بروژ آكرهاي» متولد ۱۹۶۳ ميلادي/اربيل (هولير) كردستان عراق از آثار او : مردن در آينه ـ آن سوي شب واژهها ـ فراموشي نام ديگر مرگ است ـ ميخواستم از مه برايت بگويم. سه شعر زير از كتاب «فراموشي نام ديگر مرگ است» ۱۹۹۸ هولير انتخاب و به فارسي برگردانده شده است. صلاحالدين قرهتپه ـ اسلامآباد غرب ۱ چيزي نمانده ماه ميان سكوت فرو ميميرد آسمان از ستاره تهي ميشود چيزي نمانده تو از خواب برخيزي پردة پنجره رنگ ببازد كوچه پر شود از گام و صدا و سايه چيزي نمانده سرم را كف دستم بگذارم... چه بنويسم؟ چيزي نمانده از تو جدا شوم و دلم پوكة فشنگي گردد شليكشده... ۲ ممكن است... ممكن است چند روز ديگر جيبهايم پر شود از برف ممكن است چند روز ديگر نامههاي گرسنه برسند و شرم سيگاري برايم بگيراند ممكن است ناگهان چاييام سرد شود ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه سينهام از دل دلم از صدا صدايم از گريه... ممكن است... ۳ شبها تلخند دراز... بي صدا و بي انتها! پاسخها از تاريكي ميآيند از آن سوي پرچين ذهن گلوله به سمت پرسشهاي زبانبسته شليك ميكنند پرسش تلخ ميشوند دراز... بي صدا و بي انتها! برگردان به فارسي از : صلاحالدين قرهتپه «نقاش» سينا عليمحمدي پنهان نميكنم پيش از اين درخت رنگ سبز را در چشمانت آب دادهام والاّ چه فرقي ميكرد؟! اين تابلو از من باشد يا جادوگري كه لبخند زني را دزديد و با كمي دموكراسي انداخت در دهان اين مردم كه شام آخرشان باشد حالا برگرد دوباره نگاهم كن رنگهاي رفتة دنيا در چشمانت قشنگ ميماند. «اي ساربان...» دست مياندازم دست ميكشم درست وقتي كه شيخ، اجل معلق ميشود: «اي ساربان، آهستهران كآرام جانم...» در ميرود! شيرازة شعري كه از پيشاني تو آغاز ميشود گفتم: قبلتُ سلام بانو! شاعرِ شاعرِ سي ... نا... مه... فرستادم و آن... دوستت دارم در مضارع تو صرف نميشود لابد خيال برت ميدارد كه دست مياندازم به موت قسم! كه در اين شعر به فروغ ميرسي بعد تب ميكني خيسِ خيسِ خيس هذيانپارههاي مرا تن ميكني و بعد من جاي تو تو جاي من سردم است! سينا عليمحمدي نه... تو اين همه راه از پشتِ كوه نيامدهاي كه سادهلوحيات را به رخِ اين پنجره بكشي حتي شكستههاي پنجره و نمناكي ديوارهاي اتاق تو را با آسمان و طراوت جنگل آشتي نخواهد داد بسيار ميگذرد تا از خودت عبور ميكني به دختران نوبالغ خيره ميشوي و جايي شايد كنار شكستههاي پنجره سادهلوحيات را تشييع ميكني! خيال ميكني نميفهمم يك مُشت خورشيد ريختهاي روي برفها اصلاً رد پاهايم را برميدارم ميبرم بالاي اِورست آبروي تو كه هيچ خورشيد را ميبرم! منبع: مجله شعر
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [h=2]ماريا لوئيزا اِسپازياني [/h] (MARIA LUISA SPAZIANI) شاعره نامآور ايتاليايي ماريا لوئيزا اِسپازياني (Maria luisa Spaziani) به سال ۱۹۲۲ در تورينو به دنيا آمد. تاكنون از وي ده مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است. اِسپازياني اشعارش را در مدارس و در ميدانهاي مختلف شهرهاي ايتاليا و در كشورهاي اروپايي قرائت كرده و با موفقيتي چشمگير روبهرو بوده است. وي آثار بسياري از زبان فرانسوي به ايتاليايي ترجمه كرده و در اين مورد ميگويد: كار ترجمه براي من مكتب بزرگي بوده و چيزهاي بسياري آموختهام، چيزهايي كه ترجمة شعر به من داده است، مدرسه و دانشگاه نتوانستهاند به من بدهند. اِسپازياني تاكنون چهار بار نامزد جايزة ادبي نوبل بوده است. اشعار وي به زبانهاي كشورهاي اروپايي ترجمه شده است. بهانهها و رؤياها ۱ بهانهاند لباسها. به حالتي گوناگون در ميآيم هر روز. اگر حس ميكنم راهبهام، در عصر بانويي پُر از جواهرم، و بعد باز ميگردم به عمقم اي كاش براي چهره نيز ميتوانست همچند باشد، اما همچو دلقكِ نمايشگاهم. گاهي دستم نقابي شاد نقاشي ميكند و گاهي هولناك. ۲ چيزي كه يك رؤيا بود، اگر خوشطالع باشي و به حقيقت بپيوندد، با شتاب بايد بجهي براي مكيدن هر قطرهاش يك تأخير كوتاه، برايت فاجعهاي خواهد بود. رؤياي به حقيقت پيوسته، يك مژه بر هم زدن است جِنيست كه سپيدهدم ميربايدش و اگر ادامه بيابد؟ نيرويي كه رشد ميكند خيلي سريع فرمانرواي مستبد تو ميشود. ۳ مِهآلود چمنزار چهرة واقعيمان را با پردة تئاتر، نقاب، سپر و تور ميپوشانيم. بيآلايشيِ نيلوفر آبي و ماهيت نيشِ گزنه را بايد يافت. لباسها، بهانهها. تو كه عاشقم هستي مرا وصف كن، تفسير كن، در تابش نور بنگر، بو كن، حفر كن، درك كن و بياب سوزنِ طلايي را در خرمن كاه. مترجم: كامبيز تشيّعي Alibi e Sogni I Sono alibi gli abiti. Ogni giorno attraverso una forma diversa. Se sono monacale, a sera eccomi ingioiellata dama, e risprofondo. Fosse Uguale la faccia. Ma mi Porto appresso un sacco da pagliaccio in fiera. Di volta in volta la mano ne trae Una maschera ilare o terribile. II Cio che era sogno, se hai la ventura di vederlo incarnato, in furia devi precipitarti a Suggerne ogni goccia. Breve ritardo ti sara fatale. Sogno incarnato, un battito di ciglia, unfantasma che l’alba risucchia. E se dura? La forza germogliante presto per un tiranno ti si svela. III Sipari, abiti, maschere, corazze, Velisulle nebbiose praterie del nostro vero volto. Ritrovare la pur nudita del giglio d’acqua, la verita pungente dell’ ortica. Abiti, alibi. Interpreta, traduci, tu che mi ami, guarda in trasparenza, annusa, dissotterra, intuisci, scova l’ago d’oro nel fitto del pagliaio.
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی كارلو بتوكي/شاعر ايتاليائي مترجم: كامبيز تشيعي كارلو بتوكي(CARLO BETOCCHI)به سال ۱۸۹۹ در تورينو به دنيا آمد. در سال ۱۹۸۶ در فلورانس درگذشت. وي به خاطر شغل پدرش دوران نوجواني را به اتفاق خانواده در شهرهاي بلونيا، رم و... گذراند و سرانجام در فلورانس استقرار يافت. اولين مجموعه شعرش در سال ۱۹۳۲ در فلورانس چاپ و منتشر شد. و سالهاي بعد سه مجموعه ديگر از او به چاپ رسيد. مهمترين فعاليت فرهنگياش تاسيس مجلهاي مذهبي بود. عمق ايدئولوژي اشعار بتوكي مذهبي ــ كاتوليكي است. يك بعدازظهر شيرين زمستان يك بعدازظهر شيرين زمستان، شيرين براي اين كه نور تنها چيزي بود كه تغيير نمييافت، نه سپيدهدم بود نه غروب، ناپديد شدند افكارم مثل پروانههاي بسياري كه ناپديد شدند، پروانههاي كه در باغهاي سرشار از گل سرخ زندگي ميكنند آنجا، خارج از دنيا. مثل پروانههاي بينوا هستند، مثل آن بيشمار پروانههاي ساده بهار كه بر روي كرتها پرواز ميكنند زرد و سفيد، سبك و زيبا رفتند، چشمان متفكرم را دنبال ميكردند، هرچه بيشتر اوج ميگرفتند بدون خستگي. تمام شكلها همزمان پروانه ميشدند، در اطراف من ديگر هيچ چيز متوقف نبود، نور مرتعش دگر دنيايي لبريز كرده بود وادي را كه من از آن ميگريختم، و فرشتهاي با صداي جاودانياش آواز ميخواند و مرا به درگاه تو ميبرد خدا. Un dolce pomeriggio dinverno Un dolce pomeriggio d'inverno, dolce perchela luce non era piu che une cosa immutabile, non alba ne tramonto, i miei pensieri svanirono come molte farfalle, nei giardini pieni di rose che vivono di la, fuori del mondo. Come povere Farfalle, Come quelle Semplici di primavera che sugli orti Volano innumerevoli gialle e bianche, ecco se ne andavan via leggiere e belle ecco inseguivano i miei occhi assorti, sempre piu in alto Volavano mai stanche. Tutte le Forme diventavan Farfalle intanto, non c'era piu una cosa ferma intorno a me, una tremolante luce d'un altro mondo invadeva quella Valle dove io fuggive, e con la sua voce eterna cantava l'angelo che a Te mi conduce. منبع: مجله شعر
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [h=2][COLOR=#008000][B]سه شعر از «اینگه بورگ باخمن» [/B][/COLOR][/h][h=2][/h][h=2][/h] [COLOR=#008000][/COLOR] [COLOR=#008000][/COLOR] [COLOR=#008000][/COLOR] [B][COLOR=#008000][B] انتخاب شده از مجموعهی "[B]در توفان گل سرخ (گزینهی اشعار)[/B]" [FONT=Arial]مترجم: فؤاد نظیری[/FONT] [FONT=Arial]*******************[/FONT] [FONT=Arial]اینگه بورگ باخمن ([/FONT][FONT=Arial]Ingeborg Bachmann[/FONT][FONT=Arial]) در ٢٥ ژوییهی ١٩٢٦ در كلاگن فورت [/FONT][FONT=Arial]Klagenfurt[/FONT]<SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial"> شهر كوچكی در جنوب شرقی اتریش، نزدیك مرزهای یوگسلاوی وایتالیا به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی را در اینس بروك، گراز و وین در حقوق و فلسفه تكمیل كرد. به نوشتن نمایشنامههای رادیویی و مقالهنویسی پرداخت. در ١٩٥٣ نخستین مجموعهی اشعارش به نام "[B]زمانِ مهلتِ مانده[/B]" منتشر شد . جایزهی گروه ٤٧ را دریافت كرد و نام او به عنوان شاعری توانا و صاحبسبك بر سر زبان ها افتاد. در ١٩٥٣ به ایتالیا رفت و در جزیرهی ایسچیا ، ناپل و سپس رم مقیم شد. در سال ٥٦ دومین مجموعهی اشعارش با عنوان "[B]فراخوان خرس بزرگ[/B]" چاپ شد و جایزهی ادبی[B] "برمن[/B]" را از آن خود كرد. پس از آن شعر را به كلی كنار گذاشت و یكسره به نوشتن نمایشنامه، مقاله، لیبرتو برای اپرا و داستان و رمان پرداخت. برندهی جوایز متعدد ادبی شد. در ٢٦ سپتامبر ٧٣ آپارتمان او در رم دچار آتشسوزی شد و در ١٧ اكتبر از شدت جراحات ناشی از سوختگی درگذشت و در گورستان كلاگن فورت به خاك سپرده شد. [/B][/COLOR][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B]سه شعر از «اینگه بورگ باخمن» *************************** انتخاب شده از مجموعهی "در توفان گل سرخ (گزینهی اشعار)" مترجم: فؤاد نظیری *************************** اینگه بورگ باخمن (Ingeborg Bachmann) در ٢٥ ژوییهی ١٩٢٦ در كلاگن فورت Klagenfurt شهر كوچكی در جنوب شرقی اتریش، نزدیك مرزهای یوگسلاوی وایتالیا به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی را در اینس بروك، گراز و وین در حقوق و فلسفه تكمیل كرد. به نوشتن نمایشنامههای رادیویی و مقالهنویسی پرداخت. در ١٩٥٣ نخستین مجموعهی اشعارش به نام "زمانِ مهلتِ مانده" منتشر شد . جایزهی گروه ٤٧ را دریافت كرد و نام او به عنوان شاعری توانا و صاحبسبك بر سر زبان ها افتاد. در ١٩٥٣ به ایتالیا رفت و در جزیرهی ایسچیا ، ناپل و سپس رم مقیم شد. در سال ٥٦ دومین مجموعهی اشعارش با عنوان "فراخوان خرس بزرگ" چاپ شد و جایزهی ادبی "برمن" را از آن خود كرد. پس از آن شعر را به كلی كنار گذاشت و یكسره به نوشتن نمایشنامه، مقاله، لیبرتو برای اپرا و داستان و رمان پرداخت. برندهی جوایز متعدد ادبی شد. در ٢٦ سپتامبر ٧٣ آپارتمان او در رم دچار آتشسوزی شد و در ١٧ اكتبر از شدت جراحات ناشی از سوختگی درگذشت و در گورستان كلاگن فورت به خاك سپرده شد. برگردان این اشعار به فارسی، از گزینهی شعرهایاش به نام در "توفان گل سرخ" به ترجمهی "مارك اندرسن ١"، از انتشارات دانشگاه پرینستون انجام شده است. *********************** زمان مهلت مانده روزهایی سختتر در پیش است. زمان مهلت مانده، تباهیپذیر به هر دم در افق شكل میبندد. باید كه بیدرنگ بند كفش خویش ببندی و تازیها را به سگدانی ِ كشتگاه بازگردانی. زیرا كه اندرونهی ماهی سرد گردیده در باد. چراغ پیچكها كورسوزنان میسوزد. نگاه خیرهی تو كورمال كورمال میگردد میان ِ مه: زمان مهلت مانده، تباهیپذیر به هر دم در افق شكل میبندد. در فراسو محبوب ِ تو فرو میرود به ژرفای ماسهها. فراز میشود گردِ گیسوان مواجاش. میشكند درون واژههاش فرمان میراند كه خاموش باش، او را میرا مییابد و مشتاق جدایی از پی هر همآغوشی. به اطراف منگر. ببند بندِ كفشهایات را. دنبال كن تازیهای شكاری را. ماهی را به دریا بیفكن. خاموش كن چراغ پیچك را! روزهایی سختتر در پیش است. □ چوب و تراشه ها ای كاش خاموشی بگیرم از زنبورهای سرخ چرا كه ساده است به جا آوردنِ آنها. شورشهای امروزین هیچ یك خطرناك نیستند. مرگ همراه ِ قیلوقال مقدر شده از روزگار ِ دور. زنهار حذر كن، از مگسان ِ یك روزه و، از زنان، از شكارچیان ِ یكشنبه و، مشاطهگان و، مردّدان و، خوشقلبان – و از تمام خوشنامان. از دل جنگل پدیدار شدیم، با كندههای هیزم و گون در دست، و آفتاب دیری بود بر نمیآمد. گیجِ صفحهی كاغذ بر اجتماع سطرها دیگر نه تركهها را به جا میآورم نه خزه را، تخمیر شده درون ِ مركّب ِ تاریك، نه واژه را، نگاشته در دل چوب، درست و پرنخوت. كاغذهای پوسیده، بیرقها، دیواركوبها ... به روز و به شب به زیر این و آن ستاره، ماشین ایمان زمزمهگر است. اما درون چوب، تا آن زمان كه سبز است، و با زرداب تا آن زمان كه تلخ است، بر آنام تا واژهی آغاز را بنویسم! یقین كن كه بیدار بمانی گلهی زنبورهای سرخ، تراشهها را كه فرو میریزد از تبر دنبال میكند، و كنار چشمه برانگیخته در برابر اغوا كه روزی ما را به سستی كشاند، گیسوان من است. [/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B] پرواز شبانه آسمان كشتگاه ماست، شخم خورده به كار سخت موتورها، در سیمای شب ، به زیر فدا شدن ِ رؤیاهامان – رؤیا دیده به جلجتا٢ و بر هیمههای مرده سوزان، به زیر سقف ِ جهان كه توفالهایاش را باد كنده و، برده – و اینك باران، باران، باران، میان ِ خانهی ما، آنگاه كه خفاشهای كور میچرخند در آسیابهای آبی. چه كسی آن جا میزیست؟ دستان ِ چه كسی منزه بود؟ چه كسی افروخته شد در سیب از روحی به ارواحِ دیگر؟ پناه برده به پر و بال پولادین، دستگاهها هوا را میكاوند، عقربهها و اندازهگیرها پهنای ابر را میسنجند، و عشق میخراشد زبان ِ از یاد رفتهی دل ما را: كوتاه و بلند بلند ... . تگرگ ساعتی میكوبد بر طبل ِ گوش ِ ما كه به فالگوشی و پیروزی، روی میگرداند از ما. خورشید و زمین غروب نكردهاند – تنها سرگشتهاند بهسان ِ ستارهها و ناآشنا میمانند. ما از بندری بر آمدهایم كه بازگشت ِ به خانه را اعتباری نیست، نه بار و بنهای، نه رسیدنی. ادویهی هندی و ابریشم ژاپنی در تعلق بازرگانان است مثل ماهی كه به تور. هنوز پیشاپیش ستارههای دنبالهدار رایحهای احساس میشود، و ستارههای دنبالهدار دریدهاند كاموای هوا را. مقام ِ تنهاییاش بخوان كه او هنوز در بهت است. چیزی نه بیشتر. ما برخاستهایم و، صومعهها خالیست، زیرا كه تاب آوردهایم، فرمانی كه نه پناه میدهد و، نه میآموزد. كردار، دلواپسی ِ خلبانها نیست. چشمهاشان را دوختهاند بر پستهای دفاعی و، گستردهاند نقشهی جهان را بر زانوانشان، كه بر او چیزی نمیتوان افزود. چه كسی میزید آن پایین؟ چه كسی میگرید ... چه كسی گم كرده كلید خانهی خود را؟ چه كسی نمیتواند رختخواباش را بیاید؟ چه كسی خفته است روی پلههای دم در؟ چه كسی وقتی كه صبح فرا میرسد جرئت خواهد كرد تا تفسیر كند، ردپای نقره را: بنگر، بر فراز من ... آن گاه كه آب چرخ ِ آسیاب را دوباره به گردش در آورد، چه كسی جرأت خواهد كرد تا شب را به یاد آرد؟ *********************** [/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B]دو شعر از رافائل البرتی ****************** شعری از رافائل آلبرتی مترجم: شهاب نادری مقدم *********************** احتمالا ًلازم نیست بگویم رافائل آلبرتی در 16 دسامبر ١٩٠٢ در ال پوئرتو د سانتا ماریا متولد شده و اینکه نقاش توانمندی هم بوده و اینکه با لورکا و خیمنس و ماچادو و خیلیهای دیگر حشر و نشر داشته و حرفهای معمولی این طوری را که در روزنامهای که داری با آن شیشه پاک میکنی زیاد خواندهای را هم احتمالا لازم نیست بگویم. اما خیلی مهم است بدانید که یکی از آروزهای بزرگ او این بوده که سال ٢٠٠٠ میلادی را هم ببیند اما ... اما در ٢٧ اکتبر ١٩٩٩ بخشی از خاک کشورش میشود. ********************* کسی میروبد و میخواند (پاپوش چوبی در سحرگاه) کسی به درها شلیک میکند چه هراسی مادر! دریغا کسانی که در تابوت باد در کرجیهای این اوقات به کشت آب آمدهاند کسی میروبد و میخواند و میروبد مردی دور میشود و نشان گامهایاش در انعکاس خیابان جا میماند چه ترسی مادر! اگرکسی شبیه پدر به در بکوبد با ردای افتاناش آغشتهی آب چه وحشتی مادر! کسی میروبد و میخواند و میروبد ALGUIEN Alguien barre y canta y barre (zuecos en la madrugada). Alguien dispara las puertas. ¡Qué miedo, madre! (¡Ay, los que en andas del viento, en un velero a estas horas vayan arando los mares!) Alguien barre y canta y barre. Algún caballo, alejándose, imprime su pie en el eco □ اشتباه کرد کبوتر همیشه اشتباه میکرد برای رفتن به شمالی که جنوب بود گمان کرد که شاخهی گندم آب بود گمان کرد که دریا آسمان بود شب روز بود که ستارگان شبنم بودند که گرما کولاک بود که دامنات پیراهن تو بود که قلبات خانهی او بود او بر کرانهی ساحلی خوابید و تو بر بلندای شاخساری LA PALOMA Se equivocó la paloma, se equivocaba. Por ir al norte fue al sur, creyó que el trigo era el agua. Creyó que el mar era el cielo que la noche la mañana. Que las estrellas rocío, que la calor la nevada. Que tu falda era tu blusa, que tu corazón su casa. (Ella se durmió en la orilla, tú en la cumbre de una rama.) [/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B]آشنائی با نجیب فاضل كیساكورگ مترجم : شراره كامرانی ******************* [IMG]http://vazna.com/files/yeni.jpg[/IMG] □ نجیب فاضل كیساكورگ متولد سال ١٩٠٤ در استانبول و مرگ در سال ١٩٨٣. از این شاعر-فیلسوف بزرگ بیش از یكصد اثر در حوزههای مختلف اندیشه بر جا مانده است و اولین بار دیوان كامل او با نام «چله» توسط شراره كامرانی به فارسی ترجمه و در بهار سال ١٣٨٧ توسط انتشارات «هنر رسانهی اردی بهشت» روانهی بازار نشر شد. نجیب فاضل بزرگترین شاعر اسلامگرای تركیه محسوب میشود و تأخیر حضور وی در ادبیات دیگر ممالك را میتوان به تأثیر تسلط غالب جریان روشنفكری موسوم به چپ در این كشور نسبت داد. □ ١ مسابقهی دو حقیقت قبل از تمام شدن جمله عوض میشود با تمام نیرو برای رسیدن میدوم .... ٢ جدایی چه جدایی غمانگیزی بین دو تن كسی كه میگوید و كسی كه میشنود ... ٣ محاسبهی نفس چاقویام تیز شد؛ تیز تیز و غروم تمام .... از این همه سوهان كشیدن .... ٤ لطیف لطافت هر قدر هم زیاد، با چشم دیده نمیشود كرم اگر بال در آورد، روی زمین نمیخزد ... ٥ منطق كسی كه كوه را میشناسد، پرتگاه را هم میشناسد فرودی هست، بعد از فراز .... ٦ زمان زمان چرخ چاهیست كه در آب فرو میرود و بیرون میآید هستی ... نیستی ... در هر سطل؛ انقلابیست .... ٧ مورچهها اگر مورچهها روحام را كلهقندی فرض كنند رنگام از ذغال هم سیاهتر میشود ٨ قلب شهر آسمانخراش صد و یك طبقهْ راه نور را میبندد سوزن كوچكی سراغ دارید برای سوراخ كردن قلب شهر؟ [/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B]«دعای شامگاهی» از بیلی کالینز مترجم: یاشار احد صارمی ********************* بیلی کالینز شاعر ملی یا ملکالشعرای سابق آمریکا. صاحب کتابهای شعری مثل: «با بلا به همراه شعر»، «٩ اسب»، «دریانوردی به تنهایی دور اتاق»، «هنر ِغرق شدن» (این کتاب جایزهی لِنور مارشال را برد)، «سئوالهایی در بارهی فرشتهها»، «شعرهای ویدیویی»، «خوک رو» و ... این شاعر سال ١٩٤١ در نیویورک به دنیا آمد. [URL="http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/156548ad505a55a30.jpg"][IMG]http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/156548ad505a55a30.jpg[/IMG][/URL] ********************** دعای شامگاهی تو نانی و چاقو گیلاس بلوری و شرابی تو شبنمی تو روی چمنزار سپیدهی صبح چرخ ِ سوزانِ خورشید روبندِ سفیدِ نان پزی و پرواز ناگهانی ِ پرندههای مرداب نه نگو، تو باد وزان باغ نیستی زردْآلوهای روی میز یا قمارخانه و البته تو حتی این هوای ِ عطر ِ کاجی هم که نه، نیستی اصلا ً امکان ندارد که تو این هوای کاج عطری باشی حالا اگر بگویی که بله ماهی زیر ُپلام، خب یک چیزی، ممکن است یا کبوتری روی سر ژنرال ولی مثلا ً مزرعهی آفتابگردان در یک غروب باشی!!! نه دیگر، نیستی. اگر یک نگاه سریع به آینه بیندازی دستات میآید که نه پوتینهای آن گوشه هستی و صد البته نه آن قایقی که آنجا در قایق خانه دارد خُرخُر میکند شاید برایات جالب باشد که بدانی یعنی در بارهی این چیزهای تجسمی دنیا که حرفاش را میزنیم خود من مثلا ً صدای ِ چکهچکههای بارانام روی ِ سقف یک زمانی برای خودم ستارهی دنبالهدار هم بودهام روزنامهی تاخوردهیِ معلق توی کوچه و سبد پُر از بلوط روی میز آشپزخانه ماهِ حوالی ِ درختها هم هستم فنجان آن زن پیر هم، آفرین درست حدس زدی حالا دلات شور نزند، نه نانام من و نه چاقو هنوز که هنوز است تو هم چاقویی هم نان تو اصلا ً همیشه نان و چاقو خواهی بود بله، حتی آن گیلاس بلوری و شراب هم که اوهوم. You are the bread and the knife, The crystal goblet and the wine...—Jacques Crickillon You are the bread and the knife, the crystal goblet and the wine. You are the dew on the morning grass and the burning wheel of the sun. You are the white apron of the baker, and the marsh birds suddenly in flight. However, you are not the wind in the orchard, the plums on the counter, or the house of cards. And you are certainly not the pine-scented air. There is just no way that you are the pine-scented air. It is possible that you are the fish under the bridge, maybe even the pigeon on the general's head, but you are not even close to being the field of cornflowers at dusk. And a quick look in the mirror will show that you are neither the boots in the cornern or the boat asleep in its boat house. It might interest you to know, speaking of the plentiful imagery of the world, that I am the sound of rain on the roof. I also happen to be the shooting star, the evening paper blowing down an alley and the basket of chestnuts on the kitchen table. I am also the moon in the trees and the blind woman's tea cup. But don't worry, I'm not the bread and the knife. You are still the bread and the knife. You will always be the bread and the knife, not to mention the crystal goblet and—somehow—the wine[/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : بانک اشعار شاعران خارجی [B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#008000][B]معرفی جان اشبری همراه یک ترجمه ی شعر و تحلیل مترجم: علی ثباتی ******************** [URL="http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/156548ad52054a4bc.jpg"][IMG]http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/156548ad52054a4bc.jpg[/IMG][/URL] نگاهی به زندگی و شعر جان اشبری (John Ashbery) ١: جان اشبری (١٩٢٧) پیشهی نوشتن خود را اینگونه توصیف میکند: "به گمانام هرکدام از شعرهای من را میتوان همچون عکسی فوری از آنچیزی در نظر آورد که در آن لحظه از ذهنام میگذر – پیش از هرچیز، اشتیاق به سرودن شعر و، پس از آن، فکر کردن به اینکه مبادا گاز را روشن گذاشته باشم یا اینکه ساعتی بعد کجا باید باشم." اشبری سبکی را پرورانده است پذیرای تغییرات و دگرگونیهای دمبهدم و سریع در لحن و توجه نظر. شکل آثار او غالبا ً آزادانه بین گونههای مختلف سخن در نوسان است، بین زبان فرهنگ عامه و متداول و بلاغتی تعالییافته که با بصیرتی شاعرانه توأم شده است. شعر اشبری نشاندهندهی آگاهی از رمزگان زبانشناسیک (linguistic codes) گوناگون است (به علاوهی کلیشهها و گفتار عامیانهی عُرفی) که از طریق آنها ما میزییم و از رهگذرشان خود را تعریف و تبیین میکنیم. این آگاهی ِ یادشدهْ دربرگیرندهی علاقه به آنچیزیست که اشبری "اصوات نثروار" نامیده است، و اغلب آنگونه شعر سروده است که مرز بین نثر و شعر به چالش کشیده شود. شعر اشبری همواره هم بر انگارهها و تکانههای نقیض گشوده نبوده است. در کتابهای نخستین او سطح ظاهری واقعگرایی و امر ِ در دمْ گذر را واگذاشته شده است تا به "گسترههای دور از دسترستر ناخودآگاه" دسترسی حاصل شود. شخصیت اصلی در شعر نقشْگفتها (Illustrations) – که در اینجا نیز ترجمه شده است - از نخستین کتاب اشبریموسوم به «برخی درختان» (Some Trees) راهبهای شادان است که بناست با پریدن از آسمانخراشی بیپوندیها و بیارتباطیهای جهان را ترک گوید. این عمل وی بهطور ضمنی نشان میدهد که "بسی از آنچه زیباست باید که طرد شود / تا ما بل ماننده شویم به برینتر / نقشی از خویشتن خویشمان." برای دست یافتن به "گسترههای دور از دسترستر ناخودآگاه،" اشبری تجربیات تکنیکی متعددی را آزمود. شکلهای عمیقا ً الگواره شدهای چون سستینا ٢ در «برخی درختان» و «The Tennis Court Oath» (١٩٦٢) بیکه از هوشیاریای ماشینی و خودکار نشانی از خود بروز دهد بلکه برای اکتشاف و کاوش: "یکدفعه به کسی گفتم سرودن سستینا مثل راندن دوچرخهای در سراشیبی تپه است در حالیکه پدالها به پاهایات فشار میآورند. میخواستم پاهایام به آن جاهایی کشانیده شوند که معمولا ً بهخودیخود به آنها گام نمینهادند." اشبری در روچستر (Rochester) نیویورک به دنیا آمد. در سال ١٩٥١، در رشتهی انگلیسی از دانشگاه کمبیا فارغالتحصیل شد و در بین سالهای ١٩٥٨ تا ١٩٧٢ در مهمتریم نشریات و مجلات هنری آمریکایی بهعنوان نویسنده و سرویراستار فعالیت کرد. هشت سالی را هم به فرانسه رفت و بسیاری از اخبار بینالمللی هنر و وقایع هنری اروپا را تحت پوشش خبری درآورد. پس از آن نیز در دانشکدهی بروکلین (Brooklyn College) استاد رشتهی «نوشتن خلاقانه» (Creative Writing) و در مجلهی نیوزویک (Newsweek) نیز منتقد ثابت هنری شد. علاقهی اشبری به هنر در شعر او نقشی سازنده ایفا کرد. او را معمولا ً به فرانک اُهارا (Frank O'Hara)، جیمز شویلر (James Schuyler) و کنت کوخ (Kenneth Koch) زبط دادهاند [آنهم] بهعنوان عضوی از شاعران "مکتب نیویورک." این عنوان به علاقهی مشترک آنها به مکتب انتزاعی نقاشان نیویورکی در دهههای ٤٠ و ٥٠ مربوط میشود، آنها در طلب این بودند که برخی از تکنیکهای این نقاشان را در شعر بهکار گیرند. این نقاشان از واقعگرایی اجتناب میورزیدند تا بر هنر به مثابهی بازنمایی کنش خلاقانهای که تولیدگر آن بوده تأکید گذراند – همچون نقاشیهای کنشنمای (Action paintings) جکسون پالاک (Jackson Pollock). شعر بلند اشبری تحتِ عنوان «خود-نگاره در آیینهای محدب» (Self-portrait in a Convex Mirror) همانقدر به احساساتِ دائمالتغییر و تندْگذر ِ شاعر در حین سرایش شعر توجه دارد که به نقاشی رنسانس که الهامبخش شاعر بوده است. این اثر میان انرژیهای پریشانگشتهای که غنای اثر هنری را رقم میزنند در حال آمدْشدن است و نیز در ترکیببندی ِ کامل شدهای که هنرمند دربارهی آن هم احساس پیروزی میکند و هم آن را در حکم به کذب آغُشتن آن احساسات پیچیده میداند. اشبری در حسِّ سرشاری و هوشیاری محاورهای در زندگی روزمرهی نیویورکی شریک است، و این حس را در کشمکش تمرکز و ایستایی هنر قرار میدهد. شعر اشبری، بهویژه اشعار اولیهی او، که خیلی بیشتر تجربی بودهاند، بهطور خاص بر نسل جوانتری که تحت عنوان «شاعران زبان» (Language poets) شناخته میشدند تأثیرگذار بود. آنها جذبِ سرخوشانگی زبانشناسیک شعر وی شدند و ایستادگی این شعر دربرابر قرائت شدن بهمثابهی صدایی یکه و شخصی. با آفتابی کردن و گاهی هم گسستن از کاربردهای مسلط زبان در جهان ما، شعرهای اشبری امکانهای تازهای را برای معنا برمیگشایند: "ما همه سخنورزیم / این حقیقت است، ولی در زیر این سخنورزی نهفته است / جنبش و سرباز زدن از به جنبش آمدن، آزاد و یله / معنا، درهمریخته و سهل همچون زمین خرمنکوبی." (سوناتِ ترمیمیافته – Sonnet Mended) □ تحلیلی از شعر ترجمه شده: شعری که در ادامهی مطلب میآید از معروفترین و برگزیده شدهترین شعرهای این شاعر است. شعر به دو بخش تقسیم شده است. قسمت نخست، روایتی مبهم و کنایهآمیز از یک خودکشیست که در فضای کرانشهری اتفاق میافتد با سازمایهها یا اِلِمانهایی همچون پلیسهایی که سعی میکنند شخصی را که در شرفِ پایین پریدن از پشتبام است از این کار منصرف کنند، یا مثلا ً جورابشلواری که جامهای زنانه و شهریست. اما راهبهگونه بودن ِ پرسونا یا شخصیتِ اصلی شعر از سویی جنبهای افسونی (mystified) و تقدیس شده به فضای شعر میبخشد و از سویی دیگر با توجه به کلمهی کنابهآمیز و ایهامانگیز (novice) که به معنای روسپی تازهکار نیز هست بر شهریّتِ اتفاقی که در شرف وقوع است صحه میگذراد. اینگونه است که در قسمت اول شعر از رهگذر آمیزش امر افسونی و عرفانی، از سویی، و امر مبتذل ِ مربوط به فرهنگِ حاشینهنشینی شهر، از دیگر سو، به اصطلاح از مفاهیم پذیرفته شده تمایززدایی میکند. جالب اینجاست که در قسمت دوم شعر، که به شرح و تفسیری پیرامون ِ واقعهی خودکشی میماند، روسپی-راهبهی شعر بهشکلی تمثیلی هم نمایانگر ِ هنر شاعری میشود و هم نمونهی نوعی ِشریت. عمل خودکشی وی مانند هنر است که همیشه انسان میخواهد با تأسی به آن خود را متعالیتر از آنچه واقا ً هست نشان دهد. در عین حال، پرسونای شعر چیزی - رویدادی – وزای اراده و تملک انسانهاست، همچون «دیگری بزرگِ» لاکانی، همواره حاضر در ذهن ِ سوژه و برانگیزندهی تجربیاتِ تروماتیک (ذهنپریشانه) در سوژه. باید دقت داشت که راهبه-روسپی ضمن خودکشیْ هدایای مردی را که میخواهند منصرفاش کنند با بیمیلی میپذیرد و، در حین ِ سقوط، از اذهان تمامی آدمیان محو میشود. بهطور خلاصه، این شعر با تلفیق بیانی روزمره با لحنی آخرالزمانی و نیز با سلسلهای از گزارهها و تصاویر بهظاهر پریشان و از هم گسیخته، دالهای زبان را از بندِ گفتمانهای پذیرفته شده و فراگیر آزاد میکند و وهم ِ «امر واقع» ِ لاکانی – ژیژکی را آفتابی میکند؛ یعنی عدم تمایز بین چیزها که شدیدا ً تأثیری مُخرب بر سوژه دارد و دلالتاش در حقیقت بر تناهی ِ آدمیست. ع.ثباتی ********************** نقشگفت ٣ ١. تازهراهبهای٤ بر رخبام نشسته بود بلندْ بر فراز شهر، فرشتهها دعاهایشان را درآمیختند با هیاهای ِ پلیسها، در کار التماس به او تا دست از چنین کاری فروشوید زنی عهد کرد با او دوست شود. گفت راهبه "مرا با دوست چهکار." مادری به او جواربشلواریای پیشکش کرد که از پاهای خودْ بهدر آورد بود. آوردند دیگران پیشکشهای خُردی از میوه و آبنبات مردی کور همهی گلهایاش را. اگر کسی را به گوی ِ توفیق دسترسی بود، خودْ اینها بودند، چراکه "صحنه باید مراسمی باشد آئینی" بود آنچه که راهبه طلب میکرد. گفت "من در طلبِ یادوارههام." "خواهم که بپویم تمثیلوار، چون موجها که ساحل ِ بیخیال را در بوس و کنارشان میگیرند. شما مردمْ میدانم من هرآنچه نیک را پیشکشام میکنید که هوایاش در سرم نیست. اما خواهشام این است که بهیاد داشته باشید پذیرندهی آنهمه بودم چو جان باختم." اینگونه که افتاد، باد ردایاش را گرهْگره باز کرد، و برهنه چون تخم سیمرغ٦، رو به جانبِ پائین، بهنرمی، روانه شد بیرون از شفقت فرشتهها و اذهان آدمیان. ************************** ٢. بسی از آنچه که زیباست را میباید وانهاد تا که شاید مانندْ شویم به بلندتر جلوهای از خویشتن ِ خویشمان. در شعلهْ شبپرهها بالا میآیند، دریغا با این آرزو، فقط، که خودْ شعله باشند: آنها در رفعتِ ما نمیکاهند. سوسو ما میزنیم به زیر سنگینباری ِ ناهشیاریها. چهگونه میتوانستیم اما بگوییم که از سر آن حقیقتی که میدانیم، زن ردایی بود سایهْرنگ؟ چراکه آن شب، موشکها آه برکشیدند موقرانه بر فراز شهر، و بود در آن میانهْ شادخواری: در دل ِ آن لحظهْ چهبسیار که نهفته است! بسا روی کردنها به جانبِ آن شعله، میتوانستیم اوج از زمین گرفتن ، نظارهکنان ِ او فرازنده، در تنپوشاش٧ از برگهای روشن ولی او، بهحتم، تندیسهای بود از بیتفاوتی، اعجازی که از برای ما مقدر نبوده است، همانگونه که برگها نیستند از برای زمستان چراکه پایان است. Illustration John Ashbery I A novice was sitting on a cornice High over the city. Angels Combined their prayers with those Of the police, begging her to come off it. One lady promised to be her friend. "I do not want a friend," she said. A mother offered her some nylons Stripped from her very legs. Others brought Little offerings of fruit and candy, The blind man all his flowers. If any Could be called successful, these were, For that the scene should be a ceremony Was what she wanted. "I desire monuments," she said. "I want to move Figuratively, as waves caress The thoughtless shore. You people I know Will offer me every good thing I do not want. But please remember I died accepting them." With that, the wind Unpinned her bulky robes, and naked As a roc's egg, she drifted softly downward Out of the angels' tenderness and the minds of men. II Much that is beautiful must be discarded So that we may resemble a taller Impression of ourselves. Moths climb in the flame, Alas, that wish only to be the flame: They do not lessen in our stature. We twinkle under the weight Of indiscretions. But how could we tell That of the truth we know, she was The somber vestment? For that night, rockets sighed Elegantly over the city, and there was feasting: There is so much in that moment! So many attitudes toward that flame, We might have soared from earth, watching her glide Aloft, in her peplum of bright leaves. But she, of course, was only an effigy of indifference, a miracle Not meant for us, as the leaves are not Winter's because it is the end. **************************** پینوشتها: -------------------------------------------------------------------------------- ١ . ترجمهای از شناختنامهی جان اشبری در «گزیدهی ادبیات آمریکای نورتون» (The Norton Anthology of American Literature). ٢ . Sestina : شعری با یک بندِ شش سطر و یک بند سه سطری. ٣ . عنوان شعر Illustration است که هم معادل تصویر و نگاره میتواند باشد و هم شرح و توصیف. از آنجا که، بنا به استنباط من، هر دو معنا توأما ً مدِّ نظر بوده است واژهی برساختهی «نقشگفت» را معادل آن آوردهام. ٤ . Novice : زنی که نخستین مراحل درآمدن به لباس و مقام راهبگی را میگذراند. ٦ . roc : هم به معنای سیمرغ و هم رخ شطرنج است. ٧ . peplum : بالاپوشی، بهویژه برای زنان در یونان باستان. [/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]