خـدا را چه دیـدی ؟! شاید یك روز در كافه ای دنـج و خـلوت... این كلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند!!! برای گوش هـای تـو كه روی صندلی رو به روی مـن نشسته ای...! و بـرای یك بـار هم كه شـده... چای تـو سـرد شـد بس كه خیـره مانـدی به مـن ... !" خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمینت می رسد بلندم کن!! عجیب است دریا ... همین که غرقش میشوی پس می زند تو را ! درست مثل بعضی از آدم ها ... ! زیاد خوب نباش . . . زیاد هم دم دست نباش . . . زیاد که باشی ، زیــــــــــادی می شوی . . . یکی بود یکی نبود ….. اون که بود تو بودی …. اون که تو قلب تو نبود من بودم عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت … چه تـــلـــخ است با بــــغـــض بنویسی با خــنـــــده بخوانند