1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عظمت و بزرگى انسان‏

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏10/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    منابع مقاله:
    کتاب : عرفان اسلامى جلد سه
    نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان


    گمان نبريد كه در دار هستى، موجودى هم‏چون انسان، داراى مايه كمال باشد.
    انسان گرچه در ابتداى ولادت نظير بسيارى از موجودات عادى به نظر مى‏رسد؛ ولى مايه‏ها و استعدادهايى در اوست كه اگر با كمك هدايت الهى توسط انبيا و امامان عليهم السلام به كار گيرد و به خصوص از بدترين موانع راه كه گناه و عصيان است اگر با قدرتِ تقوا و خويشتن دارى بگذرد، به جايى مى‏رسد كه دست هيچ موجودى به او نخواهد رسيد؛ آنچه باعث از بين رفتن مايه‏ها و استعدادهاى الهى در انسان است، گناه است گناه، بياييد تمام قدرت خود را براى بر انداختن ريشه گناه و هوى و هوس از سرزمين وجود خود به كار گيريم، اگر از بند گناه رها شويم تا مقام‏ [فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ] «1» به پرواز خواهيم آمد!
    در مقام عظمت و بزرگى انسان كه در تمام انسان‏ها به صورت قوه و استعداد موجود است و همه مى‏توانند به آن عظمت بالقوه با اتصال به هدايت، مقام فعليت بدهند، تاكنون سخن‏ها گفته شده و كتاب‏ها نوشته‏اند؛ ولى در اين زمينه مقاله‏اى بسيار كوتاه، ولى فوق‏العاده مهم و پرمحتوا از عارف بزرگ شيخ نجم‏الدين رازى در كتاب «رساله عقل و عشق» در دست است كه اين مقاله با استفاده از آيات و روايات اصيل تنظيم شده و مى‏توان گفت: نتيجه و عصاره تمام گفته‏ها و مقالات و كتب و مسائلى است كه درباره عظمت انسان به ميدان ظهور آمده است، شيخ بزرگ در آن مقاله مى‏گويد:
    به حقيقت بدان كه هرچيزى را يك بار زادن است، الّا آدمى و مرغ و آنچه ذوات (صاحب) بيضه‏اند كه اين‏ها را دو بار زادن است تا به كمال خود مى‏رسند، هم چنان كه مرغ، بيضه مى‏زايد و بيضه، مرغ مى‏زايد.
    زادن اوّل، بيضه است و در پوست خويش بند است كه نمى‏تواند در هوا پرواز كند و تا در وقتى كه در زير پر و بال مرغى كامل، پرورش نيابد به مقام مرغى نرسد.
    هم‏چنين وجود آدم، بيضه صفت‏ [إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً] «2» بود؛ زيرا بيضه در حقيقت، خليفه مرغ است، نگاه كن كه چه شريف مرغى بود كه پوست‏ بيضه آن را اين عزّت داده و اين خلعت بخشيده كه: خَمَرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيَدى أَرْبَعينَ صَباحاً «3».
    و زرده وى را گفت: [وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي‏] «4».
    و هنوز اين مرغ در بيضه بود كه به همه ملائكه مقرب، خطاب رسيد كه اگرچه شما طاووسان درگاه قدسى هستيد و بر شاخسار سدره بلبلان خوش نواى‏ [وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ‏] «5».
    امّا آدم، بيضه سيمرغ قاف عزّت است و آن سيمرغ، خليفه من و سلطان شماست، پس در برابر گل او سجده كنيد كه‏ [اسْجُدُوا لِآدَمَ‏] «6» كه در او مرغ‏ [إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ‏] «7» تعبيه است، تا هنوز در بيضه است سجده او غنيمت شمريد كه چون از بيضه پرواز كند، پرواز او در عالم: لى مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لا يَسَعُنى فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ‏ «8» باشد و در دست شما در آن وقت، جز حسرت و حيرت لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ نماند «9» و آن وقت ورد شما اين بود:
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]آن مرغك من كه بود زرين بالش‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آيا كه كجا پريد و چون شد حالش‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]از دست زمانه خاك بر سر باشم‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تا خاك چرا نكرد بر دنبالش‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]



    اى ملائكه! تا اين مرغ، خاك بر دنبال دارد، شما از او بهره‏مند شويد و تا خاك‏ بشريّت دنبال اوست شما با او مى‏توانيد همنشينى‏ [إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ]«10» كنيد؛ چون اين خاك، باز افشاند مقام او را [فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ] «11» رفيع مى‏كند و آن وقت شما را پر و بال پرواز آن حضرت نباشد.
    آدم تا در بيضه بشريّت بند بود، ثقل وجود طينت بشريت قصد سفلى مى‏كرد، اگرچه او را به تكليف‏ [يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ ...] «12» در علوّ درجات بهشت جاى مى‏دادند، اما او به خاطر خاصيت بشريّت، ميل به دانه گندم هوى‏ مى‏كرد و از خصوصيّت بيضگى، تلون‏ [... وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏]«13» مى‏نمود و مستحق خطاب‏ [اهْبِطُوا مِنْها] «14» مى‏بود.
    چون بيضه، وجود او را در تصرّف پر و بالِ عنايت‏ [فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ ...] «15» گرفتند و آدم به توبه‏ [... رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا ...] «16» تسليم آمد، مرغ‏ [اصْطَفى‏ آدَمَ‏] «17» از بيضه و عصى آدم بيرون آمد و با دو شهپر [ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ‏] «18» در عالم [وَهَدَى‏] پرواز كرد.
    پس حقيقت آن است كه هر چيز كه آدمى از خود مشاهده مى‏كند، از جمله حيوانى و روحانى، همه از نقش‏هاى بيضه سيمرغ انسانى است و بُعد جسمانى او به مثابه پوست بيضه است و بُعد حيوانى او به مثابه سپيده و بُعد روحانى و عقل او به مثابه زرده و چنان‏كه مرغ از بيضه به خودى خود بيرون نمى‏تواند آمد، سيمرغ انسانى نيز از بيضه بشريّت، بى‏راهنمايى انبيا و اوليا، بيرون نتواند آمد و اين سرّى بزرگ است.
    نظر هر بيضه صفت كه هنوز از قشر هستى خود خلاصى نيافته اين حقيقت را درك نمى‏كند و چون به نظر بيضگى نگرد، مرغان آشيانه هويّت را هرگز نخواهند ديد كه: أَوْلِيائى تَحْتَ قَبائى لا يَعْرِفُهُمْ غَيْرى.
    گرفتار قشر از ايشان، جز پوست بيضه نبيند.
    از عارف بزرگى پرسيدند: در حق فلان عارف چه مى‏گويى؟ گفت: هركس او را ببيند، هدايت مى‏شود و متّصل به سعادت مى‏گردد. گفت: چه گونه است كه ابوجهل، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد و متّصل به سعادت نشد و از شقاوت نجات نيافت؟! آن عارف آگاه گفت: ابوجهل، رسول اللّه صلى الله عليه و آله را نديد بلكه محمد يتيم عبداللّه را مى‏ديد، اگر رسول اللّه صلى الله عليه و آله را مى‏ديد بدون شك از شقاوت مى‏رهيد و به سعادت مى‏رسيد» «19».
    [وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ‏] «20».
    و آنان را مى‏بينى كه به سوى تو مى‏نگرند در حالى كه نمى‏بينند.
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]از ما تو هر آنچه ديده‏اى پايه ماست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]بيرون ز دو كون اى پسر مايه ماست‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]بى‏مايى ما ز كار ما مايه ماست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ما دايه ديگران و او دايه ماست‏ «21»[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]



    از مرغ، بيضه بسيار زايد؛ اما از صد هزار بيضه يكى را دولت قبول و تسليم افتد تا از او مرغى به وجود آيد.
    لاجرم از صد هزار آدمى، يكى را «آن‏هم در صورت خواست خودش و تسليم بودنش در برابر حق و دورى‏اش از گناه» از مقام بيضگى نظر عقلى به كمند جذبه عشق، توفيق تسليم تصرّفات مرغان انبيا و اوليا كرامت افتد.
    و اى بسا بيضه كه در مقام تسليم به كوچك‏ترين حركتى از زير پر و بال قبول نبوّت و ولايت به در افتد و استعداد بيضگى را باطل كرده و به مرتبه مرغى نرسيده، تا چه رسد بدان بيضه كه خود دولت تسليم نيافته و در مقام تسليم تا به صبر و سكون در تصرّف پر و بال اوامر و نواهى شريعت و طريقت قدم برنداشته، تا در مدّت معلوم معين در زرده روحانى مرغ، ولايت پيدا آيد و تا از دورخ ظلمانى هستى بيضگى، خلاصى نيابد به بهشت نورانى هستى مرغى نرسد كه: [وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً] «22».
    و تا در مقام هستى، مدتى صبر ننمايد، در تسليم تصرّفات احكام ازلى كه: [... اصْبِرُوا وَ صابِرُوا ...] «23» وجود مرغى، كمال نيابد كه به منقار همّت، پوست وجود آفرينش براندازد و از خود بزايد تا در عالم ملكوت پرواز كند كه بزرگان گفته‏اند:
    لَمْ يَلِجْ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرضِ مَنْ لَمْ يُولَدْ مَرَّتَيْنِ.
    آن كس كه دو بار زاييده نشود وارد ملكوت آسمانها و زمين نگردد.
    آنان كه اين پوسته شكستند و صبر و تسليم محض در برابر احكام الهى پيشه خود كردند و با پر و بال بى‏خودى پرواز كردند، رهبران عالم حقيقت شدند و اجازه دستگيرى از فرزندان آدم يافتند:
    [وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ‏] «24».
    و برخى از آنان را چون [در برابر مشكلات، سختى‏ها و حادثه‏هاى تلخ و شيرين‏] صبر كردند و همواره به آيات ما يقين داشتند، پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مى‏كردند.
    اهل عقل ديگرند و اهل ايمان ديگر، اهل يقين ديگرند و اهل عيان عين اليقين ديگر و اهل عين حق اليقين ديگرند، آنان كه تمام اين مراحل را طى كرده‏اند و از بيضه هستى خود به كلى خلاصى يافته‏اند، اين نغمه را سرايند:
    إِنْسَلَخْتُ مِنْ جِلْدى كَما تَنْسَلِخُ الْحَيَّةُ مِنْ جَلْدِها فَإِذا أَنَا هُوَ.
    از پوست مادى‏ام به در آمدم چنانچه مار از پوستش به در آيد، در اين هنگام الهى محض‏ام‏ «25».
    و چون در فضاى هواى، هويّت پرواز كردن گيرد اين ترنّم كند كه: مَا فِى الوُجُودِ سِوَى اللّهِ و چون در نشيمن وحدت ساكن شود اين ورد گويد كه: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إلَّااللّهُ بازماندگان بيضه وجود را از شاهبازان عالم نيستى چه خبر كه در فضاى نيستى، كدام صيد در چنگال همّت مى‏آورند؟!
    وقتى سر از بيضه وجود برآورى و به پر و بال بى‏خودى، پرواز كنى، در زير فراز غيرت، مرغان او را مشاهده كنى و بدانى كه:
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]مرغان او هر آنچه از آن آشيان پرند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]بس بى‏خودند جمله و بى‏بال و بى‏پرند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]شهباز حضرتند دو ديده بدوخته‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تا جز بروى شاه به كونين ننگرند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]بر دست شاه پرورش و زقه‏ «26» يافته‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تا وقت صيد نيز به جز شاه نشكرند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]از تنگناى هفت وشش و پنج و چار و سه‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]پرواز چون كنند ز دو كون بگذرند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]زان ميل هشت دانه جنّت نمى‏كنند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]كز مرغزار عالم وحدت همى چرند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]چون گلشن بهشت نيايد به چشمشان‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]كى سر به زير گلخن دنيا درآورند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    بند طلسم بيضه انسانيّت، بى‏تصرّف مرغان انبيا و اوليا كس به عقل نتواند گشود و به سرّ گنجِ مرغ ولايت نتواند رسيد تا تسليم تصرّفات مرغان كامل اين راه نشود.
    بياييد حق را بشناسيد و به حق تسليم شويد، پيش از آن‏كه اعتقادى فاسد، استعداد زرده دل را به فساد آورد و با ضربه ملك الموت، پوست بيضه انسانى شكسته شود كه مرگ واقعاً عبارت از آن است كه انسان بميرد و چيزى با خود به عالم بعد نبرد.
    بياييم تسليم خدا شويم، بياييم درباره خود و عاقبت خود و نسبت به عالم ديگر كه ما را چاره‏اى از آن نيست فكر كنيم، قرآن بخوانيد و هدف شما در درجه اوّل از خواندن قرآن، اين باشد كه مولاى خود و خالق خود را بشناسيد. قرآن مجيد، خداوند را رؤوف و مهربان و كريم و دستگير و غفور و بخشاينده نسبت به بندگانش معرفى مى‏كند، روى چه حساب و بر محور كدام استدلال و برهان از خداى مهربان خود كه هدفى جز نجات و سلامت و سعادت و كرامت شما ندارد دست بر مى‏داريد، خدايى كه براى خير دنيا و آخرت شما صد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستاده، خداوندى كه براى راه يافتن شما به بهشت و نجاتتان از جهنّم، دوازده امام قرار داده، پروردگارى كه بالاترين و برترين نعمتش؛ يعنى قرآن را به شما مرحمت فرموده، توانايى كه براى حركت شما به سوى مقام قرب، به شما عقل، وجدان، فطرت و قدرت عنايت فرموده، خداوندى كه از عنايت هيچ نعمت مادى و معنوى نسبت به شما دريغ نداشته؛ چرا او را نمى‏يابيد؟ چرا او را نمى‏شناسيد؟
    چرا نسبت به او در مقام معرفت در نمى‏آييد؟ چرا به دنبال انبيا و امامان عليهم السلام كه فرستادگان او هستند نمى‏رويد؟ چرا و چرا و چرا؟! وجود مقدس او به دشمنانش لطف دارد، چه رسد به كسى كه بر اثر نجات از ضلالت و منوّر شدن به نور هدايت دوست، عاشق او گردد.
    عنايت الهى در حكايت مادر موسى‏
    به حقيقتى كه به صورت شعر در زير مى‏آيد دقت كنيد تا بيش از پيش به لطف و مهر و عنايت و عشق خداى خود واقف گرديد، شايد جرقّه‏اى در قلب شما بزند و به آتش حبّ آن جناب، شعله ور شويد و به سوى او به حركت آييد:
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]مادر موسى چو موسى را به نيل‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]در فكند از گفته رب جليل‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]گفت كاى فرزند خرد بى‏گناه‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]گر فراموشت كند لطف خداى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]چون رهى زين كشتى بى‏ناخداى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]گر نيارد ايزد پاكت به ياد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آب خاكت را دهد ناگه به باد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    ***
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]وحى آمد كاين چه فكر باطل است‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]رهرو ما اينك اندر منزل است‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]پرده شك را بينداز از ميان‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تا ببينى سود كردى يا زيان‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ما گرفتيم آنچه را انداختى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دست حق را ديدى و نشناختى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]در تو تنها عشق و مهر مادرى است‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]شيوه ما عدل و بنده پرورى است‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]نيست بازى كار حق خود را مباز[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آنچه برديم از تو باز آريم باز[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]سطح آب ازگاهوارش خوش‏تر است‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دايه‏اش سيلاب و موجش‏مادر است‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]رودها از خود نه طغيان مى‏كنند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آنچه مى‏گوييم ما آن مى‏كنند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ما به دريا حكم طوفان مى‏دهيم‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ما به سيل و موج فرمان مى‏دهيم‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]نسبت نسيان به ذات حق مده‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]بار كفرست اين بدوش خود منه‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]به كه برگردى به ما بسپاريش‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]كى تو از ما دوست‏تر مى‏داريش‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]نقش هستى نقشى از ايوان ماست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]خاك و باد و آب سرگردان ماست‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]قطره‏اى كز جويبارى مى‏رود[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]از پى انجام كارى مى‏رود[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ما بسى گم گشته باز آورده‏ايم‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ما بسى بى‏توشه را پرورده‏ايم‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ميهمان ماست هركس بى‏نواست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آشنا با ماست چون بى‏آشناست‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ما بخوانيم ار چه ما را رد كند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]عيب پوشى‏ها كنيم ار بد كنند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]سوزن ما دوخت هرجا هرچه دوخت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]زآتش ماسوخت هر شمعى كه سوخت‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    ***
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]كشتيئى زآسيب موجى هولناك‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]رفت وقتى سوى غرقاب هلاك‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]تندبادى كرد سيرش را تباه‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]روزگار اهل كشتى شد سياه‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]طاقتى در لنگر و سكان نماند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]قوتى در دست كشتيبان نماند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ناخدايان را كياست اندكى است‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ناخداى كشتى امكان يكى است‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]بندها را تار و پود از هم گسيخت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]موج از هرجا كه راهى يافت ريخت‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]هرچه بود از مال و مردم آب برد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]زان گروه رفته طفلى ماند خرد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]بحر را چون دامن مادر گرفت‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]موجش اوّل وهله چون طومار كرد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تندباد انديشه پيكار كرد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]



    ***
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]بحر را گفتم دگر طوفان مكن‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]اين بناى شوق را ويران مكن‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]در ميان مستمندان فرق نيست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]اين غريق خرد بهر غرق نيست‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]صخره را گفتم مكن با او ستيز[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]قطره را گفتم بدان جانب مريز[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]امر دادم باد را كان شيرخوار[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]گيرد از دريا گذارد در كنار[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]سنگ را گفتم به زيرش نرم شو[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]برف را گفتم كه آب گرم شو[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]صبح را گفتم به رويش خنده كن‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]نور را گفتم دلش را زنده كن‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]لاله را گفتم كه نزديكش بروى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]خار را گفتم كه خلخالش مكن‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]مار را گفتم كه طفلك را مزن‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]رنج را گفتم كه صبرش اندك است‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]اشك را گفتم مكاهش كودك است‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]گرگ را گفتم تن خردش مدر[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دزد را گفتم گلوبندش مبر[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]بخت را گفتم جهانداريش ده‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]هوش را گفتم كه هشياريش ده‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]تيرگى‏ها را نمودم روشنى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ترس‏ها را جمله كردم ايمنى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    ***
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]ايمنى ديدند و ناايمن شدند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دوستى كردم مرا دشمن شدند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]كارها كردند اما پست و زشت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ساختند آيينه‏ها اما ز خشت‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]تا كه خود بشناختند از راه، چاه‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]چاه‏ها كندند مردم را به راه‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]روشنى‏ها خواستند اما ز دود[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]قصرها افراشتند اما به رود[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]قصه‏ها گفتند بى‏اصل و اساس‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دزدها بگماشتند از بهر پاس‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]جام‏ها لبريز كردند از فساد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]رشته‏ها رستند از دوك عناد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]درس‏ها خواندند اما درس عار[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]اسب‏ها راندند اما بى‏فسار[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ديوها كردند دربان و وكيل‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]در چه محضر، محضر رب جليل‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]سجده‏ها كردند بر هر سنگ و خاك‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]در چه معبد، معبد يزدان پاك‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]رهنمون گشتند در تيه ضلال‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]توشه‏ها بردند از وزر و وبال‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]از تنور خودپسندى شد بلند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]شعله كردارهاى ناپسند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]وارهانديم آن غريق بى‏نوا[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تا رهيد از مرگ شد صيد هوى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]آخر آن نور تجلى دود شد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]آن يتيم بى‏گنه نمرود شد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]رزم جويى كرد با من چون كسى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]خواست يارى از عقاب و كركسى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]كردمش با مهربانى‏ها بزرگ‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]شد بزرگ و تيره‏دل‏تر شد ز گرگ‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]برق عجب آتش بسى افروخته‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]وز شرارى خانمان‏ها سوخته‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]خواست تا لاف خداوندى زند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]برج و باروى خدا را بشكند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]رأى بد زد گشت پست و تيره راى‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]سركشى كرد و فكنديمش ز پاى‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]پشه‏اى را حكم فرمودم كه خيز[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]خاكش اندر ديده خودبين بريز[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]تا نماند باد عجبش در دماغ‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]تيرگى را نام نگذارد چراغ‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    ***
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]ما كه دشمن را چنين مى‏پروريم‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]دوستان را از نظر چون مى‏بريم‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]آن‏كه با نمرود اين احسان كند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ظلم كى با موسى عمران كند[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]اين سخن پروين نه از روى هواست‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]هركجا نورى است ز انوارخداست‏ «27»[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    پی نوشت ها:

    ______________________________


    (1)- قمر (54): 55.
    (2)- بقره (2): 30.
    (3)- عوالى اللآلى: 4/ 98، حديث 138.
    (4)- حجر (15): 29.
    (5)- بقره (2): 30.
    (6)- بقره (2): 34.
    (7)- بقره (2): 30.
    (8)- بحار الأنوار: 79/ 243، باب 2، حديث 1.
    (9)- المناقب: 1/ 178؛ بحار الأنوار: 18/ 382، باب 3، حديث 86.
    (10)- ق (50): 18.
    (11)- قمر (54): 55.
    (12)- بقره (2): 35.
    (13)- طه (20): 121.
    (14)- بقره (2): 38.
    (15)- بقره (2): 37.
    (16)- اعراف (7): 23.
    (17)- آل عمران (3): 33.
    (18)- طه (20): 122.
    (19)- تفسير روح البيان: 3/ 378.
    (20)- اعراف (7): 198.
    (21)- بابا افضل كاشانى.
    (22)- انسان (76): 12.
    (23)- آل عمران (3): 200.
    (24)- سجده (32): 24.
    (25)- تاريخ مدينة دمشق: 52/ 418، با كمى اختلاف.
    (26)- زقه: پرنده دانه به دهان جوجه‏اش گذاشت.
    (27)- پروين اعتصامى.