1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

الگوى رفتارى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏10/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    قطره‏اى از دريا
    حضرت امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: پدرم از پدرش نقل مى‏كرد كه حسن بن على بن ابى طالب در زمان خودش عابدترين و زاهدترين و برترين مردم بود. هنگامى كه به حج مى‏رفت پياده مى‏رفت و چه بسا با پاى برهنه به سوى حرم امن حركت مى‏كرد.
    هنگامى كه ياد مرگ و قبر و برانگيخته شدن در قيامت و عبور بر صراط مى‏افتاد، گريه مى‏كرد و چون ياد عرضه شدن بر خدا مى‏كرد، فريادى مى‏كشيد و غش مى‏نمود و هنگامى كه در نماز قرار مى‏گرفت گوشت بدنش در پيشگاه خدا مى‏لرزيد و زمانى كه ياد بهشت و دوزخ مى‏كرد چون مار گزيده به خود مى‏پيچيد و از خدا درخواست بهشت مى‏نمود و از دوزخ به حق پناه مى‏برد «1».

    كمك و بخشش‏
    حضرت امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: مردى به عثمان بن عفان در حالى كه در مسجد نشسته بود گذشت، از او درخواست كمك كرد. به دستور عثمان، پنج درهم به او پرداختند، مرد به عثمان گفت: مرا به جايى كه دردم را دوا كنند راهنمايى كن، عثمان گفت: نزد آن جوانمردان كه آنان را مى‏بينى برو و با دستش اشاره به ناحيه‏اى از مسجد كرد كه حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و عبداللّه بن جعفر در آن قرار داشتند.
    آن مرد به سوى آنان رفته، سلام كرد و از آنان درخواست كمك نمود.
    امام حسن عليه السلام به او فرمود: سؤال از ديگران جز در سه مورد جايز نيست يا براى ديه‏اى كه دل سوختگى دارد، يا وامى كه دل شكستگى آرد، يا فقرى كه غير قابل تحمل است؛ تو دچار كدام يك از اين سه موردى؟
    گفت: دچار يكى از آنها هستم. امام مجتبى عليه السلام فرمان داد پنجاه دينار به او بپردازند و حضرت امام حسين عليه السلام دستور به چهل و نه دينار داد و عبداللّه بن جعفر فرمان به چهل و هشت دينار.
    آن مرد پس از دريافت دينارها برگشت و بر عثمان گذر كرد، عثمان گفت:
    چه كردى؟ مرد گفت: بر تو گذشتم، جهت كمك به من به پنج دينار فرمان دادى و چيزى هم از من نپرسيدى ولى آن بزرگوارى كه گيسويى پرپشت دارد چيزهايى را از من پرسيد و پنجاه دينار به من عطا كرد و دومى آنان چهل و نه دينار و سومى چهل و هشت دينار؛ عثمان گفت: چه كسى براى دواى درد تو مانند اين جوانمردان است؟ اينان دانش و آگاهى را به خود اختصاص داده‏اند و خير و حكمت را در خود جمع كرده‏اند «2».

    فروتنى شگفت‏
    فروتنى حضرت امام حسن عليه السلام و تواضع آن انسان الهى چنان بود كه:
    روزى بر گروهى تهيدست مى‏گذشت و آنان پاره‏هاى نان را بر زمين نهاده، روى زمين نشسته بودند و مى‏خوردند، چون حضرت امام حسن عليه السلام را ديدند گفتند: اى پسر رسول خدا! بيا و با ما هم غذا شو! به شتاب از مركب به زير آمد و گفت: خدا متكبران را دوست ندارد و با آنان به خوردن غذا مشغول شد.
    سپس همه آنان را به ميهمانى خود دعوت فرمود، هم به آنان غذا داد و هم لباس‏ «3».

    حاجتت را بنويس‏
    مردى به محضر حضرتش حاجت آورد، آن بزرگوار به او فرمود:
    حاجتت را بنويس و به ما بده، چون نامه‏اش را خواند دو برابر خواسته‏اش به او مرحمت فرمود.
    يكى از حاضران گفت: اين نامه چقدر براى او پربركت بود! فرمود:
    بركت آن براى ما بيشتر بود زيرا ما را اهل نيكى ساخت، مگر نمى‏دانى كه نيكى آن است كه بى‏خواهش به كسى چيزى دهند، اما آنچه پس از خواهش مى‏دهند بهاى ناچيزى است در برابر آبروى خواهنده، شايد آن كس كه شبى را با اضطراب ميان بيم و اميد به سر برده و نمى‏دانسته كه آيا در برابر عرض نيازش دست رد به سينه او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتبش نزد تو آمده، آنگاه تو فقط به اندازه خواسته‏اش به او ببخشى در برابر آبرويى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او داده‏اى‏ «4».

    اوج جود و عطا
    مردى از او چيزى خواست پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به او عطا فرموده، گفت: كسى را براى حمل اين بار حاضر كن، چون كسى را حاضر كرد، رداى خود را به او داد و گفت: اين هم اجرت باربر «5».

    بخشيدن همه ذخيره‏
    عربى به محضر امام حسن عليه السلام آمد. فرمود: هرچه ذخيره داريم به او بدهيد، بيست هزار درهم بود، همه را به عرب دادند، گفت: مولاى من! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه‏اى در شأنت بخوانم، حضرت در پاسخ اشعارى انشا كرد به اين مضمون: بيم فروختن آبروى آن كس كه از ما چيزى مى‏خواهد موجب مى‏شود كه ما پيش از درخواست او بدو ببخشيم‏ «6».

    عطاى كم نظير
    حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و عبداللّه بن جعفر به راه حج مى‏رفتند، توشه آنان گم شد، گرسنه و تشنه به خيمه‏اى رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى مى‏كرد. از او آب خواستند كه در جواب گفت: اين گوسپند را بدوشيد و شيرش را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند، سپس از او غذا خواستند كه گفت: همين گوسپند را داريم، بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسپند را ذبح و از گوشتش مقدارى بريان كرد، همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند.
    هنگام رفتن به پيرزن گفتند: ما از قريشيم و به حج مى‏رويم، اگر باز گشتيم نزد ما بيا، با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند.
    شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت: واى بر تو! گوسپند مرا براى مردمى ناشناس مى‏كشى آنگاه مى‏گويى از قريش بودند؟!
    روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد، از آن محل كوچ كرده، عبورش به مدينه افتاد، حضرت امام حسن عليه السلام او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت: مرا مى‏شناسى؟ گفت: نه، فرمود: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسپند و هزار دينار زر به او دادند، آنگاه او را نزد برادرش حسين عليه السلام فرستاد، آن حضرت نيز به همان اندازه به او بخشيد و او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد و او نيز عطايى همانند آنان به او داد «7»!

    خدمت به حيوان گرسنه‏
    روزى غلام سياهى را ديد كه گرده نانى در پيش نهاده يك لقمه مى‏خورد و يك لقمه به سگى مى‏دهد، از او پرسيد: چه چيز تو را به اين كار وا مى‏دارد؟ گفت: شرم مى‏كنم كه خود بخورم و به او ندهم، حضرت امام حسن عليه السلام فرمود: از اينجا حركت نكن تا من برگردم. خود نزد صاحب آن غلام رفت، او را خريد، باغى را هم كه در آن زندگى مى‏كرد خريد، غلام را آزاد كرد و باغ را بدو بخشيد «8».