ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم آشنایِ من و بیگانه تورا گم کردم عشق! ای شاهدِ آن نیمهشبِ بارانی در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم در همان لحظه، همان ثانیهی بیتابی با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو گنجِ در خانهی ویرانه! تو را گم کردم شانهام از غمِ بی همنفسی میلرزد همنفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم "تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم" ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم آه، ای لحظهی زیبای سرودن از تو ! آه، ای گوهر دُردانه تو را گم کردم
موج میداند ملال عاشق سر خورده را زخم خنجر خورده حال زخم خنجر خورده را در امان کی بودیه ایم از عشق وقتی بوی خون باز وحشی میکند باز کبوتر خورده را مرگ از روز ارل با عاشقان هم کاسه بود تا بلرزاند تن هر شام اخر خورده را خون دلها خورده ام یک عمر و خواهم خورد باز جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را مژگان عباسلو
روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد گلهای گلستان همه از چشم من افتد گر باد کند زلف به روی تو پریشان صد دسته ی سنبل به سر نسترن افتد اندر شکن زلف تو نالد دل زارم چون مرغ غریبی که به یاد وطن افتد ترسم نگرد دیده ی نرگس به رخ یار از رشک نخواهم گذرش در چمن افتد از ماه رخت آنکه مرا کرد چو شب روز دارم ز خدا چشم که بر روز من افتد آشفته شود هرکه به آن زلف زند دست دلتنگ شود هرکه جدا زآن دهن افتد هستند در این شهر بسی نکته سرایان "دهقان" نه کسی همچو تو شیرین سخن افتد دهقان سامانی
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی فاضل
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست ماهم از آه دل سوختگان بی خبر است مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست شهریارا عقب قافله کوی امید گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست شعر از شهریار
نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی چه شود کز دلم امروز گره بگشایی ور تو آیی نشود چارهٔ تنهایی من که من از خوبش روم چون تو ز در بازآیی کاش از مادر آن ترک بپرسند که تو گر نیی از پریان از چه پری میزایی شاه بایدکه خراج شکر از وی گیرد که دکان بسته ز شرم لب او حلوایی تو بهل غالیه بر موی تو خود را ساید تو به مو غالیه اینقدر چرا میسایی چه خلافست ندانم که میان من و تست کانچه بر مهر فزایم تو به جور افزایی بعد ازین در صفت حسن تو خاموش شوم زانکه در وصف تو گشتم خجل ازگویایی درفشانی تو قاآنیم از دست ببرد آدمی در نفشاند تو مگر دریایی قاآنی
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه مست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساختهای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداختهای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه «ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟» یکی از اشعار مشهور حافظ است که محمدرضا شجریان در یکی از کنسرتهای قدیمی با همراهی داریوش پیرنیاکان و جمشید اندلیبی اجرا کرده است.
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت هزار بلبل دستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت برفت رونق بازار آفتاب و قمر از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من ز میان تو لاغری آموخت بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست ندانمش که به قتل که شاطری آموخت چنین بگریم از این پس که مرد بتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت
عنایتیست خدا را به حال ما امروز که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت حکایت شب هجر چو سال ما امروز فراقنامه که دی دل به خون دیده نوشت سپردهایم به باد شمال ما امروز کجا خلاص شوند از وبال ما فردا؟ جماعتی که شکستند بال ما امروز از آن لب و رخ حاضر جواب شرط آنست که بوسه بیش نباشد سؤال ما امروز ز سیم اشک و زر چهره وجه آن بنهیم گر التفات نماید به حال ما امروز خیال را بفرستد دگر به شب جایی گرش وقوف دهند از خیال ما امروز به زلف او دهم این نیم جان که من دارم و گرنه دل ننهد بر وصال ما امروز به خواب شب مگر آن روی را توان دیدن که پیش دوست نباشد مجال ما امروز چو باد صبح کنون قابلی نمییابد که بشنود سخنی از مقال ما امروز صبا، برابر رخسار آن غزال بهشت اداکن این غزل از حسب حال ما امروز اگر کند طلب اوحدی ز لطف بگوی که: بیش ازین نکنی احتمال ما امروز اوحدی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت سعدی