1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    شوق
    ياد داري که ز من خنده کنان پرسيدي
    چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
    چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
    اشک شوقي که فرو خفته به چشمان نياز
    چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر ؟
    سينه اي سوخته در حسرت يک عشق محال
    نگي گمشده در پرده رويايي دور
    پيکري ملتهب از خواهش سوزان وصال
    چه ره آورد سفر دارم. . . اي مايه عمر ؟
    ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
    لب گرمي که بر آن خفته به اميد و نياز
    بوسه اي داغ تر از بوسه خورشيد جنوب
    اي بسا در پي آن هديه که زيبنده توست
    در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
    عاقبت رفتم و گفتم که ترا هديه کنم
    پيکري را که در آن شعله کشد شوق نهان
    چو در آئينه نگه کردم ،ديدم افسوس
    جلوه روي مرا هجر تو کاهش بخشيد
    دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
    عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد
    حاليا . . . اين منم ، اين آتش جانسوز منم
    اي اميد دل ديوانه اندوه نواز
    بازوان را بگشا تا که عيانت سازم
    چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز . . .
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    سهراب این شعر رو بعد از مرگ فروغ فرخزاد برای او گفته


    بزرگ بود
    و از اهالی امروز بود
    و با تمام افق های باز نسبت داشت
    و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .


    صداش
    به شکل حزن پریشان واقعیت بود .
    و پلک هاش
    مسیر نبض عناصر را
    به ما نشان داد.
    و دست هاش
    هوای صاف سخاوت را
    ورق زد
    و مهربانی را
    به سمت ما کوچاند.


    به شکل خلوت خود بود
    و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
    برای آینه تفسیر کرد.
    و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
    و او به سبک درخت
    میان عافیت نور منتشر می شد.
    همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
    همیشه رشته صحبت را
    به چفت آب گره می زد.
    برای ما ، یک شب
    سجود سبز محبت را
    چنان صریح ادا کرد
    که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
    و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم .


    و بارها دیدیم
    که با چقدر سبد
    برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.


    ولی نشد
    که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
    و رفت تا لب هیچ
    و پشت حوصله نورها دراز کشید
    و هیچ فکر نکرد
    که ما میان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنها ماندیم .
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    بهار
    بهار با عطر سرمست کننده غنچه ها و جوانه ها و شکوفه هایش، و با آفتاب گرم دلنشینش، روح فروغ را به پرواز در می آورد و او خود را چون پرنده ای سبکبال، در لحظه آغاز پرواز، احساس می کند که می خواهد پر بگشاید و سبکبار اوج بگیرد و به جست و جوی جفت خویش برود:
    پرنده گفت: « چه بویی، چه آفتابی، آه!
    بهار آمده است
    و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»
    ( از شعر پرنده فقط یک پرنده بود- دفتر تولدی دیگر)
    و چه خوب است و خوشایند، همراه جفت خویش، همه عمر را، پرستو وار، از بهاری به بهار دیگر سفر کردن:
    کاش ما آن دو پرستو بودیم
    که همه عمر سفر می کردیم
    از بهاری به بهاری دیگر
    ( از شعر گذران– دفتر تولدی دیگر)
    فروغ آرزوهای بهاری دیگری هم دارد. آرزوی این که پرتو خورشید بهاری باشد و، سحرگاه، از پنجره معشوق بر او بتابد:
    کاش چون پرتو خورشید بهار
    سحر از پنجره می تابیدم
    از پس پرده ی لرزان حریر
    رنگ چشمان ترا می دیدم
    ( از شعر آرزو- دفتر دیوار)
    بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاری خویش آنقدر زیباست که آدمی را مسحور خویش می کند، آن چنان که از سخن گفتن باز می ماند و حرف هایش، ناگفته، در ژرفای جانش انباریده می شود. به جای او گنجشگان پرگو سخن می گویند و زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار:
    سکوت چیست به جز حرف های ناگفته؟
    من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشگان
    زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
    زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار
    زبان گنجشگان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
    ( از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد- دفتر ایمان بیاوریم...)
    بهار فقط شادی بخش نیست، که اندوه های خویش را نیز دارد و اشک ها و گریه های خویش را، و وهم سبز خویش را:
    تمام روز در آیینه گریه می کردم
    بهار پنجره ام را
    به وهم سبز درختان سپرده بود
    ( از شعر وهم سبز – دفتر تولدی دیگر)
    وفروغ آن دختر غمگین است، تنها نشسته کنار پنجره، که با نگاهی محزون به بهار می نگرد و به او حسد می برد، چرا که بهار سرشار از عطر و گل و ترانه و سرمستی است و دل او سرشاز از حزن و اندوه تنهایی:
    دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
    ای دختر بهار حسد می برم به تو
    عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
    با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

    بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
    با ناز می گشود دو چشمان بسته را
    می شست کاکلی به لب آب نقره فام
    آن بال های نازک زیبای خسته را

    خندید باغبان که سرانجام شد بهار
    دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
    دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
    ای بس بهارها که بهاری نداشتم
    (از شعر دختر و بهار- دفتر اسیر)
    بهار هشدار دهنده است و سرزنش کننده. مسافری ست که از دریچه جانت می گذرد و با تو سخن می گوید، و اگر تو نیز چون او رهروی همیشه در جریان و پوینده ای پیش رونده نباشی، تو را ملامت می کند:
    نمی توانستم، دیگر نمی توانستم
    صدای پایم از انکار راه بر می خاست
    و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
    و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
    که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت
    « نگاه کن
    تو هیچ گاه پیش نرفتی
    تو فرو رفتی»
    ( از شعر وهم سبز- دفتر تولدی دیگر)

    بهار زود گذر است و سبک سیر، تند و بشتاب می گذرد، با نسیم می آید و بر باد می رود، با روزهای درخشان عیدش، با آفتاب و گلش، و با رعشه های عطرناکش:
    آن روز ها رفتند
    آن روزهای عید
    آن انتظار آفتاب و گل
    آن رعشه های عطر
    در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
    ( از شعر آن روزها- دفتر تولدی دیگر)
    و باز زمستان است که در راه است، زمستان سرد با بارش یک ریز برفش که مدفون می کند دست های جوانی را در اعماق خود، و باز، بهاری دیگر، که از پس زمستان خواهد آمد، و در آن دست های مدفون شده در زمستان، چون ساقه های سبز رویا، یا فواره های سبز سبکبار خواهند رویید و شکوفه خواهند داد:
    شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
    که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
    و سال دیگر، وقتی بهار
    با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
    و در تنش فوران می کنند
    فواره های سبز سبکبار
    شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه ترین یار
    ( از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد – دفتر ایمان بیاوریم...)
    تابستان
    آنگاه تابستان گرم و گدازنده از راه می رسد، با بار شادی های مهجورش، و در گرماگرم آن فروغ خود را تنها تر از یک برگ حس می کند در آب های سبز تابستان:

    تنها تر از یک برگ
    با بار شادی های مهجورم
    در آب های سبز تابستان
    ...........
    « در اضطراب دست های پر
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست»
    این را زنی در آب ها می خواند
    در آب های سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست
    ( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر)
    تابستان با غروب های تشنه اش، که فصل سرودن شعر های اندوهبار است، در نیمه های راهی شوم آغاز:
    این شعر را برای تو می گویم
    در یک غروب تشنه ی تابستان
    در نیمه های این ره شوم آغاز
    در کهنه گور این غم بی پایان
    ( از شعر شعری برای تو- دفتر عصیان)
    پاییز
    کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
    برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
    آفتاب دیدگانم سرد می شد
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،
    اشک هایم همچو باران
    دامنم را رنگ می زد
    وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
    وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
    ( از شعر اندوه پرست – دفتر دیوار)
    پاییزی که پیش رویش چهره تلخ زمستانی است فرو بلعنده جوانی و مدفون کننده شباب در زیر برف های سنگینش، و پشت سرش خاطره عشق های ناگهانی و پر آشوب گرم و سوزان تابستانی:
    پیش رویم:
    چهره ی تلخ زمستان جوانی
    پشت سر:
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام:
    منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
    کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
    ( از شعر اندوه پرست – دفتر دیوار)
    در پاییز دمسرد نومیدی، تک درخت امید شاعر، سرشار از تب زرد خزان می شود و گرفتار رنج برگریزان. خزان خاموشی ها و فراموشی ها، خزان پژمردن ها و خشکیدن ها:
    چون ترا می نگرم
    مثل این است که از پنجره ای
    تک درختم را، سرشار از برگ
    در تب زرد خزان می نگرم
    ( از شعر گذران – دفتر تولدی دیگر)
    و چاره ای نیست جز آرام راندن، به سوی سرزمین زمستانی مرگ، در آن سوی ساحل غم های پاییزی:
    آرام می رانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غم های پاییزی
    ( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر)
    پاییز با خش خش برگ های زرد خشکیده اش یاد آور خاطره اندوهبار آخرین لحظه تلخ دیدار است، و در این واپسین دیدار می توان پوچی سراسر جهان و زندگی را دید، و ناله های مرگ آلود پژمرش را در خش خش برگ های خشک و زرد خزان شنید:
    آخرین بار
    آخرین بار
    آخرین لحظه ی تلخ دیدار
    سر به سر پوچ دیدم جهان را
    باد نالید و من گوش کردم
    خش خش برگ های خزان را
    ( از شعر پوچ- دفتر عصیان)
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    نقش پنهان

    آه اي مردي كه لبهاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده اي
    هيچ در عمق دو چشم خامشم
    راز اين ديوانگي را خوانده اي
    هيچ مي داني كه من در قلب خويش
    نقشي از عشق تو پنهان داشتم
    هيچ مي داني كز اي عشق نهان
    آتشي سوزنده بر جان داشتم
    گفته اند آن زن زني ديوانه است
    كز لبانش بوسه آسان مي دهد
    آري اما بوسه از لبهاي تو
    بر لبان مرده ام جان ميدهد
    هرگزم در سر نباشد فكر نام
    اين منم كاينسان ترا جويم بكام
    خلوتي مي خواهم و آغوش تو
    خلوتي مي خواهم و لبهاي جام
    فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
    ساغري از باده ي هستي دهم
    بستري مي خواهم از گلهاي سرخ
    تا در آن يك شب ترا مستي دهم
    آه اي مردي كه لبهاي مرا
    از شراربوسه ها سوزانده اي
    اين كتابي بي سرانجامست و تو
    صفحه كوتاهي از آن خوانده اي
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    با اميدي گرم و شادي بخش
    با نگاهي مست و رؤيائي
    دخترك افسانه مي خواند
    نيمه شب در كنج تنهائي:


    بي گمان روزي ز راهي دور
    مي رسد شهزاده اي مغرور
    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
    ضربه سم ستور بادپيمايش


    مي درخشد شعله خورشيد
    بر فراز تاج زيبايش
    تار و پود جامه اش از زر
    سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر


    مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي
    باد ... پرهاي كلاهش را
    يا بر آن پيشاني روشن
    حلقه موي سياهش را

    مردمان در گوش هم آهسته مي گويند،
    «آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»
    «در جهان يكتاست»
    «بي گمان شهزاده اي والاست»

    دختران سر مي كشند از پشت روزن ها
    گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
    سينه ها لرزان و پرغوغا
    در طپش از شوق يك پندار

    «شايد او خواهان من باشد.»

    ليك گوئي ديده شهزاده زيبا
    ديده مشتاق آنان را نمي بيند
    او از اين گلزار عطرآگين
    برگ سبزي هم نمي چيند

    همچنان آرام و بي تشويش
    مي رود شادان براه خويش
    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
    ضربه سم ستور بادپيمايش

    مقصد او خانه دلدار زيبايش
    مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
    «كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

    ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
    سوي در گوئي ز شادي مي گشايم پر
    اوست . . . آري . . . اوست

    «آه، اي شهزاده، اي محبوب رؤيائي
    نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آئي.»

    زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
    با نگاهي گرم و شوق آلود
    بر نگاهم راه مي بندد

    «اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي
    اي نگاهت باده ئي در جام مينائي
    آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائي
    ره بسي دور است
    ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»

    مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
    مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
    مي شوم مدهوش.

    باز هم آرام و بي تشويش
    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
    ضربه سم ستور بادپيمايش
    مي درخشد شعله خورشيد
    برفراز تاج زيبايش.


    مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
    مردمان با ديده حيران
    زير لب آهسته مي گويند
    «دختر خوشبخت! . . .»
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    [h=2][/h]
    [​IMG]
    افسوس
    من مرده ام
    و شب هنوز هم
    گویی ادامه همان شب بیهوده ست
    خاموش شد
    و پهنه وسیع دو چشمش را
    احساس گریه تلخ و کدر کرد
    آیا شما که صورتتان را
    در سایه نقاب غم انگیز زندگی
    مخفی نموده اید
    گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید
    که زنده های امروزی
    چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
    گویی که کودکی
    در اولین تبسم خود پیر گشته است
    و قلب این کتیبه مخدوش
    که در خطوط اصلی آن دست برده اند
    به اعتبار سنگی خود ، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
    شاید که اعتیاد به بودن
    و مصرف مدام مسکن ها
    امیال پاک و ساده انسانی را
    به ورطه زوال کشانده است
    شاید که روح را
    به انزوای یک جزیره نامسکون
    تبعید کرده اند
    شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
    پس این پیادگان که صبورانه
    بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
    آن بادپا سوارانند
    و این خمیدگان لاغر افیونی
    آن عارفان پاک بلند اندیش؟
    پس راست است ‚ راست که انسان
    دیگر در انتظار ظهوری نیست
    و دختران عاشق
    با سوزن دراز بر و دری دوزی
    چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
    کنون طنین جیغ کلاغان
    در عمق خوابهای سحرگاهی
    احساس می شود
    آینه ها به هوش می آیند
    و شکل های منفرد و تنها
    خود را به اولین کشاله بیداری
    و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
    تسلیم میکنند
    افسوس من با تمام خاطره هایم
    از خون که جز حماسه خونین نمی سرود
    و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه
    خود را چنین حقیر نمی زیست
    در انتهای فرصت خود ایستاده ام
    و گوش میکنم نه صدایی
    و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی
    و نام من که نفس آن همه پاکی بود
    دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند
    لرزید
    و بر دو سوی خویش فرو ریخت
    و دستهای ملتمسش از شکافها
    مانند آههای طویلی بسوی من
    پیش آمدند
    سرد است
    و بادها ، خطوط مرا قطع می کنند
    آیا در این دیار کسی هست که هنوز
    از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش
    وحشت نداشته باشد ؟
    آیا زمان آن نرسیده ست
    که این دریچه باز شود باز باز باز
    که آسمان ببارد
    و مرد بر جنازه مرد خویش
    زاری کنان نماز گزارد؟
    شاید پرنده بود که نالید
    یا باد در میان درختان
    یا من که در برابر بن بست قلب خود
    چون موجی از تاسف و شرم و درد
    بالا می آمدم
    و از میان پنجره می دیدم
    که آن دو دست ‚ آن دو سرزنش تلخ
    و همچنان دراز به سوی دو دست من
    در روشنایی سپیده دمی کاذب
    تحلیل می روند
    و یک صدا که در افق سرد
    فریاد زد
    خداحافظ ... ​
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    [h=2][​IMG][/h]
    کسی که مثل هیچ کس نیست

    من خواب دیده ام که کسی می اید
    من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
    و پلک چشمم هی می پرد
    و کفشهایم هی جفت میشوند
    و کور شون
    اگر دروغ بگویم
    من خواب آن ستاره ی قرمز را
    وقتی که خواب نبودم دیده ام
    کسی می اید
    کسی می اید
    کسی دیگر
    کسی بهتر
    کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
    مثل انسی نیست
    مثل یحیی نیست
    مثل مادر نیست
    و مثل آن کسی ست که باید باشد
    و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
    و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
    و از برادر سید جواد هم که رفته است
    و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
    و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
    و اسمش آن چنانکه مادر
    در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
    یا قاضی القضات است
    یا حاجت الحاجات است
    و میتواند
    تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
    با چشمهای بسته بخواند
    و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
    ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
    و میتواند کاری کند که لامپ الله
    که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
    دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
    آخ ...
    چه قدر روشنی خوبست
    چه قدر روشنی خوبست
    و من چه قدر دلم می خواهد
    که یحیی
    یک چارچرخه داشته باشد
    و یک چراغ زنبوری
    و من چه قدر دلم میخواهد
    که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
    و دور میدان محمدیه بچرخم
    آخ ...
    چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
    چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
    چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
    چه قدر مزه ی پپسی خوبست
    چه قدر سینمای فردین خوبست
    و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می اید
    و من چه قدر دلم میخواهد
    که گیس دختر سید جواد را بکشم
    چرا من این همه کوچک هستم
    که در خیابانها گم میشوم
    چرا پدر که این همه کوچک نیست
    و در خیابانها هم گم نمی شود
    کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
    و مردم محله کشتارگاه که خک باغچه هاشان هم خونیست
    و آب حوض هاشان هم خونیست
    و تخت کفش هاشان هم خونیست
    چرا کاری نمی کنند
    چرا کاری نمی کنند
    چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
    من پله های پشت بام را جارو کرده ام
    و شیشه های پنجره را هم شسته ام
    چرا پدر فقط باید
    در خواب خواب ببیند
    من پله های پشت بام را جارو کرده ام
    و شیشه های پنجره را هم شسته ام
    کسی می اید
    کسی می اید
    کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
    کسی که آمدنش را نمی شود
    گرفت
    و دستبند زد و به زندان انداخت
    کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
    و روز به روز بزرگ میشود
    کسی از باران از صدای شر شر باران
    از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
    کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید
    و سفره را می اندازد
    و نان را قسمت میکند
    و پپسی را قسمت میکند
    و باغ ملی را قسمت میکند
    و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
    و روز اسم نویسی را قسمت میکند
    و نمره مریضخانه را قسمت میکند
    و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
    و سینمای فردین را قسمت میکند
    درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
    و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
    و سهم ما را هم می دهد
    من خواب دیده ام... ​
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    شوق
    از مجموعۀ دیوار
    یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
    چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟
    چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
    اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
    چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
    سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
    نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
    پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
    چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
    دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
    لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
    بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
    ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
    در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
    عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
    پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
    چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
    جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
    دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
    عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
    حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
    ای امید دل دیوانه اندوه نواز
    بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
    چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز...
     
    AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    مهمان
    از مجموعۀ اسیر
    امشب آن حسرت دیرینه من
    در بر دوست به سر می آید
    در فروبند و بگو خانه تهی است
    زین سپس هر که به در می آید
    شانه کو تا که سر و زلفم را
    در هم و وحشی و زیبا سازم
    باید از تازگی و نرمی و لطف
    گونه را چون گل رؤیا سازم
    سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
    راز و نازی به نگاهم بخشد
    باید این شوق که دردل دارم
    جلوه بر چشم سیاهم بخشد
    چه بپوشم که چو از راه آید
    عطشش مفرط و افزون گردد
    چه بگویم که ز سحر سخنم
    دل به من بازد و افسون گردد
    آه ای دخترک خدمتکار
    گل بزن بر سر و سینه من
    تا که حیران شود از جلوه گل
    امشب آن عاشق دیرینه من
    چو ز در آمد و بنشست خموش
    زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
    با لب تشنه دو صد بوسه شوق
    بر لب باده گلرنگ زنم
    ماه اگر خواست که از پنجره ها
    بیندم در بر او مست و پریش
    آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
    پرده ابر کشد بر رخ خویش
    تا چو رؤیا شود این صحنه عشق
    کندر و عود در آتش ریزم
    ز آن سپس همچو یکی کولی مست
    نرم و پیچنده ز جا برخیزم
    همه شب شعله صفت رقص کنم
    تا ز پا افتم و مدهوش شوم
    چو مرا تنگ در آغوش کشد
    مست آن گرمی آغوش شوم
    آه گویی ز پس پنجره ها
    بانگ آهسته پا می آید
    ای خدا اوست که آرام و خموش
    بسوی خانه مامی آید! ​
     
    AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    ناشناس
    از مجموعۀ اسیر
    بر پرده های در هم امیال سر کشم
    نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
    نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
    پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
    یک شب نگاه خسته مردی بروی من
    لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
    تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
    قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
    نومید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
    با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
    راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
    نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
    راهی دراز بود و دریغا میان راه
    آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
    چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
    دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
    زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
    دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
    اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
    زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
    شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
    از دیدگان خسته من نقش خواب را
    لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
    کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
    آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
    در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
    ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
    پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
    لغزید گرد پیکر من بازوان او
    آشفته شد بشانه او گیسوان من
    شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
    هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
    ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
    آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
    افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
    دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
    یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست
     
    AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده است.