1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رازی حجیب در افرینش نسب محمد ص

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏9/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دوم
    نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

    ابن بابويه ملقّب به شيخ صدوق كه از نظر شخصيّت و معنويّت و موثّق بودن در ميان بزرگان شيعه كم نظير است، به سند خود از امام صادق عليه السلام، از حضرت امير المؤمنين عليه السلام نقل مى‏كند:
    حقّ سبحانه و تعالى نور مقدّس پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را خلق فرمود پيش از آن كه آسمان‏ها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و قبل از اين كه احدى از انبيا را اراده آفرينش كند به چهار صد و بيست و چهار هزار سال و به آن نور، دوازده حجاب خلق نمود:
    1- حجاب قدرت 2- حجاب عظمت 3- حجاب منّت 4- حجاب رحمت 5- حجاب سعادت 6- حجاب كرامت 7- حجاب منزلت 8- حجاب هدايت 9- حجاب نبوّت 10- حجاب رفعت 11- حجاب هيبت 12- حجاب شفاعت.
    پس آن نور مقدّس را در حجاب قدرت، دوازده هزار سال جاى داد و او مى‏گفت:
    سُبْحانَ رَبِّىَ الْأعْلى‏.
    منزّه است خداوند بلند مرتبه‏ام.
    و در حجاب عظمت، يازده هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ عالِمِ السِّرِّ.
    منزّه است خداوند كه داناى غيب و پنهان است.
    و در حجاب منّت ده، هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ مَنْ هُوَ قائِمٌ لا يَلْهُو.
    منزّه است خداوندى كه تمام مخلوقات قائم به وجود اوست و فراموشى ندارد.
    و در حجاب رحمت، نه هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ الرَّفيعِ الْأعْلى‏.
    منزّه است خداوند عالى‏مرتبه و بلند مرتبه.
    و در حجاب سعادت، هشت هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ مَنْ هُوَ دائِمٌ لا يَسْهُو.
    منزّه است خداوند بى‏پايان كه سهو نمى‏كند.
    و در حجاب كرامت، هفت هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِىٌّ لا يَفْتَقِرُ.
    منزّه است خداوند غنى كه محتاج نمى‏گردد.
    و در حجاب منزلت، شش هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ الْعَليمِ الْكَريمِ.
    منزّه است خداوند دانا و بخشنده.
    و در حجاب هدايت، پنج هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ ذِى الْعَرْشِ الْعَظيمِ.
    منزّه است صاحب عرشِ عظيم.
    و در حجاب نبوّت، چهار هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ.
    منزّه است پروردگار عزيز از اينكه وصف شود.
    و در حجاب رفعت، سه هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ ذِى الْمُلْكِ وَالْمَلَكُوتِ.
    منزّه است صاحب ملك و ملكوت.
    و در حجاب هيبت، دو هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ اللَّهِ وَبِحَمْدِهِ.
    منزّه است خداوند و به كمك او حمد مى‏كنم او را.
    و در حجاب شفاعت، هزار سال و مى‏گفت:
    سُبْحانَ رَبّىَ الْعَظيمِ وَبِحَمْدِهِ.
    منزّه است خداوند بزرگ و به كمك او حمد مى‏كنم او را.
    پس نام مقدّس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد و آن نام مبارك چهار هزار سال بر لوح مى‏درخشيد، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانيد و هفت هزار سال در آن جا نور مى‏بخشيد، همچنين در احوال رفعت و جلال مى‏گرديد تا آن كه حق تعالى آن نور را در صلب آدم جاى داد. «1» از آدم در شيث و از شيث در انوش و از انوش در قينان و از قينان در مهلائيل و از او در اليارذ و از وى در اخنوخ و از او در متوشلح و از وى در ملك و از او در نوح نبى و از وى در سام و از سام در ارفخشد و از او در شالح و از وى در عابر و از او در فالغ و از وى در ارغو و از ارغو در شروغ و از شروغ در ناخور و از او در تارخ و از وى در ابراهيم خليل اللَّه و از ابراهيم در اسماعيل و از اسماعيل درقيذار و از وى در حمل و از او در نبت و از وى در سلامان و از او در هميسع و از او در اليسع و از وى در ادد و از او در ادّ و از وى در عدنان و از عدنان در معد و از معد در نزار و از او در مُضَر و از وى در الياس و از او در مدركه و از مدركه در خزيمه و از خزيمه در كنانه و از وى در نضر و از او در مالك و از او در فهر و از وى در غالب، و از غالب در لُؤَى و از لُؤَى در مُرَّة و از وى در كِلاب و از او در قُصَىّ و از وى در عبد مناف و از عبد مناف در هاشم و از هاشم سيّد قريش در عبدالمطّلب و از عبدالمطّلب در عبداللَّه؛ كه به فرموده خودش تمام پدران و مادرانى كه در حسب و نسبش قرار داشتند موحّد و خدا پرست و مؤمن و متّقى و بعضى چون ابراهيم و اسماعيل و نوح از انبياى الهى بودند.
    أشْهَدُ أنَّك كُنْتَ نُوراً فِى الْأصْلابِ الشّامِخَةِ وَالْأرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ. «2»
    گواهى مى‏دهم كه تو در صلب‏هاى بلند مرتبه و رحم‏هاى پاك، نورى بودى.
    كه صلب شامخ و رحم مطهّره با بى‏دينى و بت‏پرستى و انكار حقّ و حقيقت به هيچ عنوان نمى‏سازد و آنان كه بعضى از پدران رسول الهى را به دور از دين و ديندارى مى‏دانند يا جاهل به حقايقند يا مغرض حقوق بگير!!

    عبدالمطّلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله‏

    عمروالعلا كه مردى بذول و بزرگ و متشخّص بود، پس از عبد مناف به سيادت خاندان قريش رسيد و چون مهمان بسيار مى‏پذيرفت و شتر بسيار به خاطر پذيرايى از مهمان نحر مى‏كرد و با اين ترتيب قهراً بر سفره مهمانى‏اش استخوان بسيار شكسته مى‏شد به «هاشم» لقب يافت. و چون از اين جهان به جهان ديگر رخت بر بست مقام سيادت قريش و حفظ خانه كعبه و سقايت حاجّ به رشيدترين فرزندانش كه به عبدالمطّلب معروف شده بود رسيد.
    عبدالمطّلب در ميان قريش شخصيّت و عنوان بسيار درخشانى به دست آورد تا آن جا كه با هيچ يك از گذشتگان خود طرف مقايسه و نسبت نبود.

    افتخارات عبدالمطّلب‏

    «از افتخارات عبدالمطّلب موارد زير را مى‏توان ياد كرد:
    1- وصى و جانشين پدرى همچون هاشم بود و مى‏توانست مفاخر و مكارم او را در ميان عرب حفظ كند، توانست مهمانخانه عمومى وى را نگاه بدارد و از مهمانان پدرش كه به شمار نمى‏آمدند پذيرايى كند و حتّى بر سنّت سنيّه پدرش به مرغان هوا و جانوران بيابان از سفره عام خويش بهره‏ها برساند.
    عادت هاشم اين بود كه همه روزه شترى نحر مى‏كرد و بر روى كوههاى مكّه مى‏گذاشت تا وحش و طيور از اين نعمت بهره‏مند شوند. عبدالمطّلب هم اين روش را تا زنده بود از دست نداد.
    2- عبدالمطّلب درنتيجه كند و كاوى كه خود و پسر بزرگش حارث در مكّه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو باز يافت و آب سرشارش را پس از سال‏ها پنهانى آشكار ساخت تا مردم مكّه و طوايفى كه به خاطر زيارت كعبه از دور و نزديك به مكّه مى‏آيند تشنه نمانند و طلاهايى را كه در اين كند و كاو به دست آورده بود همه را يكجا، به خانه كعبه هديه كرد.
    3- عبدالمطّلب علاوه بر اين همه مفاخر و مآثر، به خدمت پر افتخارى نايل آمد كه نه تنها افتخارات درخشان خويش، شايد هر چه در جهان مباهات و فخريه است همه را تحت الشّعاع قرار داد و آن مقام خدمت‏گزارى نسبت به سيّد البشر و الشّفيع المشفّع فى المحشر محمّد بن عبداللَّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است.
    فرزندش تازه عروسى كرده بود كه به قصد تجارت از مكّه روى به يثرب نهاد و در شهر يثرب در جوانى زندگانى را بدرود گفت.
    در اين هنگام همسر جوانش آمنه بنت وهب حامله بود و اين حمل همان امانت مقدّس بود و همان نور الهى كه مقدّر بود ظلمتكده جهان را روشن سازد.
    آمنه آن عروس دور از شوهر و دور از مزار همسر، فرزندش را به دنيا آورد و مقام‏ پدرى و خدمت‏گزارى رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عهده عبدالمطّلب كه جدّ گرانمايه‏اش بود افتاد، عبدالمطّلب تا زنده بود نواده نازنينش را همچون جان شيرين به آغوش داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمّد نامى به زبان نمى‏آورد و جز سفارش و وصيّت در حق محمّد صلى الله عليه و آله وصيّتى به فرزندانش نكرد!!
    4- مردم مكّه خواه قريش و خواه ثقيف و هوازن و خواه بطون ديگر از اعراب، بيشتر بت پرست بودند، احياناً در ميانشان مسيحى و يهودى هم ديده مى‏شد، تنها خاندان هاشم به ويژه عبدالمطّلب بود كه به دين ابراهيم خليل مى‏زيست، عقيده‏اش توحيد و عبادتش اطاعت در راه پروردگار يكتا و يگانه بود و اين خود افتخار عظيمى است؛ زيرا خدا پرستيدن در ميان خداپرستان چيزى و خداپرستيدن در ميان بت پرستان چيزى ديگر است.» «3»

    عبدالمطّلب و حمله ابرهه‏

    آرى، از مناقب و مفاخر عبدالمطّلب ايمان كامل او به پروردگار بزرگ بود تا آن جا كه وى را در عداد اوصيا بر شمرده‏اند. داستان حمله ابرهه پادشاه حبشه با فيل به مكّه، جهت ويران ساختن كعبه و بر خورد مؤمنانه عبدالمطّلب با وى، شاهد صدق گفتار ماست.
    عبدالمطّلب بدون آن كه از اين حادثه كمترين هراسى به خود راه دهد و بى آن كه در برابر عظمت و شوكت ظاهرى ابرهه خود را ببازد و از او تقاضاى بازگشت كند، تنها از او مى‏خواهد كه شتران به غارت رفته او را به وى باز گرداند و حفظ خانه خدا را به قدرت لايزال الهى احاله مى‏كند. سرانجام مسأله همان طور كه عبدالمطّلب پيش بينى كرده بود از كار در آمده و ابرهه با سپاهيانش به وسيله دسته‏اى از پرندگان كه لشكر الهى را تشكيل مى‏دادند به عذاب دنيا گرفتار آمده و همگى به هلاكت‏ مى‏رسند.
    از سخنان اوست:
    ظالم از دنيا نمى‏رود تا انتقام خود را پس دهد. از پس اين سرا، سراى ديگرى است كه نيكوكار و بد كار جزاى عمل خود را دريافت مى‏دارند. اگر ظالم در اين دنيا به عقوبت نرسد، در آخرت براى او مهيّاست.
    عرفاى بزرگ در باب روح و عالم ارواح و مراتب آن مى‏گويند:
    «بدان كه روح جوهرى بسيط است، مكمّل و محرّك جسم است در مرتبه نباتْ بالطبع و در مرتبه حيوانْ بالاختيار و در مرتبه انسانْ بالعقل. به عبارتى ديگر روحْ، جوهرى لطيف است و قابل تجزّى و تقسيم نيست و از عالم امر است، بلكه خودِ عالمِ امر است، جسمْ جوهر كثيف است و قابل تجزّى و تقسيم است و از عالم خلق است، بلكه خودِ عالم خلق است.
    چون معنى روح را دانستى اكنون مراتب عالم ارواح را بدان:
    چون خداى تعالى و تقدّس خواست كه عالم ارواح را بيافريند به آن زبده نورانى نظر كرد، آن زبده بگداخت و به جوش آمد، از زبده و خلاصه آن زبده روح خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح اولواالعزم بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح رسل بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح انبياء بيافريد و از خلاصه آن باقى ارواح اوليا بيافريد و از خلاصه آن باقى ارواح عارفان و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح زهّاد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح عبّاد بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح مؤمنان بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح بد دينان بيافريد و از آن پس ارواح كافران و از آن پس ارواح حيوانات و از آن پس ارواح نباتات بيافريد.» «4»
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]محمّد آن كه گفتش ايزد پاك‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]نبودى خلقت افلاك، لَوْلاك‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]هنوز آدم درون آب و گل بود[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]كه او مبعوث حق از جان و دل بود[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]اگر چه چون بشر جلوه گر آمد[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]ملائك را سراسر رهبر آمد[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]به صورت چون بشر معنى ملك بود[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]نه بلكه علّتِ بودِ فلك بود[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]كسى كورا بشر دانست يا گفت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]خطا كرد و خطا ديد و خطا گفت‏[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]





    پي نوشت ها:

    ______________________________


    (1)- الخصال، شيخ صدوق: 2/ 481، حديث 55؛ معانى الأخبار: 306- 307؛ حيات القلوب: 2/ 3.
    (2)- الاقبال: 607؛ بحار الأنوار: 97/ 187، باب 3.
    (3)- نخستين معصوم: 17.
    (4)- زبدة الحقايق: 50.