجل فینا عاقلا (فقیها) حتی یعرف لحن القول (شیخ صدوق، توحید: 459)؛ حکمت 26 نهج البلاغه نیز بیانگر آن است که آدمی، هر اندازه دغل کار و نیرنگ باز باشد، هرگز نخواهد توانست هویت و شخصیت خویش را در رنگ به رنگ شدن رخسار و لغزش های زبانش مخفی سازد./ آدمی مخفی است در زیر زبان. 43. . شیخ مفید، الفصول المختاره: 32 (... پس خدای متعال به این طریق، پیامبر(ص) را به گفتار آنها راهنمایی کرد تا نفاقشان آشکار شود و به او امر کرد که با آنان مشورت کند و به وسیله آنچه بر زبانشان جاری می شود به باطن آنها پی ببرد...) 44. . وَ الَّذینَ اتَّخَذوا مَسجداً ضراراً وَ کفراً وَ تَفریقاً بَینَ المؤمنینَ وَ إرصاداً لمَن حارَبَ اللهَ وَ رَسولَه من قَبل وَ لَیَحلفنَّ إن أرَدنا إلاَّ الحسنی وَ الله یَشهَد إنَّهم لَکاذبونَ لا تَقم فیه أبَداً لَمَسجدٌ اسّسَ عَلَی التَّقوی من أوَْل یَومٍ أحَقّ أن تَقومَ فیه فیه رجالٌ یحبّونَ أن یَتَطَهَّروا وَ الله یحبّ المطَّهّرینَ أفَمَن أسَّسَ بنیانَه عَلی تَقوی منَ الله وَ رضوانٍ خَیر أم مَن أسّسَ بنیانَه عَلی شَفا جرفٍ هارٍ فَانهارَ به فی نار جَهَنَّمَ وَ الله لا یَهدی القَومَ الظَّالمینَ (توبه/ آیه 107-109). 45. . مقام معظم رهبری در این باره می گوید: دشمن چهارمِ [اسلام و پیامبر]، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ کسانی که به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند. مردمان پست، معاند، تنگ نظر و آماده همکاری با دشمن، منتها سازمان نیافته. فرق اینها با یهود این بود؛ پیغمبر با دشمن سازمان یافته ای که آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار می کند و به آنها امان نمی دهد. اما دشمنی را که سازمان یافته نیست و لجاجت ها و دشمنی ها و خباثت های فردی دارد و بی ایمان است، تحمّل می کند. عبدالله بن ابیّ، یکی از دشمن ترین دشمنان پیغمبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر با او رفتار بدی نکرد. در عین حال که همه می دانستند او منافق است، ولی با او مماشات کرد. مثل بقیه مسلمان ها با او رفتار کرد، سهمش را از بیت المال داد، امنیتش را حفظ کرد، حرمتش را رعایت کرد. با اینکه آنها این همه بدجنسی و خباثت می کردند؛ که باز در سوره بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی که جمعی از این منافقین کارهای سازمان یافته کردند، پیغمبر به سراغشان رفت. در قضیه مسجد ضرار، اینها رفتند مرکزی درست کردند؛ با خارج از نظام اسلامی (یعنی با کسی که در منطقه روم بود، مثل ابوعامر راهب) ارتباط برقرار کردند و مقدمه سازی کردند تا از روم علیه پیغمبر لشکر بکشند. در اینجا پیغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدی را که ساخته بودند، ویران کرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ اینجا محل توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است. [بحارالانوار 21: 263] یا آنجایی که یک دسته از همین منافقین، کفر خودشان را ظاهر کردند و از مدینه رفتند و در جایی لشکری درست کردند؛ پیغمبر با اینها مبارزه کرد و فرمود اگر نزدیک بیایند، به سراغشان می رویم و با آنها می جنگیم. با این که منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر با آنها کاری نداشت. بنابراین با دسته سوم (یهود)، برخورد سازمان یافته قاطع، اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان یافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده می کرد.- خطبه های نماز جمعه تهران مورخه 28 /2 /80. 46. . بقره 2: 10. 47. . توبه 9: 106. 48. . توبه 9: 107 تا 110. منبع : محمد قربانی مقدم / بصیرت در نهج البلاغه / انتشارات حیات طیبه 1389