پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی فصل 17 یک هفته تمام در اتاقم ماندم و حتی برای غذا خوردن هم سر میز نرفتم.از نگاه کردن به خانم جان شرم داشتم و بجای خان بابا من خجالت میکشیدم!با اینکه عملکرد خان بابا هیچ ربطی به من نداشت و در واقع نقشی در تصمیمات مضحکش ایفا نکرده بودم به گونه ای مرموز از برملا شدن ماجرا شرم داشتم!پس از سالها پشتیبانی کورکورانه از خان بابا حقیقت تلخ خیانت کردنش وجودم را سرشار از تنفر کرده بود.پی بردن به حقایق تکان دهنده و نکبت باری که بی تردید در اعصاب افراد خانواده اثر نامطلوب گذاشته بود.همچون خوره جسم و جانم را تحلیل میبرد و ازارم میداد.نه میتوانستم از کسی گله کنم نه مونسی داشتم که همدل و همزبان و محرمم باشد.تنها دلهره ای که خواب شبانه را از چشمانش ربوده بود حفظ آبروی خانواده بود که امکان داشت به خطر بیفتد! خانم جان از رفتار مشکوکم کنجکاو شده بود بفهمد چه ماجرایی پشت پرده زندگی ام دارد اتفاق می افتد که او خبر ندارد!روزی چند بار طوطی را میفرستاد که به بهانه تمیز کردن اتاقم و چای آوردن از کارم سر در آورد و من سردرد را بهانه میکردم و پایین نمیرفتم.ترسم از آن بود که به محض نگاه کردن به چشمهای معصوم خانم جان همه چیز را لو بدهم و آبروریزی راه بیندازم!خانم جان مستقیم پاپیچم نمیشد و خودش را کاملا کنار کشیده بود تا با پای خودم بروم مثل همیشه جلوی او زانو بزنم و اعتراف کنم! آنقدر غمگین بودم که جمعه صبح هم خودم را به خواب زدم و به سر خاک نرفتم.اصلا چشم نداشتم حتی به سنگ قبرش نگاه کنم.صبح زود همگی عازم بهشت زهرا شدند و صدای شهرام را از راهروی پایین شنیدم:شاهین اینقدر سر و صدا نکن!طفلک غزل اعصابش بهم ریخته س ...همون بهتر که بیدار نیست! جالب بود که شهرام دل به حالم میسوزاند!اصلا باورم نمیشد آدمی که بجز پول چیز دیگری نمیشناسد و نه احساس سرش میشود و نه عاطفه دارد به فکر خواهر طلاق گرفته غمزده اش باشد!خانم جان با بغض گفت:طوطی ازش غافل نشی!گه گداری برو به بچه م سر بزن!تاپ و توپ نکنی!برو از لای در نگاش کن هواشو داشته باش تا ما برگردیم. صدای بسته شدن در پارکینگ که از حیاط خلوت پشت ساختمان آمد نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد که نیمی از روز در آرامش به سر خواهم برد اما افسوس که فکر و خیال امانم را بریده بود!در عرض یک هفته پردردسری که پشت سر گذاشته بودم صدها بار تصمیم گرفتم پیش خانم جان بروم اما به احترام قولی که به رامین داده بودم از آن کار منصرف شدم.دیدن خانم جان و سکوت کردن خطر کردنی بزرگ بود که به امتحانش نمی ارزید.در آن مدت روز نشده بود رامین زنگ نزده و سفارش نکرده باشد!از شبی که از رامین جدا شدم دقیقه به دقیقه در ذهنم حضور داشت و کمکم میکرد صبور باشم!وگرنه بتنهایی از عهده آنهمه رنج و غم بر نمی آمدم و پته خان بابا را بر روی آب میریختم! تلفن اتاقم که زنگ خورد مجبور شدم گوشی را بردارم چون طوطی عادت نداشت سرخود گوشی را بردارد.فرزام بود که احوالم را میپرسید و هنوز پاسخش را نداده بودم که پرسید:چه خبر؟ او آنقدر تند حرف میزد که کلماتش جویده جویده به گوشم میرسید.گفتم:خبرا پهلوی توئه. -بقیه کجان؟رفتن سرخاک! -چطور مگه؟از کجا فهمیدی؟ -یه هفته س زنگ میزنم داداشات گوشی رو ور میدارن الان که خودت ورداشتی معلومه کسی خونه نیست! -سرم درد میکرد باهاشون نرفتم! -خدا بد نده!خب دلیلش اینه که از خونه بیرون نمیزنی.مگه خبری شده؟ -فرزام تو دنبال کدوم خبری!اگه منظورت خبر از اردشیره ازش بیخبرم! -خیلی عصبی هستی! -نینا چطوره؟ -از روزی که حالشو گرفتی اخلاق گندش تندتر شده! -من حالشو نگرفتم چند کلمه باهاش حرف زدم و با واقعیت روبروش کردم. -کار خوبی کردی لازم داشت! -خوبه که رو خواهرت حساس نیستی! -برادر تو هم بی تقصیر نیست اما من سعی میکنم دخالت نکنم! -من برای هر دوشون نگرانم! -مگه بچه ان!دلت شور خودتو بزنه دختر دایی!راستی چرا سرکار نمیری؟ در مقابل سکوتم دوباره سوال پیچم کرد:سرحال نیستی غزل!راحت باش،بگو چی شده!» «خوبم،مشکلی ندارم.» «اردشیر می گفت کار تو بیمارستانو دوست نداری!غزل،بی کاری بد چیزیه!می ترسم افسرده بشی!» «تعجب می کنم که تو کار خواهرت دخالت نمی کنی ؛ اما دایم تو فکر من و اردشیری!» «خب، چی بگم!» «هیچی نگو... می فهمم،باهات درد دل کرده !حرفاشو باور نکن! از دستش دارم دق می کنم! تو باعث شدی دوباره یاد کاراش بیفتم!» «این قدر بی انصاف نباش! اردشیر عاشقته ، چرا آزارش میدی؟» کفرم در آمده بود.نه می توانستم علت بی اعتمادی به اردشیر را برای او توضیح بدم ،نه می شد سکوت کنم. توی دلم گفتم، یک روز هم که می خواستم به هیچی فکر نکنم ،فرزام موی دماغم شد و حرص و جوشم داد. فرزام دست بردار نبود.«بشینین با هم حرف بزنین.شماها فرقی با گذشته نکردین،چرا از هم جدا هستین! حیفه والله !...» با حرص گفتم:«اردشیر فرق نکرده؛ اما من کردم! روشن شد؟ لطفاً خودتو کنار بکش تا بفهمم چه خاکی باید تو سرم بریزم!...» گوشی را گذاشتم و تا چند لحظه پس از قطع مکالمه تنم داشت می لرزید . خواسته ی نامعقول و زشت اردشیر توهّم نبود، واقعیت تلخی بود که باید باورش می کردم! وقتی او را با رامین مقایسه کردم، از انتخاب غلطم لجم گرفت. رامین، حتی با زنی به شایستگی سولماز ،هنوزم در مورد من حساسیت داشت. چطور در گذشته متوجه نشده بودم که عاشق من است و به رابطه کورکورانه ام با اردشیر ادامه داده بودم؟! یک لحظه به یاد خانه نیاوران افتادم و هوس کردم منزل هووی مادرم را ببینم! ممکن بود اثر یا نشانه ای از گذشته به جا مانده باشد! بعید به نظر می رسید رامین همه چیز را از آنجا بیرون برده باشد! علت و انگیزه ی ازدواج دوم خان بابا را می شد حتی در کوچکترین اثر باقیمانده پیدا کرد.اگر می فهمیدم دلیل پشت کردن به خانم جان چه بوده که خان بابا با بی رحمی به سمت زن دیگری کشیده شده بود، قطعاً به آرامش می رسیدم؛چون خان بابا آدمی نبود که بی دلیل بر روی احساس کسی پا بگذارد! باید هر چه زودتر می رفتم و آجر به آجر خانه را می دیدم تا شاید پی می بردم علت ازدواج دوم خان بابا چه بوده است. حرفهای تلنبار شده در ذهنم مشغول جنگ و ستیز بودند و من گیج و منگ ، نمی دانستم به کدام یک از مشکلات باید فکر کنم که با زنگ تلفن از جا پریدم. گوشی را که برداشتم ، با شنیدن صدای آرام و ملایم رامین پر در آوردم.رامین دوستی گمشده بود که یکباره سر راهم سبز شد و وقتی در کنارم بود احساس امنیت می کردم. درست در لحظه ای که احساس بی کسی امانم را بریده بود، به فریادم رسید و دستم را گرفت،تا پرسید.«حالت چطوره؟» گفتم:«منتظر تلفنت بودم!» «من که هر روز بهت زنگ می زنم!» «امروز دیرتر از دیروز زنگ زدی!» پس از سکوتی نسبتاً طولانی،پرسید:«نکنه می ترسی غزل؟ راستشو بگو،هیچ عیبی نداره که آدم گاهی اوقات بترسه و ترسشو مخفی نکنه... من که غریبه نیستم!» «از چی باید بترسم!» «از حوادثی که تصور می کنی می خواد اتفاق بیفته! همه همون یه جورایی نگران آۀینده مون هستیم؛اما... تا منو داری،از هیچی نترس!» «من فقط کنجکاوم.امروز وقت داری بریم نیاوران؟» «عجله نکن ! یه کم بگذره،راحت تر می تونی مسائل و مشکلاتو بپذیری! البته اینایی که تو بهشونفکر می کنی. مشکل نیست.اگه خبر داشتی تو دل مردم چی میگذره . اسم این بچه بازیا رو مشکل نمی ذاشتی!» رامین ، انگار یه چیزای دیگه ای هم هست که برای گفتن اونها داری مقدمه چینی می کنی! باور کن توی هفته گذشته یک شب هم سر راحت به زمین نذاشتم کمکم کن رامین ، دارم دق می کنم!»
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی بیا ... نگفتم ! تو آمادگی نداری غزل،مگه نگفتم هر وقت دلت گرفت به موبایلم زنگ بزن؟» «آخه تو هم گرفتاری!» «کم لطفی کردی... اگه نصفه شب به موبایلم زنگ بزنی،تازه باورم می شه که منو محرم می دونی!» «رامین ،اون شب یادت رفت کلید خونه رو بدی،یا حواس خودم پرت بود؟» «نه جونم ،دستی بهت ندادمشون که با هم بریم اونجا!» «شاید بهتر باشه تنها برم !» «این یکی رو اجازه نمی دم !» «مثل بچه با من رفتار نکن! مگه من چند سال از تو کوچیک ترم ! » «حالا که اجازه دادی وارد زندگیت بشم،باید به حرفم عمل کنی! غزل شوخی نیست ،تیمور خان تو رو به من سپرد،می فهمی یعنی چه؟ می خواستم شونه خالی کنم؛ اما نمی دونم چرا نتونستم رهات کنم! دلم نیومد تنهات بذارم غزل... پس تو هم به من قول بده سَرِ خود کاری نکنی!» «می شی یه لطفی به من بکنی و اسم تیمورو پیشم نیاری ... از بابام متنفرم، خجالت می کشم بگم یه همچین آدمی پدر من بوده !» «تند نرو غزل ، بس کن دیگه! یه طرفه قضاوت نکن ... خودت کم تو زندگیت اشتباه کردی؟» «من اشتباه زیاد کردم؛اما هیچ وقت تو زندگیم نامردی نکردم!» «حالا فکر نکن داری راه درست می ری... خیلی حرفا دارم که بموقع واسه ت می گم تا بفهمی بد جایی وایسادی! خدا نکرده،یه بار دیگه پات سُر بخوره ، به جای چاله تو چاه می افتی!» «حداقل ،درد منو بفهم ! من از بی کسی خواستم دوست و همراهم باشی ، خیال نکن دست و پا چلفتی و ترسو هستم . گریه های اون روزم به خاطر دلشکستگیهام بود . تو شدی همدمم منم سَرِ درددلم باز شد و عقده های آزاردهنده مو خالی کردم.من بدون تو هم بلدم از پس کارام بربیام!» «کلیداتو میارم بهت میدم ،آدرس رو هم که بلدی... فقط خواهش می کنم .اگه بهت برنمی خوره ،روز برو یه سر بزن و برگرد! خونه ی خلوت و خالی ،چند وقته کسی توش نبوده،ممکنه دزد بره دنبال پول و پله و گاو صندوق و زیر خاکی بگرده! چه می دونی خونه رو نشون نکرده باشن! من که رفتم مُردَم ؛اما اگه چشمشون به زن بیفته ،رحم و انصاف سرشون نمی شه ! حداقّلش اینه بترسوننت. غزل ،گوشیم دایم روشنه.دایم!متوجه شدی؟» گوشی را گذاشتم.هول هولکی لباس پوشیدم و آماده شدم که از در بیرون بزنم. در راهرو باز شد،تند از پله ها پایین رفتم و به هال نرسیده ، سر و صدای غزاله به وحشتم انداخت . نفهمیدم چطور از راهرو بیرون رفتم و خودم را به او رساندم. ضجه های او،به محض دیدن من ،به فریاد و شیون تبدیل شد و در آغوشم از حال رفت. کشان کشان به آشپزخانه بردمش . هیچ کس نبود کمکم کند آبی توی گلویش بریزم. خودم را از زیر بدنش ،که بیش از اندازه سنگین شده بود ،به سختی بیرون کشیدم و رفتم یک پارچ آب یخ از یخچال برداشتم،برگشتم تا آب را با روی سر و صورتش خالی کنم که تکانی شدید خورد. با دست کمی آب به صورتش پاشیدم.لبهای خشکیده اش چند بار با بغض باز و بسته شد؛اما صدایی از گلویش در نمی آمد. پلکهای ورم کرده اش را باز کرد و تا چشمش به چشمم افتاد ، بغضش ترکید. بغلش کردم و تنگ در آغوش گرفتمش.«چی شد غزاله،بازم دعوا کردین؟»
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی غزاله که نای حرف زدن نداشت،آهسته نجوا کرد:«همه چی تموم شد!» سرش را در آغوشم گرفتم و نوازشش کردم. دلم زیر و رو می شد و سؤال کردن از او در چنان وضعیت روحی اشتباه محض بود. در آن دقیقه نه به همدردی نیاز داشت و نه نصیحت می پذیرفت. اگر حرفی از دهانم در می آمد،داغ دلش تازه تر می شد.پرسیدم :«می تونی پاشی عزیزم؟» «بی حسّم ... می ترسم زمین بخورم.خانجونم کجاس!» «همگی رفتن بهشت زهرا.» «تو چرا نرفتی؟» «خسته بودم، دیشب نتونستم بخوابم.» « هر دومون بدبختیم ... نمی دونم تاوان چی رو داریم پس می دیم غزل!» دلم خون بود؛اما تظاهر به خونسردی می کردم که او آرام بگیرد. «اینا که بدبختی نیست،دفه ی اولتون نیس که دعوا می کنین .. باید روش زندگیتو تغییر بدی عزیزم. پاشو ، تا بری یه مشت آب به صورتت بزنی،چایی رو دم می کنم. یه کم گَپ بزنیم ،حالت جا می آد.» «می رم اتاق خانجون می خوابم.» «خیله خب ؛اما اول برو اشکای چشماتو بشور.» صورتش را با دو دست پوشاند.خودم را به آن راه زدم. رفتم کتری را پر از آب کردم و بر روی اجاق گاز گذاشتم.دلم گواهی می داد موضوع ،مانند همیشه،تنها جنگ و جدالی معمولی نیست.هیچ وقت غزاله را آن طور آشفته ندیده یودم. آن قدر ذهنم غم و غصه های او شد که پاک یادم رفت چای دم کشیده است. جیر جیر باز شدن در پارکینگ و هیاهوی وارد شدن به حیاط خلوت پشت ساختمان و صدای قدمهای خانم جان که یک پا یک پا داشت از پله ها بالا می آمد ، در ساختمان پیچید و در حالی که پس از یک هفته دوری از او نمی دانستم چطور باید با او رو به رو شوم . گریه ام گرفت. خانم جان به حوادث دو رو اطراف آنقدر موشکافانه حساسیت نشان می داد که از رنگ صورتم فهمید که دارم چیزی را از او مخفی می کنم. بعید می دونستم یک هفته کناره گیری از جمع خانواده را سرسری گرفته باشد و مثل روز برایم روشن بود که واکنش احساسی احمقانه ام عاقبت کار دستم خواهد داد و آبروی نریخته خان بابا به دست عزیزترین فرزندش ریخته خواهد شد! شاهین و شهرام پشت سر خانم جان از در راهرو تو آمدند. هنوز پای خانم جان به چارچوب در اتاقش نرسیده بود که فریاد کشید:«این وقت روز اینجا چی کار می کنی؟مگه روز تعطیل شوهرت خونه نیست؟» شهرام و شاهین داشتند وارد اتاقهایشان می شدند که راهشان را کج کردند و به سمت اتاق خانم جان دویدند. سینی چای در دستم بود و از پشت شیشه ی آشپزخانه داشتم به حرکات شتاب زده شان نگاه می کردم . طوطی که از در تو آمد،سینی را به دستش دادم.پرسید:«چی شده ننه؟» پاسخی ندادم. حواسم به غزاله بود که در آن لحظه باید به همه جواب پس می داد. به سمت اتاق خانم جان رفتم.اتاق پر هیاهو بود و همه داشتند بلند بلند حرف می زدند.خانم جان غزاله را سؤال پیچ کرده بود و غزاله ،به جای جواب دادن،فقط اشک می ریخت.وارد اتاق که شدم،خانم جان که لب تختش نشسته بود،به صورتم خیره شد.سر غزاله بر روی زانوهایش بود .شهرام در را پشت سرم بست و به سر تا پایم نگاه کرد. «خوبی غزل؟دق مرگ شدم از بس در اتاقتو بسته دیدم!» «بهترم داداش.» شاهین جلو آمد و به چشم هایم خیره شد. «غزل،اتفاقی افتاده؟ انگار یه چیزی رو از ما پنهون می کنی!» «نه داداش،خبری نشده.تازه چایی دم کرده بودم که از راه رسیدین.تا دستاتونو بشورین و بیاین سر میز،می رم یه کم شیرینی میذارم کنارش! حتماً گرسنه تونه!» خانم جان داشت چپ چپ نگاههای مشکوکی به سرو صورتم می کرد و حالت نگاه کردنش به هیچ وجه عادی نبود.نمی فهمیدم چرا آن طور نگاهم می کرد.سر در نمی آوردم بو برده بود خاله رعنا چیزی از گذشته گفته است و نگران بود یا تصور می کرد از میزان ارث و میراثی که خان بابا به نامم کرده بود دلخور هستم! از اتاق داشتم می آمدم بیرون و فکر می کردم اگر خیالش از بابت غزاله راحت شود و به سراغم بیاید ،در مقابل یک هفته غیبتم چه پاسخی به او بدهم که در پشت سرم بسته شد و پرسش و پاسخهای شاهین و شهرام و ضجه های غم انگیز غزاله در هم پیچید. به آشپزخانه رفتم. یک فنجان چای برداشتم و داشتم از پله ها بالا می رفتم که تلفن زنگ خورد . نفهمیدم چطور از پله ها دو تا یکی بالا رفتم که با زنگ سوم ،گوشی را برداشتم! نفس نفس زنان گفتم:«الو» و در جوابم رامین پرسید:«چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» «چیزی نشده،از پله ها تند اومدم بالا ،نفسم گرفت.» «دارم کلیدارو میارم ... کی خونه س!» «همه هستن ،گمون نکنم بتونم از در بیرون بیام. امروز نیاوردیش ،فردا می آم ازت می گیرمش.» «معلومه هوا پَسه مگه نیس؟» «ضریب هوشیت بالاس استاد!» «آره ، همین شعور زیادی کار دستم داده.من امشب خونه ی سولماز می مونم . بچه ها برای تمرین میان اونجا،کاری داشتی زنگ بزن!» با اینکه بی اندازه ناراحت بودم،از حرف رامین خنده ام گرفت.«رامین خیلی بامزه ای!» «کجای حرفم مضحک بود؟» «خب ، گفتی خونه سولماز می مونم، منم خنده ام گرفت!» «آره دیگه ... با دو خونه بودن شدیم مضحکه!» «عوضش ،هم دل مادرتو نشکستی،هم با زن خوبی داری زندگی می کنی که روحیه تو درک می کنه . اما بالاخره رعنا خانوم باید حقیقتو بپذیره!» «بموقع همه چیزو می فهمه،تو نگران رعنا خانم نباش! من نمی ذارم بهش بد بگذره. فکر خودت باش که تا تقّی به توقی می خوره اشکت در نیاد!» «شماره ی تلفن همراه منو داری که...» «معلومه که دارم!» «با هم تماس می گیریم.» تلفن را که قطع کردم،از سکوت موهوم و بی دلیل خانه ترس برم داشت.سکوت ناگهانی افراد خانواده با آن سر و صدای چند دقیقه پیش جور در نمی آمد!از لای در سرک کشیدم،دیدم در اتاق شهرام و شاهین باز است.عجیب بود که حتی آشپزخانه هم سوت و کور بود!از پله ها پاورچین پایین رفتم. به راهروی پشت ساختمان نرسیده ،صدای خانم جان را شنیدم؛انگار داشت با خدا راز و نیاز می کرد. حرفهای عجیبی می شنیدم که تا آن روز به گوشم نخورده بود.او التماس می کرد و دست به دامن خدا شده بود.از کسی حرف میزد که نمی شناختم.«ریحان، سر جدت،تو رو به باطن زهرا قسم،دس از سر بچه هام و زندگیاشون وردار!ریحان،تو جوونیم آتیش زدی،بس نبود؟زندگیمو تو خراب کردی!منم جوابتو دادم و بی حساب شدیم. به بچه هام کار نداشته باش! تو رو به آقام امام هشتم قسم که حلالم کن و ازم بگذر!شب و روز دارم قرآن می خونم .نثار روحت می کنم،واسه ی جد و آبادت نماز شب می خونم که ازم بگذری! اون قدر که واسه ی تو روزه گرفتم،به فکر باقیات صالحات خودم و تیمور نبودم! سایه ی نحستو که مثه بختک روی زندگیم افتاده وردار ببر به گور سیاهت و بذار آخر عمری یه نفس راحت بکشم! ریحان،من دارم بچه تو رو مژه های چشمم نگه می دارم، اون قدر که به فکر اونم ،به فکر یتیمهای بدبخت خودم نیستم! ولم کن ، بذار این زندگی بَعدِ چهل سال آزگار،آزاد بشه!» وزوز مرموزی از پشت سرم شنیدم . برگشتم و دیدم طوطی ایستاده است و دارد متعجب نگاهم می کند. پرسیدم:«خانجون تنهاس؟» «آره ننه،داداشات و غزاله رفتن سر وقت آقا امید. معلوم نیس مرتیکه ی نمک به حروم چه گندی زده که دختر دسته گلمونو فراری داده!الهی خیر نبینه!حالا خوبه دو تا برادر مثه شیر پشتش وایسادن و حقشو می گیرن!» همان لحظه در اتاق خانم جان چها طاق باز و اندام استخوانی و خمیده اش در چهارچوب در ظاهر شد. تسبیه در دست و مقنعه به سر داشت. مظلومانه و با چشمهای اشک آلود نگاهم کرد و پرسید:«فهمیدی چه خاکی تو سرمون شده؟همه مون باید واسه ی بچه م غزاله خون گریه کنیم!» جلو رفتم و بغلش کردم. تا آن روز گریه ی خانم جان را ندیده بودم،مگر بر سر قبر خان بابا که آن هم با غش و ضعف همراه بود و اشکی از چشمش جاری نمی شد. گفتم:«نگران نباشین ،شما که باید به دعواهاشون عادت کرده باشین!» چانه ی خانم جان می لرزید.«این دفه فرق داره مادر... خیانت مرد زندگی زنو به آتیش می کشه!» انگار همه ی خون بدنم در زیر پوستم صورتم جمع شد. داغ و گر گرفته شدم. کلمه ی «خیانت» چنان غلیظ و کشدار از دهان خانم جان درآمد که حس کردم در لحظه ی گفتنش ،بدنم آتش گرفته است. به چشمهای توسی رنگش خیره شدم؛انگار هنوز داغ بی مهری پدرم در دلش باقی بود.خانم جان بند مقنعه را از دور سرش باز کرد و نفسی بلند کشید.«تو هم مادر رو به راه نیستی...مَنِ بی دست و پام که عرضه ی دو کلوم حرف زدن ندارم که حداقل دلتو سبک کنم !» «من خوبه خوبم. هیچ مشکلی ندارم و فقط نگران سلامتی شما هستم.تورو خدا انقدر گریه و زاری نکنین... شما حتی یک شب هم راحت نمی خوابین. خب اگه کوه هم بود،این همه سال ستم کشیدن آبش می کرد! از وقتی یادم میاد ،همه ش نگران بچه هاتون بودین. بس کنین دیگه...ما که بچه نیستیم . همه مون می تونیم به تنهایی از عهده ی این زندگی لعنتی بربیایم . فقط احتیاج به وجود شما داریم. می ترسم یه روزی خدای نکرده شمارم از دست بدیم،اون وقت دیگه کی می مونه واسه مون دعا کنه ؟ خانجون ،صداتونو که شنیدم ،جیگرم پاره پاره شد! این قدر به خودتون فشار نیارین!» سر خانم جان چند بار بالا و پایین و چپ و راست شد. «ای مادر ...من که کاری از دستم بر نمی آد! شمام،کار خدا، هیشکدوم سر و سامون نگرفتین که خیالم راحت بشه! تا نرین سر خونه زندگیاتون ،دست باباتون از قبر بیرونه و دلشوره ی شماها نمی ذاره به اون دنیاش برسه!» خانجون،شما هر کاری از دستتون بر اومده کردین.چرایه مسافرت نمی رین؟می خواین یه سفر با هم بریم زیارت؟ منم خیلی دلم گرفته......شاید استخوون سبک کنم و بفهمم کجای این دنیای بی وفا وایسادم!والله تو هیچ کشوری،زن بعد ازمرگ شوهرش،این جوری پر پر نمی زنه!انگار اونا بیشتر از ما به مرگ و نیستی احترام می ذارن و خواسته خدارو قبول می کنن!غصه ی شما داره منو داغون می کنه. به خدا یه لبخندتون منو به عرش می رسونه....خانجون،من به جز شما هیشکی رو ندارم.اگه یه روزی،زبونم لال،شما نباشین،سرمو تو دامن کی بزارم اشک بریزم؟از این اتاق لعنتی بی آفتاب بیرون بیاین،هوای بهار دل آدمو شاد می کنه.خدا هم راضی نیس شما کنج این اتاق بشینین و غصه بخورین!" اشک خانم جان بند نمی آمد.نگاهی عاقل اندر سفیه به سر و صورتم انداخت که همان لحظه به کلمات ادا شده در سخرانی کوتاهم مشکوک شدم."خوب مزد دست باباتو می دی!این قدر شوهر شوهر نکن،تیمور خان بابات بود نباید بگی شوهرت!اون همه سال جون کند که یه همچی روزی به فلاکت و بدبختی نیفتین و دستتون تو جیب خودتون بره!اون از غزاله ی چش سفید که هنوز آب کفن بابات خشک نشده بند و ابرو کرد و سرشو آلاپلنگی درست کرد و بزک کرد اومد سر خاک و آبرومونو توی هفت ولایت دور و نزدیک جلو سر و همسر برد،اینم از تو شیر پاک خورده ی درس خونده که انتظار داری بعد مرگ بابات لابد ماتیک بمالم برم عروسی!خوش به همون قدیما که وقتی پدر یا شوهر یه زن می مرد،تا آخر عمر نه رنگ و حنا می کرد،نه زیر ابرو ور می داشت،نه لباس عزاشو در می آورد!بی خود نیس که یه نفس راحت توی این دنیا پیدا نمی شه.....چشما همه رفته مغز سرها!آه باباتونم پشت سرتونه که تو این دنیا چزوندینش!" "خانجون،چی می گین؟حرف هامو بد برداشت کردین به خدا!منظورم بی حرمت کردن بابام نبود!والله روح اون مرحوم هم از این همه آزاری که به خودتون می رسونین عذاب می کشه!اگه شما راحت و آسوده باشین،روح خان بابا هم آرامش می گیره!" خانم جان گلوله ی آتش شده بود."دختر زبونتو گاز بگیر...روح بابات همین دور و وراس.بشنوه سوگلیش که عمر و جوونیشو به خاطرش به باد داد این جوری پشت سرش حرف مفت می زنه،عاقت می کنه و کار دستت می ده!خیال می کنی اون رفته پی کارش؟نه مادر،پدر و مادر بعد مرگشون هم اولادشونو،هم دعا می کنن ،هم نفرین!" "خانجون،از حرفاتون سر در نمی آرم.....پاسپورت،یا به قول شما تذکره،دارین یا نه؟" خانوم جان مات ومبهوت به دهانم زل زده بود،ادامه دادم:"یه سفر زیارتی-سیاحتی مهمون من.هر جا که دوست دارین ،بهترین هتل،هوایی می برمتون که خسته نشین!چشم به هم بزنین تو حرم هستیم!فقط تصمیم بگیرین و روزو و جاشو معین کنین!" "خجالت بکش دختر!یه کلمه از این حرفا جلو خواهرت از دهنت بپره،پرروتر می شه و دیگه نمی تونیم جلوشو بگیریم!تخم لق سفر رفتن ددر رفتن و از عزا در اومدنو تو دهن هیشکدومشون نشکن که ازت نمی گذرم!یه کار نکن عاقت کنم و آخر عمری ازت رو برگردونم!" طوطی که دید هوا پس است،به میان حرفمان آمد."گل گاو زبون امروز و بی سنبل طیب دم کردم.با این همه حرص و جوش می ترسم سکته کنی اختر!آخه این دختر که بی راه نگفت جوش آوردی!انگار حالیت نیس چی گفت که هرچی دلت خواست بارش کردی!خب بدم نمی گه....یه زیارت بری کفر می شه؟چند روز برو استخون سبک کن برگرد ننه!این دختره غزاله هم،دو روز دیگه امید آقا یه دستی سر و گوشش می کشه می رن تو اتاق آشتی می کنن بر می گردن سر خونه زندگیشون!خودتو دریاب ننه که از بین رفتی."
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی خانم جان به سویش براق شد.”برو سر به سرم نذار طوطی،امروز هیچ کوفتی از گلوی وامونده م پایین نمی ره!اصلا روزه م !” به قول رامین،حسابی هوا پس بود.بالا رفتم و در کنج اتاقم نشستم.هر چه فکر کردم،نفهمیدم کجای حرفم آتش به دل خانوم جان زده بود که اصلا حاضر نبود گذشت کند!صدای باز و بسته شدن در که آمد و همهمه ای گنگ در راهروی پایین پیچید،فهمیدم بچه ها برگشتنه اند.بلند شدم و از پله ها پایین رفتم.شهرام و شاهین مثل برج زهرماری بودند،سگرمه ها در هم،تیر می زدی خونشان در نمی امد.جواب سلامم را ندادند و یکراست به اتاق هایشان رفتند و درها محکم به هم کوبیده شد.غزاله مات زده،آشفته موی و مضطرب،آهسته رفت بر روی کاناپه ی هال ولو شد و همین که چشممش به چشمم افتاد،بعضش ترکید.رفتم در کنارش نشستم.سرش بر روی شانه ام و دستهایش در دستهایم جا گرفت.گفتنی و پرسیدنی زیاد بود؛اما جای هیچ حرفی نبود،چون وضعیت روحی مناسبی نداشت و حدس می زدم مشکل،آن طورها هم که تصور می کردم،ساده و سطحی نیست و اگر چیزی بپرسم داغ دلش تازه می شود!می دانستم به وقتش به حرف خواهد آمد و از سیر تا پیاز ماجرا را تعریف خواهد کرد.تنها چیزی که پرسیدم و صدای گریه غزاله زیادتر شد،این بود که،"پسرا چه شونه!" غزاله در میان گریه و شیون چند جمله سوزناک گفت:"واسه بدبختی خواهرشون ماتم گرفتن!عزا گرفتن نکنه طلاق بگیرم برگردم ور دل مادرشون بشینم!می ترسن موی دماغشون بشم،آبروشونو کم و زیاد کنم،یه بیوه بشه دو تا بیوه!خدا نیامرزدت تیمور خان همه ی آتیشا از کنده ی پر دود تو بلند شد!" "این حرفا چیه می زنی غزاله؟تو از همه خل تر شدی!" از پشت پرده ی اشک،چشم های سیاهرنگ غزاله خشمگین تر از همه بود."غزل،این تو بمیری از اون تو بمیری ها ی همیشه نیس.این دفه دیگه خودم می رم تقاضای طلاق می کنم." "غزاله؟دق مرگم کردی!می گی چی شده یا نه؟" به اشاره ی دستم او بلند شد به دنبالم از پله ها بالا آمد.وارد اتاقم که شدیم و در را بستم،غزاله کف اتاق دراز کشید و به سقف زل زد.نه گریه کرد ونه بغض داشت.رفتم بالای سرش نشستم و پرسیدم:"چیزی می خوری برم برایت بیاورم،لبهایت خشک شده؟" "هیچ کوفتی از گلوم پایین نمی ره.غزال، از هر چی مرده متنفرم!حتی بابامون هم وفا و صفا نداشت،چه برسه به مرد غریبه!تو زنده بودنش یک قرون دو قرونشو به جیگرش چسبوند.نه بهم جهاز حسابی داد،نه یه نامزدی و عقدکنون واسم گرفت،نه شوهر بی چشم و رومو تحویل گرفت!بعد از مرگش هم که خیال کردم یه ارث و میراث درست و حسابی دهن امیدو می بنده و می شینیم زندگی سگیمون ادامه می دیم،همچی تو پوزمون زد که از شب اول ماه تا حالا خونه مون شده جهنم زیرورو!مرتیکه ی لعنتی این واون قدر دنبال این و اون موس موس کرد که آخرش یه پتیاره ی لامصب بیخ ریشش بند شد و یه شب به دو شب کشیده شیکمش بالا اومد مجبور شد رفت عقدش کرد که گند کار در نیاد و داداشای دختره ی کثافت نکشنش!من نمی دونم جوهر قلمزن از چه کثافتی بود که پیشونی نوشتمو به لجن کشید و گلیم بختم از روزی که بالغ شدم،با آه و ناله بافته شد!" از اصطلاحات ننه قمری که به کار می برد سر در نمی آوردم؛اما همین که دستگیرم شد غزاله درست مثل خانم جان پیرو نیروهای والدی شدیدی است و دایم در اشارت زندان موهومات بی پایه اساس خود به سر می برد، دلم به حالش سوخت. غزاله بخت و اقبال بد را مسبب از هم پاشیدگی زندگی خودش و احتمالا سرنوشت من میدانست و من در شگفت بودم چطور من یکی درگیر چنان مزخرفاتی نبودم! در زیر سرش بالش گذاشتم و پرسیدم: مطمئنی پای یه زن وسطه؟ شاید شکت بی مورد باشه! میدونی که اگر به مردت تهمت خیانت بزنی بدتر مجوز میگیره و میره سراغ الواطی؟ اصلا به امید می آد اهل این حرفا باشه؟ غزاله جوابم را نداده بود و فقط داشت هاج و واج به چشمهایم نگاه میکرد که فکرم به همسر دوم خان بابا کشیده شد و از اظهار نظر مسخره ای که کرده بودم پشیمان شدم. اما در آن وضعیت هر حرفی زده میشد کار را خراب تر میکرد و هرچه میگفتم باید برای آرام کردن غزاله می بود تا موضوع پیچیده تر نشود. رنگ صورتم از شدت ناراحتی پریده بود. غزاله به حرف آمد: تو هیچی نمیدونی خواهر. خیال کردی اینجام خارجه که مردا بیان صاف و پوست کنده حقیقتو به زناشون بگن؟ - خب افکار و طرز برخورد خانم های خارجی هم با ما ایرونی ها فرق داره، خانم های خارجی منطقی تر فکر میکنن، این قدر احساساتی نیستن و اگر چنینی ماجرایی در زندگیشون رخ بده خیلی راحت با هم خداحافظی میکنن و بقیه عمرشون به پای همدیگه نمی سوزن. اونا چه زن و چه مرد تا وقتی به زندگی با هم ادامه میدن که در کنار هم احساس خوشبختی میکنن! وقتی ببینن تفاهم ندارن همدیگه رو زجر نمیدن. حتی بعضی وقتا که نقطه مشترک فکری بینشون پیدا نمیشه طلاق می گیرن و میشن دو تا دوست وفادار. هم رفت و آمد میکنن، هم به همدیگه احترام میذارن. برعکس اینجا که خدا نکنه دو نفر اخلاقشون جور در نیاد؛ میشن دشمن خونی و خونواده هاشونم لشکر کشی می کنن و جنگ و دعوا راه می ندازن! خب من اونا رو تایید نمی کنم... معتقدم انسان باید به عهدی که می بنده پایدار باشه؛ اما خواهر عزیزم، زن و مرد نباید به هم تهمت بزنن. تا وقتی مطمئن نیستی، نباید به شوهرت بدبین بشی. مشکل شما دو تا ارث و میراث بابا نیست... بگرد ببین چی میونه تو نو بهم زده! غزاله مات زده داشت نگاهم میکرد و من از سخنرانی بی موردم ناراحت بودم؛ اما قصدم این بود تا فکرش را منحرف کنم تا بار غم دلش کمی سبک تر شود، چون بهتر از همه میدانستم از اید بر می آید چنان کارهایی بکند! نگاه های شیطنت آمیز امید هر زن و دختری را تحریک میکردو پس بعید نبود به غزاله خیانت کرده باشد! بلند شدم، از روی تخت پتو برداشتم و بر روی غزاله کشیدم. انگار خون در رگ هایش منجمد شده بود. گفتم: -افت فشار داری غزاله... همیشه همینطوریا وقتی عصبی می شی سردت میشه! نمیدونم انگار جونم داره در میره... کاشکی خوابم می برد. استراحت کن و به هیچی فکر نکن. غصه خوردن دردی رو دوا نمی کنه... بسپرش به خدا! گوشی تلفن همراهم را برداشتم، در جیبم گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. با آنکه هو سوز داشت، فضای بیرون از اتاق دلگیر کننده بهتر بود. انگار ناراحتی غزاله بر روحم اثر گذاشته بود که از حضور در کنارش احساس خفگی میکردم! از راهرو وارد شدم و حیاط را با قدمهای بلند دور زدم. دنج ترین جای حیاط در زیر درخت بید مجنون بر روی همان نیمکت که با امید نشستیم و چند کلمه درددل کردیم، نشستم و به فکر فرو رفتم. مات بودم که زمان داشت میگذشت و اتفاقات گذشته پیش چشمم تکرار میشد میشد! درست مثل دستگاه های صوتی در ارکستر سمفونیک که همه ی ساز ها برای یک آهنگ بخصوص کوک میشوند، زندگی همه ما هم در یک جهت هماهنگ به سوی تیره بختی پیش میرفت و چشم هایمان حقایق را نمی دید! هوا سرد اما بدنم گر گرفته و داغ بود. از غصه ی غزاله چنان احساس اندوه میکردم که همه ی انگیزه های زندگی کردن در وجودم مرده بود و غرق در افکار مغشوش به نقطه ای بی کران آسمان ابری خیره شده بودم. تلفنم که زنگ خورد به شماره نگاه کردم حدس نمی زدم چه کسی آن وقت روز به یادم افتاده است! شماره ناشناس را چنیدن بار در ذهنم مرور کردم و دکمه سبز را فشار دادم . صدای لرزان و عصبی امید شگفته زده ام کرد. یادم نمی آمد شماره ام را به او داده باشم. پرسیدم: کجایی امید؟ با عصبانیت جواب داد: قبرستون! کجا باشم خوبه؟ خبر مرگم تمرگیدم تو خونه! سرکار بودم که برادرات اومدن و آبروریزی راه انداختن و پیش عمله و بنا سکه یه پولم کردن! از خجالتم در شرکت رو بستم، کارگاه رو هم تخته ش کردم برگشتم خونه م! کتکت زدن؟ کاشکی فقط میزدن! حرفاشون از زخم شمشیر کاری تر بود. یه کاری کردن که حالا حالا ها نتونم سر بلند کنم! امید تو چیکار کردی؟ میدونی چرا به تو زنگ زدم؟ دلم نمی خواست تو یکی که از همه شون آدم تری فکر ناجور بکنی. میدونم به قدر کافی سمپاشی کردن؛ اما خانوم دکتر هرچی ازشون شنیدی باور نکن! میدونستم تو آدمی نیستی که به غزاله خیانت کنی! خب حالا خودت تعریف کن ببینم موضوع چیه! به حرفی که زدم هیچ اعتقادی نداشتم؛ اما برای جلب اعتماد امید و دانستن حقیقت لازم بود با او همدلی کنم. امید سکوت کرده بود و لابد نمیدانست از کجا باید دروغ های رنگ و وارنگش را سرهم کند پرسیدم: - امید نکنه دسه گل آب دادی؟ مطمئنم یه کاری کردی که همه رو به جون هم انداختی! بدبختیمون کمه تو هم بجای کم کردن غم مرگ پدرمون نمک به زخم همه پاشیدی؟ خب چرا حرف نمیزنی؟ -تند رو غزل! حدس میزنم آبها رو گل آلود کردن! والله به خدا، زن من روسپی و بدکاره نیست. دوستش داشتم گرفتمش، حالام دارم پدر میشم! دندون رو جیگر گذاشت سال باباتون سر بیاد همه چی رو رو کنم؛ اما این آبجی شیر پاک خورده ت واسه من مامور مخفی استخدام کرده! وقتی فهمید زن دارم، شروع کرد به جفتک پرونی. قضیه مال حالا نیست ها... سه ماه آزگاره پدر منو در آورده! -الهی برای غزاله بمیرم که سه ماهه داره خون جگر میخوره - بمیرم الهی چیه غزل؟! توقع غزاله زیاده... میگه زنت باید بچه شو بندازه و بعدشم طلاقش بدی. میخوام بدونم تو کدوم مرام و مسلکی یه همچی کاری کردن که من گردن شکسته بکنم؟ چه جوری بگم که من بچه مو میخوام؟ زنمو دوست دارم و اگه یه مو از سرشون کم بشه، زندگی همه تونو به آتیش میکشم! غزل بهشون بگو اگه برن سراغ زن و بچه م پته ی اون تیمور خدا بیامرز رو میریزم رو آب که تنش تو گور بلرزه! هرکی ندونه من میدوم که تیمور اسکندری پپالونش از همه ماهاکج تر بوده و گندایی تو زندگیش زده که با هیچ عطر و ادوکلنی از بین نمی ره! خیالتونو راحت کنم، دهنتونو ببندین تا فک منم بسته بمونه! پیغوم منو عینا به خونواده برسون! زندگی چون جمله های بود بی پایان سربها داغ نقطه ای در انتهای سطر هایی مختصر بودند قلب ها با قلب ها نا آشنا بودند دست ها با دست ها بیگانه تر بودند در شب طولانی سنگین کورمالان گرچه یاران در سفر بودند _ سخت از هم بیخبر بودند از دو رویی های بی پروا وز نگاه سرد گستاخانه ی بی شرم این و آن آن و این در آتش عصیان و خشمی _ شعله ور بودند نی امیدی بود _ نه نویدی _ نه به سر شوری _نه در دل اشتیاقی بود و لبان رازداران _در خطر بودند دلهره، اندوه، نشئه مرفین ذلت بار _ و فساد و شهوت تند جوانی -جلوه گر بودند در شبی اینگونه جانفرسا در شبی اینگونه ذلت بار مردم آزاده ی بیدار _ چشم بر راه سحر بودند.
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی فصل هجدهم جو نا مساعد خانه بدجور بهم ریخته بود با کوچک ترین حرف کنایه آمیز همه به پر و پای هم می پیچیدند و جنجال به پا میشد. امنیت خانه دستخوش حوادث بیرونی و مشکلات پیچیده ی حل ناشدنی شده بود و از آرامش خبری نبود. انگار تخم کینه و نفاق را از سر در حیاط به داخل خانه ی بزرگ پدری پاشیده بودند که هرکس از هرجا رد میشد، پرش به پر بغل دستی اش گیر میکرد و درگیری شدیدی پیش می آمد. هیچ یک از افراد قوم و خویش در خانه را نمی زدند و یادی از ما نمی کردند. حتی تلفن های روزمره ی معمولی هم کتر شده بود. خانم جان غمزده و افسرده برای غصه خوردن بیشتر، خوراک تازه ای پیدا کرده بود که حتی برای غذا خوردن هم از اتاقش بیرون نمی آمد. فکر و ذکرش شده بود. بی سرو سامانی غزاله و پیش از وقوع هر حادثه و اتفاقی، جلو جلو بدبختی را در ذهنش رقم میزد. تنها مونس من در آن وانفسای بی کسی و تنهایی رامین بود که هر وقت زنگ میزد و حالم را می پرسد، اصرار میکرد به او تلفن بزنم و من ملاحظه ی سولماز را میکردم. اگر او رنجشی به دل میگرفت، هرگز خودم را نمی بخشیدم؛ چون دوست بسیار مهربانی بود و هیچوقت از او بی احترامی ندیده بودم. سولماز طوری با رامین و من کنار می آمد که انگار رامین وظیفه داشت دایم در خدمت من باشد، جور همه کارهایم را بکشد و یک لحظه هم از کمک کردن به من غافل نشود! یک هفته پر ماجرا، با جنگ و جدال و مشاجره میان امید و غزاله و افراد خانواده و هیاهویی که همه را عصبی کرده بود، پوستم را کند. یا باید دنبال کار میرفتم یا برای هیمشه از ایران دل می کندم و برمی گشتم به همان جایی که با هزار مصیبت از آن گریخته بودم. از اردشیر هم هیچ خبری نداشتم. دلم شکسته بود و به یاد حرفهایی که در آخرین دیدارمان در آن شب نحس و پراجرا زد، هر لحظه هزار سال شکنجه شدن بود. کم کم داشتم از هرچه عشق و عاشقیست متنفر میشدم. هر روز صبح که جلوی آینه میرفتم و به چشم های خزان گرفته ام خیره میشدم می دیدم که تعداد چین و چروکهای دور چشم و لب هایم که از دو گوشه آویزان بود، اضافه شده است! بدتر از هرچیز از بی تنوعی داشتم می پوسیدم. عاقبت تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و در اولین روز هفته فارغ از هر نوع فکر و خیال الکی، از در بیرون بزنم و به گوشه ی دنجی بروم. حتی رفتن به خانه ی نیاوران هم تنوعی بود بویژه که در تنهایی آنجا میتوانستم کمی فکر کنم و کسی مزاحمم نشود. رامین گفته بود هر وقت کلید خواستی زنگ بزن؛ اما رفتن به آنجا به علت مشکلات تازه ی خانواده عقب افتاده بود. حتی خیانت پدرم را هم داشتم فراموش میکرددم و تنها غم غزاله جلوی چشمم بود. دلم به حالش میسوخت؛ به امید هم نیمشد ایراد گرفت. گرچه دل غزاله شکسته بود، او هم حق داشت همانطور که دلش میخواست زندگی کند. او عاشق بچه و غزاله از نعمت مادر شدن محروم بود. وقتی زن گرفتن خان بابا را در کنار ازدواج مخفیانه ی امید میگذاشتم هیچ ارتباطی میان کارهایشان نمی یافتم. دلم میخواس باور میکردم که آن دو ماجرا که در فاصله میان سال های طولانی اتفاق افتاده بود، به نوعی در جهان هستی به هم مربوط هستند! آشکار شدن قضایای مرموزی که آبروی خانواده را به خطر انداخته بود، امکان داشت اسرار سر به مهر زندگی خان بابا را هم آشکار کند! بی تردید زن گرفتن خان بابا و ماجراهای پشت پرده ی زندگی خانم جان در نابسامانی وضعیت خانواده و سرنوشت همگی ما بی تاثیر نبود که به هرجا نگاه میکردم به بن بست میرسیدم. از در بیرون نرفته بودم که مونا زنگ زد. اگرچه از فضولی کردنش دل خوشی نداشتم، حضورش برای وقت گذرانی و کشتن لحظات بی کاری بد نبود! اصرار کرد با هم ناهار بخوریم و قبول کردم. قرار شد راس ساعت یک بعد از ظهر دروعده گاه همیشگی مان، کافه نادری، همدیگر را ببینیم. تا یک بعد از ظهر دو سه ساعتی وقت داشتم. دلم پر میزد بروم و سولماز و رامین را ببینم. عجیب بود که در بار اول و دوم که سولماز را دیدم، تشنه ی دیدار های بعدی شدم؛ اما همین که حس میکردم ذهن را راحت می تواند بخواند دل چرکین شدم. خاطره آخرین ملاقاتمان هم چنگی به دل نمیزد. از اینکه در زیر ذره بین قوی نگاه های مشکوک او بودم و احساس میکردم دایم در حال تجسس و کند و کاو در احساس و رفتارم است، وحشت عجیبی از او داشتم. شاید ههم دانسته های فرابشری او به وحشتم می انداخت! یک لحظه که خودم را به جای رامین گذاشتم از فکر اینکه با کسی زندگی کنم که همه ی رمز و راز درونم را بداند، دلم لرزید. زندگی با سولماز کار ساده ای نبود، چطور رامین آن همه احساس خوشبختی میکرد و از او راضی بود خدا میدانست! رامین با هرکس و هرطور که مایل بود رفت و آمد میکرد و صدا از سولماز در نمی آمد. نه اعتراضی در کار بود، نه با هم درگیری داشتند. در مقایسه زندگی آنان و زندگی خواهرک که مشکلات خاص خودش را داشت از تنوع و آن همه تفاوت متعجب بودم! تنها پاسخ منطقی به نظر میرسید، تفاوت میان افکار و احساسات آدم ها بود که باعث میشد روش زندگی ها تا آن اندازه با هم فرق داشته باشد! آنچه اهمیت داشت، تفاهم میان رامین و سولماز بود و عملکرد درست آنان در زندگی زناشویی که باعث شده بود همه ی اطرافیان به آنان غبطه بخورند. رامین و سولماز آزاد زندگی میکردند و هیچوقت دست و پای یکدیگر را نمی بستند. زندگی عاشقانه ای را کنار هم می گذراندند و قفس زندگیشان چفت و بستی نداشت! روش زندگی رامین و سولماز برای من که اهل آزاد گذاشتن جنس مذکر نبودم درک ناپذیر بود! من در مورد مرد زندگی ام سخت گیریهای ویژه ی خودم را داشتم و خودم هم در چارچوب خاصی زندگی میکردم! هرگز دلم نمیخواست به جای سولماز باشم و همسرم آزادانه با هر کس که دلش میخواهد به هرجا که مایل است برود. اما دوستی با رامین نصیب هرکسی نمیشد! پس از یالها تنهایی فقط او بود که توانست دردی از دل غمدیده ام بردارد و اگر به موقع به دادم نمی رسید، از تنهایی دق مرگ شده بودم! تنها فکری که دائم به روحم سوهان می کشید، عشق به اردشیر بود که هنوز هم نتوانسته بودم نشانه های پوسیده اش را از درونم پاک کنم! او به سرنوشت و احساس من بی اعتنا بود و من هرچه سعی میکردم نمیتوانستم خودم را از دام فکر کردن به او بیرون بکشم. با هر رخداد و اتفاقی به یاد او می افتادم و بی اختیار میشدم. نه توان فراموش کردنش را داشتم، نه حاضر بودم به خواسته های نامعقولش تن دهم! در جهنم سوزان درونم می سوختم و هیچ کس دردم را نمی فهمید. انتخاب نادرستم در گذشته، زندگی را به کامم تلخ و فکر کردن دائم به او سلول های خاکستری مغزم را مسموم کرده بود! تصمیمی داشتم با همه قدرت در مقابل نفسم ایستادگی کنم و اگر روزی به سراغم آمد، دست رد به سینه اش بزنم تا برای همیشه خودم را از شر وسوسه های شیرینش نجات دهم. برای من که عاشق او بودم، مرگ از آن زندگی نکبت بار مخفیانه ی مورد نظر او، که تنها لذت جسمی و همخوابه بودن به همراه داشتريال بهتر بود. بودن با او، کشتار بی رحمانه ی عشقی بود که سالها با آن احساس زندگی کرده بودم. نم نم باران می باریدو نزدیک سال نو بودیم؛ اما انگار سال نحسی در پیش رویمان بود که هیچ حس خوبی از فرا رسیدن بهار نداشتم. از شلوغی خیابان و ازدحام جمعیت شتاب زده سرسام گرفتم. وسط شهر جنجال کاسب ها و چانه زدن مشتری ها بیداد میکرد. زودتر از موعد وارد کافه نادری شدم. به سختی از میان صندلی های چوبی راه باز کردم و به کنج کافه رفتم. دود و دم شماور در هوا محیط را آلوده کرده بود و چشم چشم را نمیدید. احساس خفگی میکردم. از پشت شیشه به جمعیت سرگردان در پیاده رو خیره شدم. هرکس به دنبال کاری درحال دویدن بود. چهره ها در هم رفته و گرفته بود بعضی ها نگران، بعضی غمزده. به یاد سرگردانی خودم افتادم. کم کم داشتم دلمرده میشدم. از آن همه اشتیاقی که در هنگام ورود به خاک وطن داشتم چیزی باقی نمانده بود. سرم را به شیشه چسباندم و مبهوت گذشت سریع زمان بودم که تلفنم زنگ خورد. در کیفم را باز کردم و به صفحه نمایشگر تلفن همراهم خیره شدم، باورم نمیشد اما حقیقت داشت! تنها شماره ای که از حفظ بودم شماره ی اردشیر بود، دکمه را هیجان زده فشار دادم. از شنیدن صدای دلنشینش قلبم فرو ریخت. صدای همواره آرام او مثل همیشه، بر تصمیماتی که گرفته بودم مهر بطلان زد.
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی پرسید: کجایی بی معرفت؟ چشم هایم را بستم و به خودم تلقین کردم، شنیدن صداش که خطری نداره حرفاشو گوش بده؛ اما گول نخور، اون عاشق نیست، فقط به فکر انتقام گرفتنه و لذت بردن از جسمت! اردشیر که از سکوتم تعجب کرده بود، چند بار پشت سر هم پرسید: صدامو میشنوی؟ شنیدم... توی کافه نادری هستم، صدات ضعیفه! پس زیادم بد نمی گذره! با مونا قرار دارم... هنوز نیومده مونا رو ولش کن، یه ساعت وقت ناهاری دارم، پاشو بیا بیمارستان با هم ناهار بخوریم. امروز چمنای بتغچه رو زدن، قورمه سبزی داریم! البته ممکنه واسه ما جوجه کباب هم بیارن! زود بیا معطل نکن که وقت واسه حرف زدن داشته باشیم! چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم و به خودم نهیب زدم گولشو نخور غزل! به خودت مسلط باش! یه بار دیگه بهش نه بگو! بری و پهلوش حرص و جوش میخوری و دست از پا دراز تر بر میگردی و یکی دو هفته اعصابت بهم میریزه! اون شبو یادت رفته که با اعصابت بازی کرد و ولت کرد و رفت؟ آب دهانم خشک شده بود. چند بار سرفه کردم: -ممنونم اردی، اینجا کجا! بیمارستان کجا؟ تا برسم به تو رفتی توی اتاق عمل. ناهارتو با خیال راحت بخور و به کارات برس... حیفه مریضات تو اتاق علاف بشن! -فیلم درنیار غزل، گفتم راه بیفت بیا. بگو چشم! -اردی مواظب حرف زدنت باش! من کنیز زر خریدت نیستم که اونجا نشستی و دستور میدی چند دقیقه ای جلوت زانو بزنم! یه بار اومدم تو اتاقت چرت زدم و علف زیر پام سبز شد، جناب عالی تشریف نیاوردین، پیغام دادین سرمو جا پام بذارم برگردم خونه! یادته؟ نصفه شب دست از پا درازتر برگشتم و تا صبح از حرص و جوش خوابم نبرد! انگار اردشیر انتظار چنین برخوردی را از من نداشت؛ چون آه کشید و گفت: - امان از زبون تیزت که هر روز داره بیشتر به دلم زخم میزنه. یه بار نشد حرف بزنم و بدهکارت نشم! یادت باشه که دعوت منو رد کردی! همه مثل من خر نیستن که نصفه شب به خونه تون دعوتم کردی، داشتم از خواب می مردم اما اومدم دستبوست! تلفن را که قطع کرد. اشکم از گوشه چشمم بیرون زده بود. به سختی بر خودم مسلط شدم؛ اما دلم آنقدر نازک شده بود که با تلنگری از هم می پاشید داشتم با خودم کلنجار میرفتم مکالمه ی چند کلمه ای با اردشیر را بی خیال شوم که مونا سر رسید. صندلی را جلو کشید و پس از سلامی کوتاه نشست. از حالت کنجکاوی چهره اش فهمیدم از روزی که از هم جدا شدیم به فکر حل کردن معمای رفتنم به خانه شان بوده و چون نتیجه نگرفته قرار آن روز ناهار را گذاشته است! حدسم درست بود؛ چون پرسید: بالاخره میگی اون روز چت بود یا نه؟ باور کن یه شب هم سر راحت زمین نذاشتم، نگرانت بودم. آخرش باید بفهمم چه دردی داشتی که تا منو دیدی مثل جن زده ها در رفتی!! خونسرد پرسیدم: کدوم روز؟ پیر شدی یا خودتو به خریت میزنی؟ آی کیوت پایین اومده خانوم دکتر؟ می گم هی نشین کنج خونه فکر و خیال کن که یه مثقال هوش و حواست هم از دس بره، چاره ت نمی شه! خم شد و سرش را به صورتم نزدیک کرد. خر خودتی غزل!... گفتن به تو مربوط نیست شرف داره به دروغ گفتن و ماله کشی کردن! حرفش زياد هم نامربوط نبود. چيزي که اعصابم را بهم مي ريخت، برگشت به حال و هواي عاشقانه ي با اردشير زندگي کردن بود. بر خلاف ميل عاقلانه ي خودم انتقام ميگرفتم. پرخاشگرانه گفتم: - مونا تو مريضي؟ -نه چطور مگه؟ -خسته نشدي اينقدر توي زندگي اين و اون دخالت کردي؟ يه کم به فکر سرنوشت و آينده ي خودت باشي بد نيست... دست از سرم بر ميداري يا پاشم برم؟ عصباني بودم. بلند شدم و بدون خدداحافظي از مونا به سمت در رفتم. به خيابان که پا گذاشتم ديدم مونا از پشت شيشه دارد دست تکان ميدهد. اگر همان لحظه جاي خلوتي گير مي آمد، سر و صدا راه مي انداختم و چند بار جيغ مي کشيمد تا خشمم فرو کش کند! پياده چندين خيابان اصلي را پشت سر گذاشتم و وقتي کاملا خسته شدم، گوشي تلفنم را در آوردم و انگشتانم بي اراده روي شماره گير لغزيد و شماره ي رامين را گرفت. صداي رامين را که شنيدم، از بغغض داشتم خفه ميشدم. پرسيد: -غزل چته؟ چرا صدات گرفته؟ کجايي؟ -نميدونم کجام! به قدري خسته م که اگه به دادم نرسي، همين جا از حال ميرم. اسم خيابونو بگو کاريت نباشه! نکنه کار داشته باشي! ميتونم تاکسي بگيرم؛ اما خيلي بهت احتياج دارم! هيچ کاري ندارم، اسم خيابونو بگو! گمون کنم ولي عصرم... نزديک تئاتر شهر. سر چهارراه وايسا، با تاکسي ميام دنبالت. حالم داشت بهم ميخورد هرچه فکر ميکردم به چه دليل تا آن اندازه عصبي شده ام و به رامين زنگ زده ام، به نتيجه نرسيدم. انگار او منجي هميشه در دسترسي بود که با کوچکترين اشاره به فريادم ميرسيد. به جز تماس با اردشير علتي براي بهم ريختگي اعصابم پيدا نکردم. در حدود نيم ساعت بعد با تاکسي زرد رنگي در کنار خيابن توقف کرد و رامين همچون فرشته ي نجت از آن پياده شد. تا چشمم به او افتاد، دلم آؤام گرفت و لبخند زدم. او نگران بود: غزل چي شده؟ -هيچي نترس... چيزي نشدهو مثل هميشه مزاحمت شدم. زير بازويم را گرفت رفتيم سوار تاکسي شديم زير لب چيزي گفت: همش تعارف همش رودرواسي! او کمک کرد سوار تاکسي شدم و در کنارم نشست. پرسیدم: کجا بودی؟ -خونه ی مامان... انگار با مونا قرار ناهار داشتی! چی شد؟ نیومد؟ خجالت کشیدم و سرم خود به خود پایین افتاد. -مونا رو تو کافه نادری تنها گذاشتم و مثل دیوونه ها زدم بیرون. رامین خیال میکنی برای چی بهت زنگ زدم؟ به خدا اصلا دوست ندارم گرفتاری هامو با کسی تقسیم کنم، تا همین جاش هم خیلی لطف کردی که همراهم بودی! رامین من میترسم، می ترسم دیوونه بشم! نمیدونی چطور به مونا پریدم! انتظار شنیدن هیچ حرفی رو ندارم. عصبی هستم، خودخوری میکنم! اینجور پیش بره دووم نمیارم! او دست هایم را گرفت. معلوم هست چی میگی؟ چت شده غزل؟ -باید باهات حرف بزنم. تو تنها تکیه گاه منی و چه بخوای چه نخوای درگیر این قضیه شدی! -منظورتو نمی فهمم... کدوم قضیه؟ - ارث و میراثی که ازش خبر ندارم! که بلایی سرم بیاد، مسئولیتش به گردن تو می افته؛ همونجور که پدرم به گردن تو مسئولیت انداخت! رامین هر لحظه داغ تر مییشد. حس کردم دست هایم دارد میسوزد. آب دهانش را فرو داد و گفت: منو از مسئولیت پذیری و این چیزا نترسون! اما مال و اموالتو باید خودت جمع و جور کنی. من کلیدو بهت میدم، بقیه ش با خودت! چیزیت هم نیست. من مسبب اصلی آشفتگیتو میشناسم. یه کم به اعصابت مسلط شود. بهش فکر نکن، همه چی درست میشه! اینقدر فکر کردی؛ کجا رو گرفتی؟ دلم زیر و رو میشد. نه جرئت داشتم از اردشیر بگویم نه اصلا دلم میخواست حرفی از رابطه ی احساسی ام زده شود. حرفهای رامین ارتباط مستقیم با او داشت و درست حدس زده بود که از بی مهری او داشتم آب میشدم. تصمیمم برای سپردن دارایی ام به او جدی بود. راننده در آینه چند بار به من و او نگاه کرد. از بس خسته بودم سرم بر شانه اش آویزان شده بود؛ زیر لب گفتم: رامین کجا داریم میریم؟ -خونه ی خودم -بگو راننده بره به دفتر اسنادی چیزی واسه ی چی؟ حالا چه وقت این کارهاس؟ رامین، نه نگو! نترس... زیاد معطلت نمی کنم! فقط میخوام تکلیف داراییمو مشخص کنم و به تو وکالت تام بدم! -که چی؟ -بعدا برات توضیح میدم. -غزل تو حالت خوب نیست. بذارش واسه ی یه وقت دیگه. من اصلا حوصله ی اینجور کارها رو ندارم! -رامین. تو مجبوری به حرفم گوش کنی! -نکنم چی میشه! -دلخور میشم و دستم به هیچ جا بند نیس. نه کسی رو دارم که مثل تو امین باشه نه میتونم به خونواده م اعتماد کنم. بهشون بگم این املاک از کجا اومده؟ اول از همه شهرام خون همه مونو می ریزه... بعدش هم خانجون از کثافتکاری بابا باخبر میشه. رامین خواهش میکنم به من رحم کن. به غزاله رحم کن نمیدونی چقدر بدبخته! تاکسی ایستاد. به اطراف نگاه کردم و دیدم دَرِ خانه ی رامین هستیم. -رامین قرار بود بریم دفتر اسناد... یه محضری چیزی سراغ نداری به اینجا نزدیک باشه؟ شناسنامه م دنبالمه! با خونسردی کرایه ی تاکسی را داد پیاده شد، در را باز کرد و من پیاده شدم -بیا پایین، زنگ میزنم محضردار بیاد خونه! -رامین دست کم زنگ میزدی به سولماز می گفتی داریم میایم خونه. باور کن خجالت میشکم که دائم با تو هستم! این زن نمیگه چرا زندگی و کارتو ول کردی چسبیدی به فامیل دور مادرت؟ راننده کرایه را گرفته بود اا نمی رفت. رامین دستم را گرفت و به راننده گفت: چرا نمی ری؟ راه بیفت! راننده نگاهی عجیب به من انداخت و به راه افتاد. دستم در دست رامین، کشان کشان به سمت در رفتم. او کلید را از جیبش در آورد و بدون اینکه حرف بزند، در را باز کرد، پرسیدم: سولماز نیست؟ چرا حرف نمیزنی؟ تو رفتیم. در را بست و دستم را رها کرد. نه عصبانی بود، نه شتابزده. آرام به سمت در ورودی هال رفت: دوست نداری کفشاتو در نیار، من اهل آب و آب کشی و نجس پاکی نیستم! به اتاقش که رفت.هول و ولای عجیبی گرفتم؛ انگار توی دل رخت می شستند. صدای او از توی اتاق می آمد: برو زیر کتری رو روشن کن. شیر گازو سولاز می بنده، بگرد چایی عطری هم پیدا میکنی! دوست داری از اون دم کن! من خیلی گرممه! تکلیفم را نمیدانستم میان زمین و هوا بودم. در تنگنایی فشارزا گیر کرده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش. نمیدانستم به چه دلیل در آن خانه، تنها با رامین ، مشغول حرف زدن بودم و فرار کردن از آنجا را نیز کاری درست نمیدانستم. رامین مردی محترم بود و وصله ناجور به شخصیتش نمی چسبید. پس به چه دلیل اضطراب تنها بودن با او وجودم را سرشار از وحشت کرده بود، برایم نامشخص بود! سرش که از اتاقش بیرون آمد گفت: تا چایی رو دم کنی میرم یه دوش دو دیقه ای میگیرم و بر میگردم! وحستم بیشتر شد. اما به روی خودم نیاوردم. باید تکلیفم با او روشن میشد می فهمیدم تا چه اندازه میتوانم به مردانگی و شرفش امیدوار باشم. شناخت او کاری ساده بود؛ چون به هیچ وجه آدم ظاهر سازی نبود و دوز و کلک هم سوار نمی کرد، برای بیان هر چیزی مستقیم به سر اصل مطلب میرفت. تنها موردی که با گوشه و کنایه و اشاره به طور مستقیم از او دیده بودم، اظهار نظر او درباره اردشیر بود! در همان دو سه دقیقه ای که گفته بود از حمام اتاقش در آمده بود و صدای زمزمه کردنش نشان میداد دارد از اتاق بیرون می آید. صدا هر لحظه بیشتر میشد و از در که تو آمد، قطع شد. لبخند زنان به سرتاپایم نگاه کرد و پرسید: هنوز اینجا وایسادی؟ فکر کردم الان دو تا فنجون چای ریختی گذاشتی رو میز! موهای خیسش بر روی پیشانی اش ریخته بود و قطره های آب از سر و رویش چک چک می ریخت. پیراهن لیمویی رنگی که برای اولین بار ب تنش می دیدم رنگ چشم هایش را عسلی نشان میداد. با وقار و متانتی که شایسته ی مردی متشخص است به اتاق پذیرایی اشاره کرد: لطفا بفرمایید بنشینید تا خود گردن شکسته م برم چای درست کنم! سرجایم میخکوب ایستاده بودم و تکلیفم را نمیدانستم. به او که داشت صادقانه نگاهم میکرد و از کلامش محبت و آرامش می ریخت، با بهت خیره شده بودم. کیفم را گرفت و پرسید: واقعا حالت بده؟ میخوای زنگ بزنم دکتر؟ آخ اصلا یادم رفت که تو خودت پزشکی! خب یه داروخونه ی فکسنی گوشه ی اتاق خوابه... بالا زدیمش که دست ساناز بهش نرسه. باید زیر پات صندلی بذاری. بپا نیفتی! سکوتم نگرانش کرد: غزل چرا حرف نمیزنی؟ ناراحتی که آوردمت اینجا؟ اگه خسته ای برو دوش بگیر، حوله ی آکبند داریم.. توی کمد اتاقه! باید حرفی میزدم: رامین تو که میدونستی زنت خونه نیست، واسه ی چی منو آوردی اینجا! مگه تو با سولاز کاری داشتی؟ خب، من حرفامو توی تاکسی بهت زدم! دست های رامین بر روی کمرش قرار گرفت و رنگش پرید: - ندیدی راننده تاکسی چطور نگاهمون میکرد؟ غزل، آوردمت اینجا که بقیه ی حرفامونو با خیال راحت تو خونه ی من بزنیم. می فهمی چی میگم؟ آخه کجا می بردمت بهتر از اینجا؟ کاملا مشخص بود که از رفتارم کاملا به او برخورده است. چند بار با قدم های بلند دور تا دور هال و اتاق پذیرایی را راه رفت. دست هایش یکی کی به میان موهای خیسش میرفت و در می آمد. فکر میکرد و حرص میخورد و من نیز زیر چشمی حرکاتش را نگاه میکردم. ناگهان ایستاد، جلو آمد، دستم را گرفت و به ته سالن پذیرایی برد، جایی که یک کاناپه ی بزرگ و چند پشتی بود. به زور وادارم کرد نشستم. خم شد کفش هایم را در بیاورد که اعتراض کردم: رامین این کارا برای چیه؟ سرش که بالا آمد و به چشم هایم خیره شد، بی اختیار دلم لرزید. سرخ شده بود؛ حرف نمیزد؛ اما مشخص بود که عصبانی است. کفش هایم را به زور از پاهایم در آورد و بدون اهمیت دادن به اعتراضم جفتشان کرد و در کنار مبل گذاشت بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت و شنیدم دارد آهسته با خودش حرف میزند. به ساعتم نگاه کردم و گفتم: من چایی نمی خورم! - ولی من میخورم. اگه قهوه ترک میخوری، داریم میخوری دم کنم؟ -نه رامین، ن هیچی نمی خورم... لطفا یه آزانس برام بگیر که زودتر برم خونه! صدای تق و توق می آمد. شیر آب باز شد و صدای فندک زدن به اجاق گاز آمد و چند دقیقه بعد از در آشپزخانه بیرون آمد: خیلی وحشت کردی غزل؟ من فقط یه سوال ازت میکنم و بعدش هرجا دلت خواست می رسونمت! نترس، به خونه تونم میرسی! تو از چی می ترسی؟ اذیت و آزار من به مورچه هم نمی رسه! تو رو اذیت کنم؟ غزلو؟ کسی که این همه برام ارزش داره؟ مطمئن باش هر جا آسیب ببینی اینجا نمی بینی! از همان جا که ایستاده بود میشد به میزان عصبانیتش پی برد. از رفتارم پشیمان شده بودم. دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و مرا در جا ی بلعید. سرم را پایین انداختم و تا گرمی دست های او را بر شانه هایم حس کردم زدم زیر گریه؛ انگار همه ی غم های عالم به دلم سرازیر شده بود. رامین چند برگ دستمال کاغذی به دستم داد: گریه نکن! دماغتو بگیر... نگاش کن! معلوم نیس چه به روزش آوردن که حتی از مَنِ دست و پا چلفتی هم میترسه! سراسیمه به آغوشش پناه بردم؛ تنها جای امنی که سراغ داشتم. بازوان مردانه و مهربان او پر از صمیمت و یکرنگی بود: رامین منو ببخش! گفتم که حالم خوب نیست! منو ببخش، من حتی از سایه ی خودم هم می ترسم، نمیدونم چم شده! این جوری نبودم! بازوان رامین هر لحظه تنگ تر میشد: عیبی نداره... بهت حق میدم. میدونم که دلت پره. خب... حرف بزن، بازم سوهان برداشت و کشید به روحت؟ -کی؟ -خیال میکنی نمی فهمم اون بی غیرت دائم داره عذابت میده؟ چه کنم که کاری از دستم بر نمی آد! -رامین من باید از ایران برم.. اینجا بجز حرص و جوش خوردن... حرفم را قطع کرد: فرار کار آدمای ضعیفه، کسی که ریشه توی خاک وطنش داره، راه نمی افته بره جای دیگه. اونایی که می رن و میمونن و بر نمیگردن بی اصل و نصب هستن، هویت ندارن، بی کس و کارن! -منم بی کس و کارم! -بَه... دستت درد نکنه... پس رامسن چغندره دیگه! چطور واسه کار خوبم! اما واسه رفاقت و فامیل بودن اَخی هستم؟ -رامین الهی من فدای تو بشم که از دست حرفها و کارهای من ایتقدر در عذابی. نگفتی سولماز کجاست... سرزده بیاد تو منو اینجا ببینه، ناراحت نمیشه؟ از ن فاصله گرفت. به صورتم خیره شد و لبند زد: چی خیال کردی؟ اگه به من اعتماد نداشت، یه لحظه هم توی این خونه بند نمیشد. -واقعا خانومه... اگه من جای سولماز بودم، طاقت نمی آوردم - آخ که چه کیفی داره یه زن عاشق آد باشه و حسودی کنه!
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی «دیوونه، انگار تنت می خاره! شانس آوردی که زنت حسود نیست و آزادت می ذاره، صد تا یکی مردشونو این جوری راحت می ذارن!» رامین بلند شد. «برم چایی رو دم کنم... انگار کتری جوش اومده.» وقتی داشت به سمت آشپزخانه می رفت، از پشت نگاهش کردم و از آن همه فکر نادرستی که در یک لحظه به وحشتم انداخته بود، بی اندازه پشیمان شدم. مشکل از احساس نامتعادل خودم بود و عملکرد ناجوانمردانۀ اردشیر که عاشقانه دوستش داشتم و او بی رحمانه و با وقاحت تمام، مرز میان بیوه زن و دختر ازدواج نکرده را نشانم داده بود! گرچه نگاههای پرمعنی رامین گه گاه مشکوک به نظر می رسید، امّا نجابتش بارها به من ثابت شده بود. بر روی کاناپه راحت و آسوده دراز کشیدم. دلم شور غزاله را می زد؛ اما آن قدر خسته و افسرده بودم که دل و دماغ خانه رفتن را نداشتم. رامین با یک ظرف پر از میوه و چند تا پیشدستی از آشپزخانه بیرون آمد. «شام چی دوست داری؟ راستی، ناهار نخوردی! عجب! حواس برام نذاشتی دختر... پاشو برو سر یخچال هر چی دوست داری بریز تو بشقاب واسۀ خودت گرم کن و بخور.» «گرسنه نیستم.» میوه خوری را بر روی میز گذاشت. «منم ناهار نخوردم. چیزی پیدا نکردی، املت درست می کنیم با هم می خوریم.» «رامین، به سولماز گفتی که ما عهد برادر خواهری با هم بستیم؟» «من از این لوس بازیا خوشم نمی آد، سولماز هم اهل این حرفا نیس. اصلاً چرا به موضوعی که به اون مربوط نیست این قدر حساسیت نشون می دی؟! «داری عصبانی می شی؟» «آخه این همه حرف واسۀ گفتن داریم، اون وقت تو فقط چسبیدی به یه مشت فکر بی اساس و هِی خودخوری می کنی! بگو ببینم، پروفسور، حرف حسابش چیه؟ می تونی به من بگی؟ یعنی می خوای ازش حرف بزنی یا مثه همیشه سرپوش روی کاراش می ذاری؟» «از دستش ناراحتم، همین!» «این پسره تا حسابی دیوونه ت نکنه دس وردار نیست!» اشکم نرم نرم جاری شده بود. رامین عصبی شد. «به من اعتماد کن، بگو ازت چی می خواد؟» «هیچی نمی خواد! چرا خیال می کنی توقعی از من داره!» «آخه تو داغونی غزل. جز اون به کی اهمیت می دی؟ مثه روز برام روشنه که اردشیر داره اذیتت می کنه!» «نه رامین، اون هیچ کاری به من نداره!» «پس لابد به خاطر همین کار نداشتن این قدر به هم ریختی!» «رامین، دست به دلم نذار... من اینجا نیومدم که بار غمهامو رو دوش تو بذارم. اومدم که زندگیمو به دست تو بسپرم و بعدش هم برگردم انگلستان. اینجا دیگه جای من نیست! آرامش ندارم، کار ندارم!» «خب دیگه چی؟ من مال تو رو می خوام چی کار؟» «غزاله... غراله هیچی نداره. شوهرش رفته زن گرفته و مدتهاس با هم اختلاف دارن. می دونم اگه بخواد طلاق بگیره، خانجون و شهرام نمی ذارن. خانجون که طلاق گرفتنو بد می دونه، شهرام هم می ترسه یه نون خور به نون خورای خونه اضافه بشه! منم دیگه طاقت موندن توی اون خونه رو ندارم. هیچی ندارم که باعث دلخوشیم بشه و توی ایران پابندم کنه! آخه اینجا بمونم چی کار؟» نگاه رامین بر روی صورت و بخصوص لبهایم خشک شده بود. گاه به چشمهایم خیره می شد و گاه به لبهایم. «حرفات تموم شد؟ خب، می خوای بدونی جواب من چیه؟ من نه وکیلم، نه برادر خونده ت!» «دوستم که هستی؟ رامین، من فقط به تو اعتماد دارم!» «از من نخواه جاده رو واسه ت صاف کنم که فردا صبح بلیت بخری و بری!» «رامین، من بمونم اینجا و حرص بخورم، تو راضی می شی؟» «اگه دنبال انگیزه برای موندن می گردی، یه کم چشماتو باز کن و ببین دور و بریهات چطور مثل پروانه دارن دورت می گردن؛ اما تو نمی بینیشون! اگرم می خوای فرار کنی و دنبال بهانه می گردی، شناسنامه تو بده تا برم برات بلیت بخرم. اموالتو هم مستقیم می تونی به اسم خواهرت بکنی، واسطه می خوای چی کار!» بلند شدم ایستادم. کلافه بودم و رامین دردم را نمی فهمید. گفتم: «رامین، من ذره ذره دارم آب می شم، می فهمی چی می گم؟ هیچ پروانه ای هم دور سرم نچرخیده!» رامین جلو آمد، به صورتم خیره شد و لبخندی تلخ زد. «می رم چایی بیارم. فعلاً حرف از رفتن نزن... خیلی کارا داریم که هنوز به یکیش هم نرسیدیم!» وقتی رفت و با یک سینی چای برگشت، در کنارم بر روی کاناپه نشست. فنجان چای را به دستم داد و گفت: «خیلی خوشحالم که اومدی خونه م... بیسکویت می خوری؟» «رامین، کاشکی بهت زنگ نمی زدم! باور کن داشتم منفجر می شدم.» «حالام هنوز درد دل نکردی! گاهی اشک می ریزی، گاهی آه می کشی. یه چیزایی رو می خوای نگی؛ اما روی دلت سنگینی می کنه. بغض داری و نمی دونی از چی و از کی دلخوری! حالتو می فهمم! خیال نکن خرم، می دونم یه چیزایی رو شرم حضورت می شه بگی و اصلاً شاید درست نباشه درباره ش حرف بزنیم. خودمم خیلی وقتها همین طوری سرگردون می مونم، به طوری که نه راه پس برام می مونه، نه راه پیش!» «خب، تو حرفاتو با کی می زنی؟» «با پیانوم. یه قطعه که می زنم، مثل آبی که رو آتیش بریزن، اعصابمو آروم می کنه. نمی دونی چیه؟ این دستگاه زندگیه والله!» «خوبه که سولمازم داری!» «با سولماز که اصلاً احتیاج به حرف زدن ندارم! همه چی رو می فهمه، اون هم چه جور!» «اون وقت تو ناراحت نمی شی؟» «از چی؟» «از اینکه هیچ رازی ازش مخفی نمی مونه!» «من رازی ندارم که از آشکار شدنش ترس و واهمه داشته باشم. فقط یه درد بزرگ دارم، که سولماز بهتر از خودم از چند و چونش باخبره!» «درد! خدا نکنه!» «درد شیرینیه... سالهاس دارم باهاش زندگی می کنم. دوستش دارم، باهاش حال می کنم، شب و روزم با همون درد کهنه می گذره و اگه نباشه، منم نیست و نابود می شم!» رامین، وقتی از دردش حرف می زد، چشمهایش تغییر حالت داده بود. با کلمات آن قدر زیبا و دلنشین بازی می کرد که انگار داشت شعر زیبایی را زمزمه می کرد. بی اختیار گفتم: «نمی دونستم درد هم می تونه این قدر حیاط بخش و دلنشین باشه!» در دنیای پر از ابهامِ نگاه مشکوکش غرق بودم و او سکوت کرده بود. برای بیرون کشیدن خودم از ژرفای وجودش، چشمهایم را به سمت پیانو برگرداندم. «عشقت اون وسیلۀ زیباست! لابد دردهات هم مربوط به موسیقی و شعر و این جور چیزا می شه! گمون نمی کنم آدمی باشی که پای زنی غیر از سولماز تو زندگیت باز شده باشه، بخصوص که دستت همیشه برای اون باز و اگه خطا بری، مچتو بدجور می گیره. یادت باشه رامین، مرد خیانتکار با حیوون هیچ فرقی نداره... البته این نظر منه!» سکوت رامین طولانی شده و محو تماشایم بود که برگشتم و دوباره به پیانو چشم دوختم. «یه قطعه برام می زنی؟ نمی دونی وقتی می زنی، چطور حرکاتت و احساست با هم هماهنگ می شن! کاملاً حستو می گیرم، بخصوص اگه در لحظۀ زدن پیانو به صورتت نگاه کنم. انگار روحت رو می بینم که آروم روی کلاویه ها قدم می زنه!» رامین لبخندی مرموز زد و در حال رفتن به سمت پیانو گفت: «پس بیا ببین که روحم چطور از جسمم درمی آد و واسۀ تو خانوم دکترِ شاعرپیشه خوش رقصی می کنه! نمی دونستم طبعت این قدر لطیفه غزل... واقعاً لذت بردم!» پشت پیانو که نشست، رفتم در مقابلش ایستادم. دستهایش را چند بار تکان داد و انگشتانش بر روی دکمه ها قرار گرفت. به صورتم نگاه کرد. «امروز به خاطر تو، قشنگ تر از همیشه می زنم!» در حال نواختن بود که چشمهایم را بستم. انگار همان لحظه روحم با انگشتان او به پرواز درآمده بود، آن قدر زیبا می نواخت که اگر چاره داشتم همان جا در کنارش می ماندم! وقتی سکوت برقرار شد و چشمهایم را باز کردم، لبخند بر لبهایم نشسته بود. «حَظ کردم!» «من نبودم که می زدم... موتورمو تو روشن کردی!» از ته دل خندیدم. «رامین خیلی بامزه ای!» «مامانم که می گه بداخلاقم!» «هر مادری، از هر کسی بیشتر بچه شو دوست داره!» «خب، بریم یه کم میوه بخوریم.» «رامین کاری رو که ازت خواستم انجام بده.» «من نمی ذارم از ایران بری! خودت بمون کاراتو انجام بده، بعد تصمیم بگیر بری یا بمونی!» «خواهش می کنم رامین! اینجا بمونم، بی محبتی اردشیر منو می کشه. نمی تونم تحملش کنم. می فهمی چی می گم؟ از این واضح تر نمی تونم حرف بزنم!» رامین رنگ به رنگ شد. رفت بر روی کاناپه نشست و زیر لب گفت: «می دونستم ازش دلخوری.» «رامین، من دوست ندارم رابطه م با اردشیر و پیش تو بشکافم!» «لازم نیست توضیح بدی، همین که می بینم آرامش نداری، می فهمم از کجا آب می خوره! غزل، چرا خودتو از زندگیش بیرون نمی کشی؟» عصبانی شدم. «اصلاً من کجای زندگی اون هستم که خودمو بیرون بکشم؟ رامین، خیلی حرفارو نمی تونم بگم... وادارم نکن درد دل کنم و از بدبختیام بگم! بذار همه چی تو دلم بمونه، این طوری بهتره. بالاخره با کم و کاستیهای زندگیم کنار می آمدم، غُصۀ منو نخور!» «یعنی با رفتن از ایران مشکلت حل می شه؟ غزل، آدم ذهنشو هر جا بره دنبال خودش می بره. از توی سرت بیرونش کن!» «نمی تونم. نمی تونم. وقتی نمی بینمش، فکر و خیالش داغونم می کنه، وقتی هم با هم هستیم، رفتارش دلزده م می کنه. اصلاً نمی دونم چرا بیخودی بهش پیله می کنم و دعوامون می شه!» چهرۀ رامین سرخ و برافروخته شده بود. «یه سؤال ازت می کنم؟ ارواح خاک پدرت راستشو بگو!» «رامین، تو که می دونی من اصلاً بلد نیستم دروغ بگم!» «دوستش داری؟ غزل بگو، جواب بده، واقعاً دوستش داری؟» سرم را زیر انداختم. نفسم به سختی در می آمد. می دانستم با او ابداً موافق نیست. سکوتم بی قرارش کرده بود. زیر چشمی می دیدم که چطور چشمهای نگرانش به لبهایم دوخته شده بود. لب باز کرد و گفت: «قرار شد راستشو بگی غزل، این مسئله خیلی اهمیت داره!» «دونستنش چه اهمیتی برای تو داره!» «خیلی مهمّه، من باید بدونم میزان وابستگی تو به اردشیر تا چه حدّه! مطمئنم که دلبستگی نیست، یه ارتباط به ظاهر عاطفی مسخرۀ کودکانه س که از اول بزرگ ترا حرفشو تو گوشتون خوندن و هر دوتونو گرفتار کردن. غیر از این بود، نمی رفتی زن یه مرد دیگه بشی. من عشقو می شناسم غزل، آدم عاشق نمی تونه دلشو به چند نفر بده! تا وقتی انگلیس بودی، اصلاً به اردشیر فکر می کردی؟» «می خوای چی رو به من ثابت کنی؟» «می خوام بگم که چون الان نزدیکش هستی، یاد و خاطرۀ گذشته ها تحریکت می کنه که بازم بهش فکر کنی. همه ش از تنهاییه. کافیه به کس دیگه ای فکر نکنی و عاشق واقعی بشی. به خدا دنیات عوض می شه! تو داری پَژمرده می شی، چون اردشیر تکه گمشدۀ تو نیست! یا باید با حقیقت رو به رو بشی و زندگیتو با طرح و نقشۀ خودت شروع کنی، یا بشینی منتظر لحظه ای که اردشیر احساستو، زبونتو، درونتو بفهمه و بیاد سراغت!» «رامین تو اصلاً می دونی عشق چیه؟» رامین به پشتی مبل تکیه داد. «تعریف من از عشق به چه درد تو می خوره! هر کس یه جوری دلشو می بازه. بگرد ببین چه جوری می تونی راحت تر فکر کنی! اول فکر کن، بعد برو یه طرفی که عقلت اجازه می ده!» «مشکل ما زنها احساس مزخرفمونه که همیشه راه غلطو نشونمون می ده!» «قربون احساست برم که اصلاً مزخرف نیست! تو اصلاً فرق بین عقل و احساستو فراموش کردی! قاطی کردی خانوم دکتر!» «خوش به حال تو که می دونی باید به کدوم طرف بری!» «چه فایده؟ اون طرف که می خوام برم. رام نمی دن! پس هردومون تو یه وضعیت گیر افتادیم!» «دلم می خواد زندگیمو عوض کنم، مثل تو آزاد فکر کنم و راحت نفس بکشم. امروز وقتی اردشیر زنگ زد و دعوتم کرد با هم ناهار و توی بیمارستان بخوریم، بیخودی عصبی شدم و کلی بد و بیراه بهش گفتم. نمی دونم چرا هر کار می کنه به نظرم غیر عادی می آد! رفتارشو اصلاً نمی تونم تحمل کنم!» «چیزی ازت خواسته که ازش دلخوری؟ منظورمو که می فهمی؟ گمون می کنم برای گفتن این مطالب زیاد هم...» «منظورتو می فهمم. نه، نه، اصلاً اهل این حرفا نیست، چون منو می شناسه!» دلم داشت زیر و رو می شد. از دستپاچه شدنم رامین فهمیده بود دارم دروغ سر هم می کنم. چاره ای نبود، گفتن اسراری که به خودم و او و روابط احساسی مان مربوط می شد، آن هم پیش کسی که از او تنفر داشت. جایز نبود. اگر می مردم بهتر بود تا رامین بو ببرد اردشیر چه پیشنهاد شرم آوری به من کرده بود! رامین بشقاب میوه خوری را برداشت و به دستم داد. «اگه بمونی، قول می دم تنهات نذارم، مگه اینکه خودت جوابم کنی!» داشتم نگاهش می کردم که به چشمهایم خیره شد. «چه بخوام چه نخوام، دوباره آلوده ت شدم غزل... آخ که چی بگم! بخور، یه کم میوه بخور گلوت خشک شد.» ناگهان ترس برم داشت. حرفها و حالتهای احساسی ضد و نقیض رامین کلافه کننده بود. تا می خواستم به چشم برادری مهربان نگاهش کنم، چیزی می گفت که شک نمی کردم عاشق من است، و وقتی باور می کردم همچون مردهای دیگر دوست دارد از آب گل آلود ماهی بگیرد، کاری انجام می داد که از شک و تردید به نجابتش احساس گناه می کردم. جملات نصفه کاره ای که چیزی نمانده به نتیجۀ نهایی ناگهان قیچی می شد، مشکوکم کرده بود که آیا رامین به سرش زده و چرت و پرت می گوید یا من هوش و حواسم را از دست داده ام و معنای واژه ها را درک نمی کنم! در تنگنایی غافلگیرکننده گیر افتاده بودم. دلم می خواست تکلیفم با او روشن می شد که آیا می توانم به وی اعتماد کنم یا باید دور دوستی با او را هم خط بکشم که به حرف آمد. «غزل، اگه اجازه بدی نظرمو بگم، فقط یه حرف واسۀ گفتن دارم، اونم اینه که اردشیر به درد زندگی زناشویی نمی خوره. دکتر تو یه فاز دیگه س... تو حیفی! مهربونی و باعاطفه ای. حیف از این همه احساس پاک و قشنگت نیست که به پای یه مرد از خود راضی بریزی!؟ یه دنیا عشق توی گنج درونت مخفیه که هنوز بکر و دست نخورده س. خودتو دست کم نگیر غزل! خیلیها آرزو دارن به جای اردشیر باشن و تو حتی برای یک لحظۀ کوتاه بهشون فکر کنی! مطمئنم که اگه با اردشیر ازدواج کنی، یه روز خوش نمی بینی! عقلتو بیار جلوی احساست و زندگیتو حروم نکن!» «رامین، من دلیل منطقی می خوام که بتونم ازش دل بکنم.» «حرفامو نگرفتی عزیزم... تو یه دلیل شسته رُفته می خوای که من متأسفانه نمی تونم کمکت بکنم. فقط می گم که حرکاتشو ببین و به عقلت مراجعه کن، جوابتو می گیری!» حق با رامین بود. عقلم مطمئن بود او مردی هوسران است که از ازدواج دایم با من منصرف شده است. اما نمی دانم چرا با چنگ و دندان به احساس مسخره ای که حتی به هویتش شک داشتم چسبیده بودم و از آن سر سپردگی احمقانه دل نمی کندم. گفتم. «تو ادعای دوستی می کنی؛ اما حاضر نیستی حرف دلتو صاف و پوست نده به من بزنی!» «حرف توی دلم زیاده، کدومشو بهت بگم؟ دِ آخه می دونم طاقت شنیدنشو نداری! از کجا بگم؟ همه ش مربوط به اردشیر نمی شه، چیزایی هس که اگه لب تر کنم همه چی به هم می ریزه! کار سختی از من می خوای فعلاً نمی تونم غزل. بذار برای وقتی که از تو و احساس واقعیت مطمئن شدم.» «وای... رامین، خیلی گُنگ حرف می زنی، از خودت می گی یا از اردشیر؟» ناخودآگاه صدایش بالا رفت. «از هر دومون غزل! کار سختی از من می خوای! در مقابل تو رو راست بودن برام سخته. نمی تونم راحت دهنمو باز کنم و خودمو بیرون بریزم!» «چرا؟» «به همون دلیل که تو این کار رو نکردی! ما هنوز محرم واقعی اسرار همدیگه نشدیم. منظورم اعتماد بی چون و چراس!» «رامین، تو می تونی اعتماد منو با گفتن حقیقت جلب کنی! من زنم، خیلی حرفارو روم نمی شه بزنم!» «لابد خیال کردی من خیلی پر رو هستم، مگه نه؟!» بلند شد. «می رم چایی بیارم... فنجونی می خوری یا تو لیوان بریزم؟» رفتم در مقابلش ایستادم. «اگه چیزی از اردشیر دیدی، وظیفه ته به من بگی تا به قول خودت از چاله در نیومده تو چاه نیفتم!» در لحظه ای که به هم خیره شده بودیم، صدای چرخیدن کلید در قفل به گوش رسید و پشت سرش چندبار زنگ در به صدا درآمد.رامین انگار تنگی نفس گرفته بود کمی مکث کرد وگفت:" سولمازه." بی اراده از او فاصله گرفتم و رفتم بر روی کاناپه نشستم سولماز وارد هال شدو سلام احوالپرسی کرد" چه عجب! راه گم کردی خانم دکتر؟" به احترامش بلند شدم جلو رفتم و با هم دیده بوسی کردیم. رامین با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:" کجا بودی؟ "
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی پیغاممو نخوندی؟ رو آینه میز توالت چسبونده بودمش رفتم با بچه ها کوه ..... سرد بود.اما خیلی خوش گذشت! " ساناز کجاس ؟" "پیش مامانمه." " چاییتون سرد نشه! " سولماز پرسید:" شام چی درست کردی؟ " " هیچی فقط وراجی کردم سر غزلو بردم." " تو و وراجی ؟خوش به حال غزل که صدای تو رو شنید. واسهی ما که سال تا سال حرف نمیزنی!" نگاه رامین از سولماز کنده شد و به صورتم چسبید. " آخه تو نگفتی همه چی رو میدونی.حرف بزنم دوحرفه میشم و دستم واسهات رو میشه! اون وقت خر بیار و باقالی بارکن!" "پاشو برو ساناز رو وردار بیار، سر راهت هم شام بگیر که از گرسنگی دارم پس میافتم! " من هم گرسنه بودم اما از خستگی حتی به روی پاهایم بند نبودم دلم میخواست بروم به اتاقم برسم و بر روی تختخوابم ولو شوم به رامین گفتم:" سر راهت منو برسون خونه." سولماز بلند شد رفت کولهپشتی بزرگش را از توی راهرو آورد:" اگه خستهای برو اما من اگه تا صبح هم بشینی وحرف بزنی پابه پات حرف میزنم و میشنوم اونقدر انرژی دارم که تا پس فردا میتونم بیدار بمونم تو چی اهل ورزش هستی یا نه؟" "چند بار تو مسابقات شنا مدال گرفتم..." "که اینطور! پس به قول معروف شناگر قابلی هستی!" داشتم به جملهی کنایه آمیز سولماز فکر میکردم و به او حق میدادم به رابطه ی میان من و همسرش مشکوک شده باشد که گفت:" گفتم که چطور تو این فامیل درب و داغون تو یکی خوش هیکل درآمدی! نگو که شناگری. همینه که هیکلت رو فرمه! خوش به حالت من اگه خودمو بکشم نه شکمم کوچک میشه نه کمرم باریک !تازه کیرم که دور کمر سایز کم کنه با قد کوتاهم چه کنم ؟اگه یه سال تو اب خیس بخورم یه سانت هم کش نمیام!" حس کردم سولماز عصبی است؛ اما تظاهر به خونسردی می کرد از رفتارش و تند تند حرف زدنش مشخص بود از حضورم در انجا راضی نیست رامین نشسته و محو تماشای ما دو تا بود که سولماز گفت:" چی کار میکنی رامین چرا نشستی من گشنمه، میری غذا بگیری یا زنگ بزنم رستوران بیارن!" رامین بلند شد" دیر نمیشه..... تازه آفتاب پریده! چه عجله ای داری؟" " آخه ناهار درست و حسابی هم نخوردم الان میتونم تنهایی یه دست کله و پاچه رو با چهارتا پاچه اضافه ببلعم!" رامین زیر چشمی داشت نگاهم میکرد و کاملا فهمیده بود از رفتار سولماز ناراحت شده ام. برای عوض شدن حو به شوخی گفتم:" خدا رحم کنه... بهتره تا من وبا غزل قورت ندادی برم دوسه پرس چلوگباب بگیرم و بیام!" رامین بلند شده بود که منهم کیفم را برداشتم و پشت سرش به راه افتادم. سولماز گفت:" نمیمونی غزل؟" " به اختر خانم سلام برسون.... رامین، رامین نوشابه یادت نره!" به همراه رامین از در بیرون رفتم و او گفت:" وایسا برم ماشینو از پارکینگ در بیارم." تا رفت و برگشت به هزار تا موضوع فکر کردم. وقتی جلوی پایم ایستاد و در را باز کرد اصلا نفهمیدم اوست. به شوخی گفت:" چرا سوار نمیشی، غریبه نیستم دوست شما رامین هستم!" سوار شدم استارت زد و حرکت کرد از خیابان اول که به دوم پیچید سکوت را شکست" اونقدر حرف زدم که سر درد گرفتی، سولمازم که مثل خروس بی محل..." " رامین اشتباه من بود که تا این وقت شب پهلوی تو موندم! من به سولماز حق میدم. از دست هر دوتامون دلخور باشه!" " اما من به هیچ کس چنین حقی ندادهم و نمیدم! تو هم رفتارشو به پای حسادتهای زنونه بذار عجیبه! هیچ وقت چنین حرکاتی ازش ندیده بودم...راستی میدونی الان چی میچسبه؟" برگشتم و نگاهش کردم از نیمرخ صورتش یکپارچه اندوه و رنج بود. تظاهر به بیخیالی میکرد اما کم کم داشت دستم میآمد انطورها که تصور میکردم احساس خوشبختی نمیکند نگاهم کرد و لبخند زد" نمیپرسی چی؟" " خب چی میچسبه؟" " رضایت بده، فرمونو بچرخونم با هم بریم دربند رو تخت چوبی بشینیم و تا آخر شب گپ بزنیم شوخی نمیکنم والله... فقط کافیه اوکی بدی!" " دیوونه شدی رامین؟ خیال میکردم تو یکی عاقل تر از ما ها هستی!" " صفا کردن بی عقلیه؟" " چه فایده اگه تا صبح هم حرف بزنیم جواب سوال مهم منو نمیدی. یه سوال سادمو انقدر پیچوندی که نفهمیدم چطوری صبح شب شد!" " درباره ی اردشیر انقدر کنجکاوی؟ همش به فکر اونی؟ خدا شانس بده!" " باید تکلیفمو باهاش روشن کنم. تا نفهمم چه مشکلی داره دست از سر تو برنمیدارم. هرچی میدونی باید بگی البته اگه به سرنوشتم اهمیت میدی!" رامین قاه قاه خندید" بگم خانوم بازه راضی میشی؟" انگار آب جوش بر سرم ریختند در صندلی جا به جا شدم و نفسم گرفت. چند بار سرفه کردم و شیشه را پایین کشیدم. رامین خندید" سربه سرت گذاشتم باور کن خودم به چشم خودم هیچی ازش ندیدم!حالا چرا انقدر هول کردی!" ناگهان ترمز کرد. آرام آرام به سمت کنار خیابان رفت وایستاد.ترمز دستی را کشید رو برگرداند و به صورتم خیره شد" اگه دوستت نداشتم توصیه میکردم محکش بزنی، اما میدونم که طاقت شکست خوردن نداری و خیلی راحت خردت میکنه چرا متوجه نیستی که بعد از اون همه سال دوری نمیتونین مثل گذشته باشین! اردشیر کافیه غرور جریحه دار شدهاش ارضا بشه. همین که به پاش بیفتی و اغرار به گناه بکنی خیالش راحت میشه و ولت میکنه. بهت برنخوره، بد جوری زخم خوردهس!" " اینا فقط حدس و گمانه!" " باور کنم که تصمیم صددرصد گرفته باهات ازدواج کنه!" " منظورت چیه؟ خب ما باید فکر کنیم. به قول خودت چندسال از هم جدا بودیم!" از نگاهش فهمیدم حرفم را باور نکرده است. سرم زیر افتاده بود که صدایش را آرام شنیدم" اگه یه وقت پیشنهاد...اَه... بدبختی نمیتونم راحت باهات حرف بزنم! خلاصه اگه عوضی بازی در اورد خبرم کن پاش بیفته از همه دیوونه تر میشم!" تا رسیدن به دم در حیاط هیچ کدام حرفی نزدیم. علت ان همه حساسیت رامین که صاعقه وار یکباره و ناگهانی به من نزدیک شده و انطور دستخوش التهابم میکرد واضح و روشن نبود اما هر چه بود رفت و آمد با او بازی با اتش نیمه افروختهای بود که امکان داشت بر اثر معاشرت و همدلی بیشتر شعله ور شود و ریشه های زندگی اورا بسوزاند رامین انقدر مهربان و با عاطفه بود که دلم نمیآمد لحظه ای از زندگی خانوادگی خودش دور بماند . حضور من باعث به هم ریختگی اعصاب همسرش بشود. در لحظه ی پیاده شدن آمد در رابرایم باز کرد و آهسته گفت:" مواظب خودت باش! اول فکر کن، بعد راهتو انتخاب کن. زندگی بی دغدغه و آزادی فکر و راحتی خیال در مقابل اردشیر و تنهایی و اندوه و چشم انتظاری دایم! دلم نمیخواد خون دل خوردنتو ببینم! " رامین درمورد من زیادی حساس شدی!" " حساس بودم، تو منو نمیدیدی .خب حالا دیگه نمیتونم سکوت کنم. حضورم داره گررنگ تر میشه، نمیتونم عقب نشینی کنم مگه اینکه تو نخوای منو داشته باشی." وقتی میرفت آنقدر افسرده بود که دلم به حالش سوخت.مردی به خوبی او حیف بود اگر ذره ای احساس ناراحتی میکرد. برای لحظهای ایستادم ونگاهش کردم. تا از دیدرسم خارج شد بودن با او فکر و خیال اردشیر را از سررم دور میکرد؛ اما به خطر وابسته شدن او به من نمیارزید. باید به درد تنهایی عادت میکردم تا دست سرنوشت مهرههای شطرنج زندگیام را در جای مناسب مینشاند! به چشمهای نجیبش، که آفتاب صداقت و دستهای سپیدش که بازتاب رفاقت و نرمخنده لبانش نگاه میکردم و گاه گاه تمام صورت او را صعود دود ز سیگار من کدر میکرد ومن به آفتاب پس ابر خیره میگشتم و فکر میکردم در آن دقیق که با من نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود و رنج من همه از درد خود نهفتن بود ساه گیسوی من مهربان تر از خورشید از این سکئت من آزرده گشت و هیچ نگفت و نرمخند نشکفته بر لبش پژمرد و روی گونه ی گلگونش را غبار سرد کدورت در آن زمان می آزرد توان گفتن از من رمید بود اینبار در آخرین دیدار تمام تاب و توانم رهیده بود از تن اگرچه این سخن ازتو میگریزم را چه بارها که به طعنه شنیده بود از من توان گقتن از من رمیده بود اینبار چرا؟ که این جداییام از او نبود از خود بود و سرنوشت من آنگونهای که میشد، بود سخن ناتمام، مرا دستهای نامرئی به پیش میراندند سخن تمام مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند.
پاسخ : بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی فصل 19 شب سال نو باران تندی میبارید و صدای رعد و درخشش برق تا نزدیک سال تحویل ادامه داشت.آن سال سفره هفت سین نداشتیم چون شروع سال نو با دهه اخر ماه محرم قرین شده بود. خانم جان حتی خرید شیرینی و اجیل را هم ممنوع کرده بود و با اینکه هیچ کس دل و دماغ خندیدن و شوخی کردن نداشت او دایم نحس بودن سال جدید را به افراد خانواده گوشزد می کرد که نکند کسی ذره ای در دلش احساس شادی کند.ماه محرم بهانه خوبی به دست خانم جان داده بود گه دایم منتظر وقوع فاجعه ای دردناک باشد ! از رادیو صدای تیک تاک ساعت می امد و گوینده داشت نزدیک شدن سال جدید را اعلام می کرد که سرو صدای شهرام ستونهای خانه را لرزاند . صدای رادیو بلند بودو سازو نقاره پخش نمی شد.جارو جنجال شهرام و جیغ و داد غزاله در خانه بیداد میکرد.از پله ها پایین رفتم.هیا هوی و داد و هورا از اتاق شهرام می امد.شاهین فریاد کشید :"ولش کن داداش!بسه شه دیگه!یه امشبو زنگ تفریح بده خلقمونو سر سال تحویل تنگ نکن!" غزاله التماس می کرد:"بر نمی گردم!اینجا خونه بابای منم هست!بزن بکش و راحتم کن! جنازهم بره تو اون خونه لعنتی بهتره تا خودم برم! " صدای شهرام همه صداها را بلعیده بود.:"اون موقع که زیر سرت بلند شد و افتادی دنبال پسر مردم باید فکر این روزارم می کردی! یادته چقدر بابامون بهت گفت این مرتیکه بی اصل و نسب بی سرو پای اسمون جل به دردت نمی خوره؟حالا که مثل خر تو گل واموندی بایدبر گردی سر خونه زندگیت! یه طلاق گرفته واسه این خونه بسه !... حالا دیگه همین مونده که تو هم پاتو جا پای خواهر بزرگت بذاری و بیای ور دل خانجون بشینی! به خدای احدو واحد اگه شوهراجنبیش مسلمون شده بود یه دقه نمی ذاشتم توی ایران بمونه!خودم واسهش بلیت می خریدم راهیش می کردم بره سر خونه زندگیش.گوشت خوک نخوردم که بی غیرت بشم و بذارم هر غلطی دلتون خواست بکنین!حاضرم شاهرگمو بزنم اما دو تا بیوه زن جوون تو خونهم نون نخوره! " :"داداش من نون تو رو نمیخوام....اینجا خونه بابامه! " :"شلوغش نکن!حرف زیادی هم نزن!سنگامو با امید واکندم قول داده از گل بالاتر بهت نگه...تو هم رو تو کم میکنی خفه می شی میری میتمرگی زندگیتو می کنی! آبرومونو از سر راه نیاوردیم که هر روز با یکی بگردین و هر روز یه حرفی بشنویم!همین امشب جل پلاستو جمع میکنی می ری خونهت! " غزاله به جای حرف زدن ناله می کرد.:"آخه چه جوری داداش!تو مردی درد منو نمی فهمی نمی دونی چه آتیشی به دلم افتاده! " :"درست میشه خواهر راضیش کردم به هیشکی نگه زن گرفته یه شب خونه تو باشه یه شبم پیش زن و بچهش! " خونم به جوش امده بود.پشت در اتاقش داشتم حرص می خوردم و خدا خدا می کردم کاسه صبرم لبریز نشود.از شهرام نمی ترسیدم؛ اما اگرحرمتش را نگه نمیداشتم و او هم جلوی همه به من بی احترامی میکرد، برای همهی عمر از او متنفر میشدم. روی سخن شهرام به هر دوی ما بود انصاف نبود غزاله را تنها بگذارم و گوشه کنایه های توهینآمیز شهرام را نشنیده بگیرم نفهمیدم چطور از اتاق خانم جان سر در آوردم او داشت سلام نماز را می داد که رفتم در کنار سجادهاش نشستم. خانم جان خونسرد سجده کرد بلند شد نشست و تسبیحش را برداشت" غزل، اینا چشون شده؟" " خانجون، شهرام دیگه شورشو در آورده! انگار نه انگار که غزال ادمه! میگه برگرد برو خونهات... انصافه که توی این موقعیتاز خونه بیرونش کنه؟!" خانم جان، منگولهی تسبیحش را بوسیدو چشمهای توسی رنگش را به من دوخت. طوری نگاهم میکرد که انگار حرفم را نمیفهمد برای روشن شدن موضوع مجبور شدم دنبال حرفم را بگیرم" اگه شما جلوی شهرامو نگیری خودم جلوش وامیایستم!" انگشتان استخوانی خانم جان از کنار منگولهی ابریشمی چندین بار سر خورد و دانه های لیز قرمز رنگ را در دایرهی نخی پایین انداخت." اگه جلویرفتنشو بگیری گناه جدا شدنشون میافته گردن تو! میثدونم که تو هم مثل ما نمیخوای خواهرت بیوه بشه! چشمای امید رفته مغز سرش دیگه غزل رو نمیخواد میفهمی چی میگم؟ خدا نکرده زبونم لال اگه طلاقش بده و بندازدش بیخ ریش ما دودش اول از همه تو چشم تو میره!" از شدت خشم زبانم کلفت و گلویم تلخ شد."خانجون، کی گفته ما جلوشو میگیریم !شهرام داره هلش میده بره تو اون جهنمی که امید دربونشه! درست نیس به کاری وادارش کنیم که اصلا دوست نداره !شما با کار شهرام موافقی؟" " غزاله فعلا آتشی شده هیچی نمیفهمه...عقلش از کار افتاده. حق داره بچهام هر زنی اینجور وقتا مغزش پوک میشه و حالیش نیست کم محلی به شوهر به ضررشه! اما مادر ما که نباید عقلمونو بدیم دستش!" سرم را با تاسف تکان دادم" خانجون، هیچ کدوم از شماها درد غزاله رو نمیفهمین...مطمئنم طاقت نمیاره یا دق مرگ میشه یا خودکشی میکنه!" نگاههای بیاعتناتر از همیشه خانمجون از صورتم کنده شد و به مهر جانمازش چسبید زیر لب ورد میخواند ناگهان تسبیح را در کنار مهر گذاشت و گفت:" یه دس سرو گوشش بکشه غم و غصهها فراموشش میشه... خودش هم تقصیر کاره مادر اخلاقش خوب نیس. به پسره نرسیده کم محلی کرده. ایراد بنی اسراییلی گرفته خب هرکی باشه میره سراغ یکی دیگه پیغمبرزاده که نیس!" احساس خفگی میکردم پاسخهای خانم جان نه از سر عقل بود و نه منطق مشخصی را دنبال میکرد هر چه فکر کردم دیدم حرف زدن بیشتر با او مایهی معطلی و از دست رفتن زمان است بلند شدم ایستادم. به اندام مچاله شدهی او و پشت خمیده اش خیره شدم. دلم به حالش میسوخت امااننگار او کذشته ها را کاملا دور ریخته و غم و رنج زن گرفتن خان بابا را فراموش کرده بود! گفتم:" امید دل غزل رو شکسته.. توی این موقعیت بیمحبتی جمع خانواده از هر دردی براش بدتره!" او ۀنقدر سرد و یخ بسته نگاههایم را پاسخ میداد که انگار هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود! حس کردم به عمد خودش را کنار کشیده و غزاله را به دست شهرام سپرده است که مهر مادری جلوی وظیفهی خطیرش را نگیرد و محترمانه عذر دخترش را بخواهد! حس غریبی داشتم.برای نخستین بار حس کردم هیچ ارتباط حسی و عاطفی میان من و او وجود ندارد معنای کار او را اصلا نمی فهمیدم. همچون غریبهای به تمام معنا به من زل زده بود و طوری رفتار میکرد که انگار همهی حرفهای من از روی جهالت و بیفکری است! در حال سجده کردنی طولانی بود که از اتاقش بیرون زدم. از راهرو به سرعت رد شدم و به هال که رسیدم تصمیمم را برای اجرای عاقلانه ترین بر خورد با شهرام گرفتم. در اتاقش را باز کردم و تو رفتم. شاهین روبه روی در بالای سر غزاله نشسته بود. شهرام هم همچون همیشه راه می رفت و غر می زد. در ظاهر پر قدرت اما از درون پوچ و تو خالی قیافه ای به خود گرفته بود که کسی جرئت یک کلمه حرف زدن اضافی را نداشته باشد! چشمهای هر دوبرادر به من دوخته شد. در را محکم به هم کوبیدم. از دیدن ان همه ضعف و ناتوانی غزاله اتش گرفتم و گفتم:"نا سلامتی عید نوروزه!از همه خونه ها صدای غش غش خنده می اد اون وقت شما ها از سر سال تحویل شروع کردین به کشت و کشتار!چه خبرتونه!مگه خواهرتون گوشت قربونیه که هی این وراون ورش می کنین؟!توی این وضعیت که باید مرد و مردونه پشتش باشین و بهش محبت کنین تیشه گرفتین افتادین به جون ریشه ش؟:" قدمهای شهرام که تند تر شد فهمیدم خشمگین تر شده است.به سیم اخر زدم:"شهرام بار اخرت باشه که تو زندگی من و غزاله دخالت می کنی !ما هر دو عقل داریم و مل فهمیم چی کار باید بکنیم!تو به جای اینکه طرف غزاله باشی طرف امیدو می گیری؟:" شهرام ایستادو انگشتش به سوی من نشانه رفت.:"بی خود خودتو قاطی نکن که از تو شاکی ام!پاش بیفته و پرم به پرت بگیره همچین نقره داغت می کنم که دیگه واسه من زبون درا زی نکنی!:" دیدن غزاله جگرم اتش گرفته بود. از حرفهای شهرام و خط و نشانهایی که برایم می کشید نمی ترسیدم اما دلم نمی خواست سرو صدا راه بیندازم و اعصاب به هم ریخته غزاله را تحریک کنم. رفتم در کنارش نشستم سرش را بغل گرفتم و کنار گوشش گفتم:"پاشو بریم بالا...من یه اتاق توی این خونه دارم که از حالا تا وقتی جا پیدا کنیم و از این جهنم بریم بیرون مال هر دو تا مونه!:" بلند شدم و به سمت شهرام رفتم. او کنجکاو بودبفهمد درگوش غزاله چه چیزی گفتم و من طوری نگاهش کردم که بفهمد حرفم به او ربط نداشته است.با خونسردی ظاهری به چشمهایش خیره شدم و گفتم:"به جای محبت کردن خوب داری کاسه کوزه هر دو مو نو به هم می ریزی! نه تو نه بزرگ تر از تو نه هیچ کس دیگه حق ندارین به غزاله زور بگین.غزاله عقل دار ه و خودش باید برا ی زندگیش و ایندش تصمیم بگیره.مگه از رو نعش من رد بشین که بفرستینش توی اون خونه لعنتی!:" شهرام ناباورانه نگاهم کردو پرخاشگرانه گفت:" که بشه مثه تو وطلاق بگیره؟ روحرف من حرف میزنی؟ بدمیبینی غزل بامن سرشاخ نشو! خودتو کنار بکش بذار کارمو بکنم!" فریادزدم:" کدوم کار؟ کم کتک خورده؟ کم بیاحترامی دیده؟ امید چیکار براش کرده؟ من که هیچ کم وکسری نداشتم زیر بار حرف زور نرفتم تو نمیفهمی یه زن به چی اهمیت میده و از چی میرنجه؛ وگرنه اینطوری زخم به دل من و غزاله نمیزدی! بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ما خیال میکنیم اصلا برادری به اسم شهرام نداریم هرکاری تا حالا برای ما کردی دستت دردنکنه از این به بعد حمایتتو نمیخوایم داداش!" " خیلی بلبلی میکنی غزل از روزی که برگشتی یه کلمه سبک سنگین بهت نگفتم اینه مزد دستم؟ راحت برگشتی اینجا هیشکی نپرسید کجا بودی؟ چرا رفتی؟ چرابرگشتی؟"