اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي گفتم غروب جمعه تو از راه مي رسي عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي تا خواستم به جاده ي وصل تو رو كنم غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي در مسجديم وطاعت اين ماه شغل ماست بي قبله هر نماز به سر شد نيامدي اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي رسوايي گداي تو از حد گذشته است عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي خسران زده كسي است كه از يار غافل است بي تو دعا بدون اثر شد نيامدي از ما كه منفعت نرسيده براي تو هر چه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي گفتيم لا اقل سر افطار مي رسي ديده به راه ماند و سحر شد نيامدي
دوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم خلق میدانند و من انکارایشان میکنم عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان کاین سیه کاری بهموی نقره افشان میکنم سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین زیر چتر نسترنآتش فروزان میکنم دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم این من و این دامن و این مستی آغوش تو تا چه مستوری منآلوده دامان میکنم دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای نعمت وصل تورا اینگونه کفران میکنم ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق در وجودتخویش را چون قطره ویران میکنم تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است هرچه میخواهی بگو آن میکنم آنمیکنم
خدایا شرح غم خواندن چه سخت است ز داغ لاله پژمردن چه سخت است نمیدانی که با دست بریده ز پشت اسب افتادن چه سخت است اگر تیری درون چشم باشد نمیدانی زمین خوردن چه سخت است نمیدانی که با چشمان خونین جمال فاطمه دیدن چه سخت است کنار علقمه با مشک خالی ببین شرمنده گردیدن چه سخت است
بوی تو را نسیم سحر میدهد به من یک نامه از تو ، حال دگر میدهد به من هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم پروانه خیال تو پر میدهد به من ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای خود مژده ی تو ، شوق سفر میدهد به من ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما – گریان مشو که باد ، خبر میدهد به من هر واژه را به عشق تو در رقص آورم جانا غم تو روح سفر میدهد به من در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من گفتی دعا کنم به تو در حال جذبه ها این حال را دعای سحر میدهد به من
چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !
هیچکس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما میگریخت ، چند روزیست که حالم دیدنیست ، حال من از این و از آن پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل میزنم ، گاه بر حافظ تفعل میزنم ، حافظ دیوانه فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم تا كي به اهل ِ دهكده بيداد مي شود؟ خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن موسي ، دل ِ من است كه نوزاد مي شود با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان رسيده ام اين مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد مي شود اي ابروان ِوحشــي ِتو لشكر ِ مغول! پس كي دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟ در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نيستی در هیچ جا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب ای ماجرای شعر و شب های جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب