1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    خاطرات
    باز در چهره خاموش خيال
    خنده زد چشم گناه آموزت
    باز من ماندم و در غربت دل
    حسرت بوسه هستی سوزت
    باز من ماندم و يك مشت هوس
    باز من ماندم و يك مشت اميد
    ياد آن پرتو سوزنده عشق
    كه ز چشمت به دل من تابيد
    باز در خلوت من دست خيال
    صورت شاد ترا نقش نمود
    بر لبانت هوس مستی ريخت
    در نگاهت عطش توفان بود
    ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
    دل من با دلت افسانه عشق
    چشم من ديد در آن چشم سياه
    نگهی تشنه و ديوانه عشق
    ياد آن بوسه كه هنگام وداع
    بر لبم شعله حسرت افروخت
    ياد آن خنده بيرنگ و خموش
    كه سراپای وجودم را سوخت
    رفتی و در دل من ماند بجای
    عشقی آلوده به نوميدی و درد
    نگهی گمشده در پرده اشك
    حسرتی يخ زده در خنده سرد
    آه اگر باز بسويم آئی
    ديگر از كف ندهم آسانت
    ترسم اين شعله سوزنده عشق
    آخر آتش فكند برجانت

    رميده
    نمی دانم چه می خواهم خدايا
    به دنبال چه می گردم شب و روز
    چه می جويد نگاه خسته من
    چرا افسرده است اين قلب پرسوز
    ز جمع آشنايان می گريزم
    به كنجی می خزم آرام و خاموش
    نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
    به بيمار دل خود می دهم گوش
    گريزانم از اين مردم كه با من
    بظاهر همدم و يكرنگ هستند
    ولی در باطن از فرط حقارت
    به دامانم دوصد پيرايه بستند
    از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
    برويم چون گلی خوشبو شكفتند
    ولی آن دم كه در خلوت نشستند
    مرا ديوانه ای بدنام گفتند
    دل من، ای دل ديوانه من
    كه می سوزی ازين بيگانگی ها
    مكن ديگر ز دست غير فرياد
    خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    شعله رميده
    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا ننگرد درون دو چشمانش
    تا داغ و پر تپش نشود قلبم
    از شعله نگاه پريشانش
    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا بگذرم ز وادی رسوائی
    تا قلب خامشم نكشد فرياد
    رو می كنم به خلوت و تنهائی
    ای رهروان خسته چه می جوئيد
    در اين غروب سرد ز احوالش
    او شعله رميده خورشيد است
    بيهوده می دويد به دنبالش
    او غنچه شكفته مهتابست
    بايد كه موج نور بيفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمی
    كاو را بخوابگاه گنه خواند
    بايد كه عطر بوسه خاموشش
    با ناله های شوق بياميزد
    در گيسوان آن زن افسونگر
    ديوانه وار عشق و هوس ريزد
    بايد شراب بوسه بياشامد
    از ساغر لبان فريبائی
    مستانه سرگذارد و آرامد
    بر تكيه گاه سينه زيبائی
    ای آرزوی تشنه به گرد او
    بيهوده تار عمر چه می بندی؟
    روزی رسد كه خسته و وامانده
    بر اين تلاش بيهوده می خندی
    آتش زنم به خرمن اميدت
    با شعله های حسرت و ناكامی
    ای قلب فتنه جوی گنه كرده
    شايد دمی ز فتنه بيارامی
    می بندمت به بند گران غم
    تا سوی او دگر نكنی پرواز
    ای مرغ دل كه خسته و بيتابی
    دمساز باش با غم او، دمساز

    شب و هوس

    در انتظار خوابم و صد افسوس

    خوابم به چشم باز نميآيد

    اندوهگين و غمزده مي گويم

    شايد ز روی ناز نمي آيد

    چون سايه گشته خواب و نمي افتد

    در دامهای روشن چشمانم
    می خواند آن نهفته نامعلوم

    در ضربه هاي نبض پريشانم

    مغروق اين جوانی معصوم

    مغروق لحظه های فراموشی

    مغروق اين سلام نوازشبار

    در بوسه و نگاه و همآغوشی

    مي خواهمش در اين شب تنهايی

    با ديدگان گمشده در ديدار

    با درد ‚ درد ساكت زيبايی

    سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

    مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

    بر خويش بفشرد من شيدا را

    بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

    آن بازوان گرم و توانا را

    در لا بلای گردن و موهايم

    گردش كند نسيم نفسهايش

    نوشد بنوشد كه بپيوندم

    با رود تلخ خويش به دريايش

    وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

    چون شعله هاي سركش بازيگر

    در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد

    خاكسترم بماند در بستر

    در آسمان روشن چشمانش

    بينم ستاره های تمنا را

    در بوسه های پر شررش جويم

    لذات آتشين هوسها را

    می خواهمش دريغا ‚ می خواهم

    می خواهمش به تيره به تنهايی

    می خوانمش به گريه به بی تابی

    می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی

    لب تشنه می دود نگهم هر دم

    در حفره های شب ‚ شب بی پايان

    او آن پرنده شايد می گريد
    بر بام يك ستاره سرگردان
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    بوسه
    در دو چشمش گناه می خنديد
    بر رخش نور ماه می خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله ئی بی پناه می خنديد
    شرمناك و پر از نيازی گنگ
    با نگاهی كه رنگ مستی داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
    بايد از عشق حاصلی برداشت
    سايه ئی روی سايه ئی خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسی روی گونه ئی لغزيد
    بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

    ناآشنا
    باز هم قلبی به پايم اوفتاد
    باز هم چشمی به رويم خيره شد
    باز هم در گيرودار يك نبرد
    عشق من بر قلب سردی چيره شد
    باز هم از چشمه لب های من
    تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد
    باز هم در بستر آغوش من
    رهروی در خواب شد، در خواب شد
    بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز
    خود نمی دانم چه می جويم در او
    عاشقی ديوانه می خواهم كه زود
    بگذرد از جاه و مال و آبرو
    او شراب بوسه می خواهد ز من
    من چه گويم قلب پر اميد را
    او بفكر لذت و غافل كه من
    طالبم آن لذت جاويد را
    من صفای عشق می خواهم از او
    تا فدا سازم وجود خويش را
    او تنی می خواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش را
    او بمن می گويد ای آغوش گرم
    مست نازم كن، كه من ديوانه ام
    من باو می گويم ای ناآشنا
    بگذر از من، من ترا بيگانه ام
    آه از اين دل، آه از اين جام اميد
    عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
    چنگ شد در دست هر بيگانه ای
    ای دريغا، كس بآوازش نخواند
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    [h=2][​IMG][/h]
    تکه یی از شعر پنجره

    کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


    یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیدن

    یم پنجره که مثل حلقه ی چاهی

    در انتهای خود به قلب زمین می رسد

    و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

    یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

    سرشار میکند.

    و میشود از آنجا

    خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

    یک پنجره برای من کافیست ​
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    فتح باغ



    آن کلاغي که پريد
    از فراز سر ما
    و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
    و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر




    همه ميدانند
    همه ميدانند
    که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
    باغ را ديديم
    و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
    سيب را چيديم
    همه ميترسند
    همه ميترسند ، اما من و تو
    به چراغ و آب و آينه پيوستيم
    و نترسيديم




    سخن از پيوند سست دو نام
    و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
    سخن از گيسوي خوشبخت منست
    با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
    و صميميت تن هامان ، در طراري
    و درخشيدن عريانمان
    مثل فلس ماهي ها در آب
    سخن از زندگي نقره اي آوازيست
    که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند



    مادر آن جنگل سبز سيال
    شبي از خرگوشان وحشي
    و در آن درياي مضطرب خونسرد
    از صدف هاي پر از مرواريد
    و در آن کوه غريب فاتح
    از عقابان جوان پرسيديم
    که چه بايد کرد




    همه ميدانند
    همه ميدانند
    ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
    ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
    در نگاه شرم آگين گلي گمنام
    و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
    که دو خورشيد به هم خيره شدند




    سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
    سخن از روزست و پنجره هاي باز
    و هواي تازه
    و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
    و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
    و تولد و تکامل و غرور
    سخن از دستان عاشق ماست
    که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
    بر فراز شبها ساخته اند
    به چمنزار بيا
    به چمنزار بزرگ
    و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
    همچنان آهو که جفتش را




    پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
    و کبوترهاي معصوم
    از بلندي هاي برج سپيد خود
    به زمين مينگرند
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    معشوق من


    معشوق من
    با آن تن برهنه ی بی شرم
    بر ساقهای نیرومندش
    چون مرگ ایستاد
    خط های بی قرار مورب
    اندامهای عاصی او را
    در طرح استوارش
    دنبال میکنند
    معشوق من
    گویی ز نسل های فراموش گشته است
    گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
    پیوسته در کمین سواریست
    گویی که بربری
    در برق پر طراوت دندانهایش
    مجذوب خون گرم شکاریست
    معشوق من
    همچون طبیعت
    مفهوم ناگزیر صریحی دارد
    او با شکست من
    قانون صادقانه ی قدرت را
    تایید میکند
    او وحشیانه آزاد ست
    مانند یک غریزه سالم
    در عمق یک جزیره نامسکون
    او پک میکند
    با پاره های خیمه مجنون
    از کفش خود غبار خیابان را
    معشوق من
    همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
    گویی از ابتدای وجودش
    بیگانه بوده است
    او
    مردیست از قرون گذشته
    یاد آور اصالت زیبایی
    او در فضای خود
    چون بوی کودکی
    پیوسته خاطرات معصومی را
    بیدار میکند
    او مثل یک سرود خوش عامیانه است
    سرشار از خشونت و عریانی
    او با خلوص دوست می دارد
    ذرات زندگی را
    ذرات خاک را
    غمهای آدمی را
    غمهای پاک را
    او با خلوص دوست می دارد
    یک کوچه باغ دهکده را
    یک درخت را
    یک ظرف بستنی را
    یک بند رخت را
    معشوق من
    انسان ساده ایست
    انسان ساده ای که من او را
    در سرزمین شوم عجایب
    چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
    در لابلای بوته ی ...
    پنهان نموده ام
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    عاشقانه


    ای شب از رویای تو رنگین شده
    سینه از عطر تو ام سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شادیم بخشیده از اندوه پیش
    همچو بارانی که شوید جسم خاک
    هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
    ای تپش های تن سوزان من
    آتشی در سایه مژگان من
    ای ز گندمزار ها سرشارتر
    ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
    ای در بگشوده بر خورشیدها
    در هجوم ظلمت تردید ها
    با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
    هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
    این دلتنگ من و این بار نور ؟
    هایهوی زندگی در قعر گور ؟
    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    پیش از اینت گر که در خود داشتم
    هر کسی را تو نمی انگاشتم
    درد تاریکیست درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن
    سرنهادن بر سیه دل سینه ها
    سینه آلودن به چرک کینه ها
    در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
    زهر در لبخند یاران یافتن
    زر نهادن در کف طرارها
    گمشدن در پهنه بازارها
    آه ای با جان من آمیخته
    ای مرا از گور من انگیخته
    چون ستاره با دو بال زرنشان
    آمده از دوردست آسمان
    از تو تنهاییم خاموشی گرفت
    پیکرم بوی همآغوشی گرفت
    جوی خشک سینه ام را آب تو
    بستر رگهایم را سیلاب تو
    در جهانی این چنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدمهایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگر من نیستم ‚ من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه می خواهم که بشکافم ز هم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    آه می خواهم که برخیزم ز جای
    همچو ابری اشک ریزم هایهای
    این دل تنگ من و این دود عود ؟
    در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
    این فضای خالی و پروازها ؟
    این شب خاموش و این آوازها ؟
    ای نگاهت لای لایی سحر بار
    گاهواره کودکان بی قرار
    ای نفسهایت نسیم نیمخواب
    شسته از من لرزه های اضطراب
    خفته در لبخند فرداهای من
    رفته تا اعماق دنیا های من
    ای مرا با شعور شعر آمیخته
    این همه آتش به شعرم ریخته
    چون تب عشقم چنین افروختی
    لا جرم شعرم به آتش سوختی
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    اما گلستان ، ماجراي شاعرانه رشد اين نهال را ، كه ناگهان بغل يك كاج در آمده بود ادامه مي دهد . نهال با اولين بهار بر مي آيد و ميوه مي دهد ... نهال در كاج فرو مي رود و با هم يكي مي شوند انگار اين كاج است كه ميوه داده است انها يكي بودند ، در هم بودند ، با هم بودند . اما :



    " آخر آبان كه برگها تكيد / چند ميوه نپخته لاي كاج مانده بود / ميوه نچيده خشك بود / ميوه هاي خشك را كلاغ كند / كاج سبز بود ، / كار كاج سبز ماندن است / يك روز غروب ماه دي كه خانه آمدم ، كنار كاج ، تل خاك خيس و تازه اي كنده اي بچشم من رسيد . / پشت خاك گود بود و بيل باغبان / صدا زدم : چكار كرده است / سلام كرد و گفت : يك جا براي درخت مي كند / درخت من ! / " جا براي آن درخت كوچيكه براي هر دو بهتر است كه دور شون كنيم ، هم براي اون ، هم براي كاج / جدا كنيم !؟ ريشه زخم مي خوره / ريشه خواب هست ، ماه دي درخت خواب خواب هست / خواب چكار داره به زخم ، ريشه ريشه هست زخم مي خوره / بهار بياد درست مي شه / نه چه لازمه ؟/ ريشه بايد رشد كنه / اگر هسته اي لاي اين درخت ، جاي خوش ديده ولش بكن به حال خود باشه ، چه لازمه رشد يه درخت به ميل ما باشه ؟ / تو جاي تنگ رشد نمي كنه / مگر كه رشد يعني شاخ و برگ گندگي ؟ نديدي ميوه ها چي بود ؟ / تو جاي تنگ ريشه ها به هم فشار ميدن / ريشه ها با هم صلاح مي دن ، چكار داري به ريشه ها خاك آشتي شون مي ده / جا براي شاخه هاشون هم كمه / شاخه هاي كاج را بزن / كاج حيفشه / كاج ! از بركت سر درخت بود ، كه مثل اينكه كاج ميوه داده بود ، ريشه ها باهم رفيق شدن دستشون نزن ، دستشون نزن/ چاله را كنده ام ديگه / كنده اي كه كنده اي مگر اصل كار چاله هست ؟ / صورتش در هواي سرد تيره غروب سرد و تيره بود و در كنار گود بود و بيل را گرفته بود و سرد و تيره بود / گفتم : كنده اي كه كنده اي ، درخت ها را دست نزن. نهالگي ، بر حسب اتفاق توي شاخه هاي كاج سبزي جا باز مي كند و ميوه مي دهد ، كاج كارش سبز ماندن است . و نهال چنان در كاج مي رود كه انگا اين كاج است كه ميوه داده است .



    ولي به هر حال باغبان هم هست . باغبانها دوست دارند كه درخت ها بدلخواه آنها زندگي كنند و رشد كنند و اكنون باغبان آين نهال را مي خواست از درون كاج بر دارد و جاي ديگر ، دور تر ، بكارد چاله را هم كنده بود

    اما گلستان نمي گذارد نهال را از او جدا كنند . او نمي خواهد نهال را دورتر ببرند ... چاله كند هست ؟ خوب باشد مگر اصل چاله هست . بياد بياورم فروغ بار ها گفته بود : گلستان " درخت ها " را براي من گفته است . اين را هر بار با غرور به اطرافيان خود مي گفت . و اينجا باغباني است كه مي خواهد نهالك را از كاج جدا كند . آه خيالبافي موقوف ! و نپرسيد اين باغبان كيست ؟ گلستان كه دم فرو بسته است و آنكس كه فروغ ماجراي " درخت ها " را با همه جزئياتش برايش توضيح داده بود به اصرار از من خواست تا راز " درخت ها " را نگشايم . درخت ها شعر لطيفي است و من پيش از اين ، بدون آنكه بدانم درخت ها براي فروغ نوشته شده است . در جاي گفته بودم " درخت گلستان هميشه مي ماند " و ماجراي درخت چنين پاياني دارد .



    " يك روز ، روز هاي آخر بهمن / بچه هاي همسايه آمده در حياط ، بازي كنند / نزديك بوده بيفتند توي گود / دست انداخته بودند درخت مرا به كمك بگيرند / درخت مرا شكستند / وقتي كه من رسيدم جاي پاي كوچكشان بود روي برف / و / تنه نازك نازنين درخت من شكسته ، افتاده بود بر كناره گود / و / گود كه فرو كشيده بود . ريشه هاي ساقه شكسته جوان ميان خاك مانده بود ، لاي ريشه هاي كاج / باغبان كه ايستاده بود گفت : ريشه هاي كاج حتم كه زخم خورده است ، كاج كاج پيش نيست ، رفتني است " /



    و پايان اشاره به مرگ فروغ است . گلستان اين داستان را در ارديبهشت سال 1345 شروع كرد و در خرداد 1346 به پايان برد . در خرداد 46 ديگر فروغ نبود و اينك باغبان كه در پايان كار مي گويد : " كاج كاج پيش نيست رفتني است " خود گلستان است و كاج هم خود اوست گلستان زخم دردناكي خورده و گلستان پيش نيست ! اين زخم و درد چه بر سرش خواهد آورد ؟ هنوز كسي نمي داند ، شايد هم درد و تنهايي زخم را بر سر خلق كاري بگذارد ، اگر نه رفتني است .



    كاوه گلستان ( پسر ابراهيم گلستان ) : تا آن جا فروغ چگونه زندگي مي كرد ؟



    پوران فرخزاد :

    گرچه فروغ همواره بدنبال نوآوري و امروزي بودن بوده اما پوشش هميشه بسيار ساده آراسته و مرتب بود و به هيچ عنوان اهل پوشش هاي زرق و برق نبوده و از آرايش كردن نيز بشدت پرهيز مي كرد . بر خلاف كساني كه سعي دارند و اصرار دارند فروغ را يك كولي و ژنده پوش در ذهن مردم جاي بدهند . فروغ هميشه منظم و مرتب بوده . و به اين مسئله نيز خيلي اهميت مي داد. و هر چه داشت را تماما به انسانهاي نياز مند انفاق مي كرد.



    طوسي حائري : فروغ هميشه پوششي ساده و بسيار مرتبي داشت . و از اريشهاي تند كه مختص به عروسك ها مي دانست امتناع مي كرد . و زندگي بسيار ساده اي نيز براي خودش فراهم كرده بود . عجيب هر چه داشت به ديگران مي بخشيد اغلب اوقات در طول هفته ي اول تمام در آمد ماهانه اش را صرف ادمهاي نياز مند مي كرد و ما بقي هفته ها رو در شرايط بسيار سختي به سر مي برد . حتي زمستان هايي پيش مي آمد كه هزينه خريد سوخت را براي روشن كردن بخاري نداشت . سخت و مي توانم بگم اصلا كمك كسي و را هم نمي پذيرفت . وقتي به او اعتراض مي كردم مي گفت " نمي تواند

    وقتي مي داند انسانهايي هستند آنچنان نيازمند راحت بنشيند و زندگي كند ."



    فروغ فرخزاد : تمام سرمايه زندگي من كاغذ باطله هايي است كه هر جا مي رم با خودم

    حملشان مي كنم و لحظه اي نمي توانم از آنها دور باشم.



    امير مسعود فرخزاد : بسيار ساده مي پوشيد و ساده زندگي مي كرد . انگشر و النگو به خودش

    آويزان نمي كرد و اين كار ها رو بسيار حقير و كوچك مي دانست . به تنها چيزي كه فكر نمي كرد پول بود . وقتي فروغ مرد تمام داراييش 37 تومان و 8 ريال و يك پاكت سيگار بود .



    م آزاد : فروغ بسيار ساده زندگي مي كرد . در همين سادگي خانه اش را بسيار هنرمندانه و با سليقه اي شاعرانه و كمي روشنفكرانه تزئين كرده بود . معلوم بود خانه اش را بسيار دوست مي دارد . اطاق پذيرايي كوچكي داشت و در آن با چيز هاي كوچك و تزئيني بسيار زيبا تزئين كرده بود.



    پوران فرخزاد :

    فروغ احوال روحي متفاوتي داشت . در هر ماه دو سه بار دچار بحران هاي روحي مي شد . روز هاي اخر تقريبا از همه كس و از همه چيز مي گريخت . در اطاق را به روي خودش مي بست .كلفتش بارها و بارها با نگراني به من يا مادرم تلفن مي زد خانوم باز در را برويش بسته است . تمام كارهاي جنون آميزش را تقريبا در همين روز هاي بحراني انجام مي داد .



    فروغ بسيار تلخ و صريح بود . حمله گر بود به همه مي پريد و رك بودن او خيلي ها را بشدت مي رنجاند

    كمتر از كسي تعريف مي كرد . معمولا اگر به كسي پيله مي كرد دست بردار نبود . و واي بر اونروزي كه كسي اسير پيله هاي او مي شد . اما اگر مي توانستي به او نزديك شوي در مي يافتي قبلي بسيار مهربان دارد و تلخي اش از ناجنسي نيست . همواره مي گفت " دلش براي تزلزل ادبيات معاصر مي سوزد . و بدي هايش بخاطر بد بودن نيست ، بخاطر خوبيهاي بي حاصل است " فروغ عشق غريبي به مطالعه داشت . و از تخيل نيرومندي بر خوردار بود . در كودكي هم همينطور بود . در مدرسه با بچه ها نمي جوشيد . اغلب بچه ها با بد بودند و مي زدنش و او در مقابل فقط فرياد مي كشيد . فروغ خيلي فضول بود و علي رغم وحشتش از پدر هميشه لاي كتابهاي او سرك مي كشيد و بي پروا جستجو مي كرد ، بابت اين كار ها كت ها خورد .



    فروغ در كودكي بسيار عاشق قصه بود ، يك لحظه پدر بزرگ را براي شنيدن قصه راحت نمي گذاشت .

    وقتي فروغ قصه هاي پدربزرگ را گوش مي داد دچار احوالات ماليخوليايي خاصي مي شد . فروغ در كودكي بسيار زشت بود و اين مسئله هميشه رنجش مي داد . اما اين اواخر فروغ به طرز باورنكردني هر روز زيباتر مي شد . روز هاي اخر فروغ بي نهايت زيبا مهربان و آرام شده بود.

    از سفر آخرش كه از اروپا برگشته بود ، فروغ برايم تعريف كرد كه در ايتاليا يك دختر كولي كف دستش

    را نگاه كرد و به او گفته است : عاشق مردي است و در اين عشق ثابت قدم است . و آن مرد را خيلي

    دوست دارد . و هم چنين گفت : تصادف خونيني در انتظارش است .



    فروغ اين پيشگويي را همواره نقل مي كرد ، گويي لحظه اي نمي توانست از آن دور باشد . و آن روز هم

    كه آن فاجعه در راه بود به خانه مادرم رفت ... فروغ آن روز بسيار مهربان تر و زيباتر از هميشه شده بود .

    مادرم مي گه : " هرگز فروغ را هيچوقت چون آنروز زيبا و مهربان و دوست داشتني نديده "



    خانم گلستان بعد از مرگ فروغ بزرگواري ها كرد . هر روز به اتفاق همسرش بر سر خاك فروغ حاضر

    مي شد . و بر سر خاك خواهرم گل هاي ريبايي مي آورد . اما دخترش را نمي دانم ؟ آيا هنوز از خواهرم فروغ كينه اي به دل دارد يا نه ؟



    كاوه گلستان :رابطة *پدرم با فروغ يك رابطة باز بود. چيزي نبود كه در خانواده ما به عنوان يك رابطه مجهول و بد به آن نگاه شود. اين دنياي بيرون بود كه رابطه را كثيف كرد. اين آدم هاي حقير بيرون بودند كه به خاطر حقارت فكري خودشان نمي*توانستند اين اتفاق را درك بكنند ... عشق يكي از ساده*ترين چيزهايي است كه براي بشر اتفاق مي*افتد ... آدم هايي بيرون بودند كه با تفسيرهاي مريضي كه از اين رابطه ارائه مي*دادند، زندگي را براي همه خراب كردند ... يعني ما اين جا مي*توانيم به يك رابطه سازنده عاطفي بين دو تا آدم در مسير تاريخ اشاره كنيم ... رابطه*اي كه به هيچ كس نه صدمه*اي مي*خورد و نه به كسي مربوط بود...



    موقعي كه فروغ مرد همه چيز عوض شد ... پدرم به يك حالت عجيبي گرفتار شده بود و فضاي خيلي سنگيني در خانه ما حكم فرما بود ... براي من و مادرم خيلي سخت بود كه بتوانيم فشار غم پدر را تحمل كنيم ... او آدمي شده بود كه نمي*شد باهاش حرف زد، نمي*شد باهاش ارتباط برقرار كرد ... توي خانه حضور داشت ولي انگار در اين دنيا نبود ... من يادم مي*آيد از پنجره اتاقم بيرون را نگاه مي*كردم ... پايين حياط درخت هاي كاجي بود كه پدرم كاشته بود ... هر دفعه كه بيرون را نگاه مي*كردم پدرم را مي*ديدم كه مثل آدم هاي در خواب، لاي اين كاج ها ايستاده بود و داشت آن ها را بو مي*كرد ... امواج غم دور و برش خيلي شديد بود ...


    اگر عشق چيزيه كه با مرگ،*روي آدم چنين اثري مي*گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد مي*خوره؟... اشكال طبيعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا اين حد به او وابسته كرده بود ... جوري كه با قطع اين وابستگي، پدرم هم زندگي*اش قطع شد ... با اين كه پدرم بعد از مرگ فروغ، توليدات بسيار با ارزشي داشت، اما من ديگر به عنوان يك «انسان زنده» به او فكر نكردم ... تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد ...



    سكوت مي كند و با تلخي فراوان به آرامي اشك مي ريزد .



    پوران فرخزاد :

    گلستان فروغ را خيلي خوب شناخته بود . آن من عاصي و روح نا آرام و سرگردان فروغ را كه او را سخت مي آزرد در كار و كار و كار غرق كرده بود . در كار گم شدن درون ملتهب فروغ را آرامشي مي بخشيد . گلستان اين را خوب درك كرده بود و فروغ را بي نهايت در كار و نظم غرق كرده بود . بخصوص كه گلستان در محيط كاري بسيار تلخ و جدي و منظم بود كه حتي فروغ را نيز مي ترساند و اين براي آرام كردن فروغ كاملا لازم بود .



    اما خوشا كه فروغ نيز درست در آن موقع كه در خود فرو رفته بود و مي خواست از درون بار بر آورد و

    بشكفد ، به گلستان رسيده بود و چه خوش موقعي ! عشق آمد ! كدام روز و چگونه كسي نمي داند و چه باك ! زيرا اگر نمي دانيم در كدامين روز ، دستهايشان را در هم فشردند ، اينرا خوب مي دانيم فروغ خسته دل و پژمرده ناگهان شكفت. به بهار پا گذاشت و هر جوانه اي از وجودش فرياد زد :



    اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر تو رنگين شده / اي به روي چشم من گسترده خويش /

    شاديم بخشيده از اندوه بيش / همچو باراني كه شويد جسم خاك / هستيم ز آلودگي ها كرده پاك /

    اي دو چشمانت چمنزاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من / بيش از اين گر كه در خود داشتم /

    هر كسي را تو نمي انگاشتم /



    و گلستان ، شيدايي اما خود دار سرود :

    " از روي سنگها ي بستر سيلاب رد شديم و از كنار رود كه باريك و پا مي لغزيد رفتيم رو به پشته

    پر شيب تا راه چرخ خورد و ما در راه رها كرديم .. .

    از روي تپه قله را نمي ديديم و راهها به زور ما را در امتداد خويش مي بردند .. "



    و فروغ شادمانه و دلواپس به گلستان مي گفت :

    كنون كه آمديم تا به اوجها / مرا بشوي با شراب موجها / مرا به پيچ در حرير بوسه ات / مرا بخواه در شبان

    در پا / مرا دگر رها مكن / مرا از اين ستاره ها جدا مكن ... /



    و گلستان انگار كه داستان اين همگامي ، اين عشق ، و اين صعود را در خواب نقل مي كند ، براي

    خود دوباره مي گويد ، افسانه مي سرايد :

    " ... راه از نيمه گذشت / و / ما ضرب راه رفتن را / با ضربه هاي نفس هم نواخت مي كرديم /

    ديگر صعود را ، سپردن نبود / بودن بود / و هويت بودن / گاهي كه خسته مي شديم / مي ايستاديم /

    و از بوته بو مادران و شنگ و بابونه / مي چيديم / و باز راه مي افتاديم ... /



    و فروغ خود دار نيست ، عاشق است . حسود هم هست ، همانكه از قول او گفته اند : " هر وقت از گلستان قهر مي كردم براي اينكه حسادتش را تحريك كنم با گلستانه گرم مي گرفتم " و فروغ شاعر ، در كار حسادت و بازيهاي عشق هم از قافيه كلمات و وزنشان غافل نبود ، او كه خود دار نيست ، از سر صفا و روراست به گلستان مي گويد :



    " اين دگر من نيستم / حيف از آن عمري كه با من زيستم / اين لبانم بوسه گاه بوسه ات / خيره چشمانم به راه بوسه ات / آه مي خواهم كه بشكافم زهم / شاديم يكدم بيالايد به غم / آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي / همچو ابري اشك ريزم هايهاي /



    و فروغ كه با گريه هايش هم عالمي دارد . بسيار مي گريست ، اما در اين تنهايي سالهاي آخر عمر ،

    در اين بهار آلود عشق زده كه روزهاي اندوه و اظطراب نيز در آن زياد بود ، كسي گريه اش را نديد ، چون

    در را كه برويش مي بست گريه مي كرد ، و آوازش را نيز كسي نشنيد ، زيرا در آن روز هاي تاريك كه در بروي خود مي بست ، آواز بغض آلودي نيز زمزمه مي كرد .



    و گلستان ، آرام و تو دار ، داستان صعودشان را به قله و اوج چنين دنبال مي كند:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    [h=2][/h]
    " نمي رفتيم و / سايه مان ديگر نمانده بود / و مه مي رسيد / تاريكي هاي برف / ما را نويد مي دادند

    نزديك قله ايم / و ما قله را نمي ديديم / صعود و حجم سحابي سنگ ها / با برف و بوي سوسن و حس سكوت / تن كه گرم بود / و مي رفتيم / سيارا گرفته بود / و / نخست ارتفاع /



    و فروغ در بي خبري به اوج قله و ارتفاع مي رفت به خداكه در اين روز ها در خواب راه مي رفت زنانگي اش او را در خواب شيرين عشق از خود بي خود كرده بود . او در آن ره سرش گرم كار خودش بود .



    " تو لاله ها را مي چيدي / و گيسوانم را مي پوشاندي / وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدن ، /

    تو لاله ها را مي چيدي / تو گونه هايت را مي چسباندي / به اضطراب پستانهايم / وقتي كه من ديگر / چيزي نداشتم كه بگويم / تو گونه هايت را مي چسباندي / به اضطراب پستانهايم / و گوش مي دادي / به خون من كه ناله كنان مي رفت / تو گوش مي دادي / اما مرا نمي ديدي / "



    و گلستان ، آگاه و نگران در راه اوج است . با همراهش ره سير قله هاست و مي داند كه راهنما اوست

    اوست كه مي داند در راه اوج و قله طوفانها نيز هست :



    " شيب سفيد مه آلود / شايد نشانه پايان اوج بود / اما ميان مستي و مه اوج انتها نداشت / اوج از تخته

    سنگ و كوه گذر كرده بود / ما در كنار تخته سنگ نشستيم / و گوش به ضربه هاي قلب سپرديم / كه گرم از صعود بود / و سرشار از حيات / و / شهر دور بود / و چشم انداز در پشت پرده مه / پست و محو / شايد به خواب كشانده شديم / از خستگي تن و از خيرگي چشم / بهر حال / ما وقت را به تيك تاك ساعت داديم / و خود را به ضرب نبض / و در صفاي ساده خود بوديم / تا ناگهان / كه باد تند شد و برق جست... "



    و فروغ را دلداده را غم باد و طوفان نيست . او اگر مي خواهد به اوج برسد ، براي آن است كه در كنار گلستان باشد . اگر حسادت مي كند هم براي آنست . اگر مي گريد و تلخي مي كند براي آن است كه به خوشبختي عادت ندارد او از باد نمي ترسد و مي گويد :



    در انتظار دره رازيست / اين را به روي تله هاي كوه / بر سنگهاي سهمگين كندند / آنها كه در خط سقوط خويش / يك شب سقوط كوهساران را / از التماسي تلخ آكندند... "



    فروغ بارها گفته بود گلستان " درخت ها " را براي او نوشته است . راستي آيا آنها فروغ و گلستان نهالي را با دست خود در گوشه اي از باغي كاشته اند؟ و فروغ كه گويا قلب تپنده رشد گياهي ، و نبض زننده ريشه هاست ، كه شعرش شعر رشد و نيروي ناميد است . از چه وقتي بكار گياه و درخت و گل دل داده است ؟مي توانيم جستجو كنيم و بسيار زود مي يابيم . در " اسير ، ديوار ، و عصيان " فروغ درخت ها را نمي بيند . گنجشك ها را هم نمي بيند و كاري بكار رشد ريشه ها ندارد ... او در آنوقت ها اسير خودش بود و مي دانيم كه گلستان هنوز هم كه هنوز است بدون فروغ تنها به جنگل ها شمال مي رود و در سر سبزي ريشه ها و برگها و درخت ها خلوت مي كند . " درخت ها " براي فروغ نوشته شد و گلستان كه چنين مي نويسد :



    " كنار كاج نقره اي / ميان بوته ها / جوانه داده بود / تا جوانه بود / زير برگهاي پهن / نديده ماند / كسي كه ميوه را چشيده بود ، خورده بود / هسته را همين كنار جوي يا نه دورتر تا سر قنات / پرت كرده بود / و آب هسته را كشانده بود / تا رسانده بود لاي پونه ها / بعد هسته رفته بود زير خاك / يا همان ميان پونه ها / جوانه داده بود / ريشه كرده بود / و بعد برف روي سال مرده ريخت / بهار بعد / يك نهال بود با چهار برگ / دوام كرده بود و پا گرفته بود / و لاي پونه ها و پشت شاخه ها كاج رشد داشت ..."



    و فروغ ، شايد از همان روز اول كه دست هايش در دستهاي گلستان فرو رفت و گرم شد براي اولين بار احساس كرد ، اين دستهايش ديگر معلق و آويزان نخواهد بود ، نطفه اين شعر در ذهنش بسته شد كه :



    " سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست / و در اندوه صدايي جان دادن / كه به من مي گويد

    دستهايت را / دوست مي دارم / دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ، مي دانم ، مي دانم ،

    مي دانم / و پرستو ها در گودي انگشتانم تخم خواهند گذاشت ... "



    اما گلستان ، ماجراي شاعرانه رشد اين نهال را ، كه ناگهان بغل يك كاج در آمده بود ادامه مي دهد . نهال با اولين بهار بر مي آيد و ميوه مي دهد ... نهال در كاج فرو مي رود و با هم يكي مي شوند انگار اين كاج است كه ميوه داده است انها يكي بودند ، در هم بودند ، با هم بودند . اما :



    " آخر آبان كه برگها تكيد / چند ميوه نپخته لاي كاج مانده بود / ميوه نچيده خشك بود / ميوه هاي خشك را كلاغ كند / كاج سبز بود ، / كار كاج سبز ماندن است / يك روز غروب ماه دي كه خانه آمدم ، كنار كاج ، تل خاك خيس و تازه اي كنده اي بچشم من رسيد . / پشت خاك گود بود و بيل باغبان / صدا زدم : چكار كرده است / سلام كرد و گفت : يك جا براي درخت مي كند / درخت من ! / " جا براي آن درخت كوچيكه براي هر دو بهتر است كه دور شون كنيم ، هم براي اون ، هم براي كاج / جدا كنيم !؟ ريشه زخم مي خوره / ريشه خواب هست ، ماه دي درخت خواب خواب هست / خواب چكار داره به زخم ، ريشه ريشه هست زخم مي خوره / بهار بياد درست مي شه / نه چه لازمه ؟/ ريشه بايد رشد كنه / اگر هسته اي لاي اين درخت ، جاي خوش ديده ولش بكن به حال خود باشه ، چه لازمه رشد يه درخت به ميل ما باشه ؟ / تو جاي تنگ رشد نمي كنه / مگر كه رشد يعني شاخ و برگ گندگي ؟ نديدي ميوه ها چي بود ؟ / تو جاي تنگ ريشه ها به هم فشار ميدن / ريشه ها با هم صلاح مي دن ، چكار داري به ريشه ها خاك آشتي شون مي ده / جا براي شاخه هاشون هم كمه / شاخه هاي كاج را بزن / كاج حيفشه / كاج ! از بركت سر درخت بود ، كه مثل اينكه كاج ميوه داده بود ، ريشه ها باهم رفيق شدن دستشون نزن ، دستشون نزن/ چاله را كنده ام ديگه / كنده اي كه كنده اي مگر اصل كار چاله هست ؟ / صورتش در هواي سرد تيره غروب سرد و تيره بود و در كنار گود بود و بيل را گرفته بود و سرد و تيره بود / گفتم : كنده اي كه كنده اي ، درخت ها را دست نزن. نهالگي ، بر حسب اتفاق توي شاخه هاي كاج سبزي جا باز مي كند و ميوه مي دهد ، كاج كارش سبز ماندن است . و نهال چنان در كاج مي رود كه انگا اين كاج است كه ميوه داده است .



    ولي به هر حال باغبان هم هست . باغبانها دوست دارند كه درخت ها بدلخواه آنها زندگي كنند و رشد كنند و اكنون باغبان آين نهال را مي خواست از درون كاج بر دارد و جاي ديگر ، دور تر ، بكارد چاله را هم كنده بود

    اما گلستان نمي گذارد نهال را از او جدا كنند . او نمي خواهد نهال را دورتر ببرند ... چاله كند هست ؟ خوب باشد مگر اصل چاله هست . بياد بياورم فروغ بار ها گفته بود : گلستان " درخت ها " را براي من گفته است . اين را هر بار با غرور به اطرافيان خود مي گفت . و اينجا باغباني است كه مي خواهد نهالك را از كاج جدا كند . آه خيالبافي موقوف ! و نپرسيد اين باغبان كيست ؟ گلستان كه دم فرو بسته است و آنكس كه فروغ ماجراي " درخت ها " را با همه جزئياتش برايش توضيح داده بود به اصرار از من خواست تا راز " درخت ها " را نگشايم . درخت ها شعر لطيفي است و من پيش از اين ، بدون آنكه بدانم درخت ها براي فروغ نوشته شده است . در جاي گفته بودم " درخت گلستان هميشه مي ماند " و ماجراي درخت چنين پاياني دارد .



    " يك روز ، روز هاي آخر بهمن / بچه هاي همسايه آمده در حياط ، بازي كنند / نزديك بوده بيفتند توي گود / دست انداخته بودند درخت مرا به كمك بگيرند / درخت مرا شكستند / وقتي كه من رسيدم جاي پاي كوچكشان بود روي برف / و / تنه نازك نازنين درخت من شكسته ، افتاده بود بر كناره گود / و / گود كه فرو كشيده بود . ريشه هاي ساقه شكسته جوان ميان خاك مانده بود ، لاي ريشه هاي كاج / باغبان كه ايستاده بود گفت : ريشه هاي كاج حتم كه زخم خورده است ، كاج كاج پيش نيست ، رفتني است " /



    و پايان اشاره به مرگ فروغ است . گلستان اين داستان را در ارديبهشت سال 1345 شروع كرد و در خرداد 1346 به پايان برد . در خرداد 46 ديگر فروغ نبود و اينك باغبان كه در پايان كار مي گويد : " كاج كاج پيش نيست رفتني است " خود گلستان است و كاج هم خود اوست گلستان زخم دردناكي خورده و گلستان پيش نيست ! اين زخم و درد چه بر سرش خواهد آورد ؟ هنوز كسي نمي داند ، شايد هم درد و تنهايي زخم را بر سر خلق كاري بگذارد ، اگر نه رفتني است . ​
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    باز در چهره خاموش خيال
    خنده زد چشم گناه آموزت
    باز من ماندم و در غربت دل
    حسرت بوسه هستی سوزت

    باز من ماندم و يك مشت هوس
    باز من ماندم و يك مشت اميد
    ياد آن پرتو سوزنده عشق
    كه ز چشمت به دل من تابيد

    باز در خلوت من دست خيال
    صورت شاد ترا نقش نمود
    بر لبانت هوس مستی ريخت
    در نگاهت عطش توفان بود

    ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
    دل من با دلت افسانه عشق
    چشم من ديد در آن چشم سياه
    نگهی تشنه و ديوانه عشق

    ياد آن بوسه كه هنگام وداع
    بر لبم شعله حسرت افروخت
    ياد آن خنده بيرنگ و خموش
    كه سراپای وجودم را سوخت

    رفتی و در دل من ماند بجای
    عشقی آلوده به نوميدی و درد
    نگهی گمشده در پرده اشك
    حسرتی يخ زده در خنده سرد

    آه اگر باز بسويم آئی
    ديگر از كف ندهم آسانت
    ترسم اين شعله سوزنده عشق
    آخر آتش فكند برجانت [h=2][​IMG][/h]
    تا نهان سازم از تو بار دگر
    راز این خاطر پریشان را
    می کشم بر نگاه ناز آلود
    نرم و سنگین حجاب مژگان را
    دل گرفتار خواهشی جانسوز
    از خدا راه چاره می جویم
    پارسا وار در برابر تو
    سخن از زهد و توبه می گویم
    آه... هرگز گمان مبر که دلم
    با زبانم رفیق و همراهست
    هر چه گفتم دروغ بود دروغ
    کی تو را گفتم آنچه دلخواه است؟
    تو برایم ترانه می خوانی
    سخنت جذبه ای نهان دارد
    گوئیا خوابم و ترانه تو
    از جهانی دگر نشان دارد
    شاید این را شنیده ای که زنان
    در دل آری و نه به لب دارند
    ضعف خود را عیان نمی سازند
    راز دار و خموش و مکارند
    آه... من هم زنم، زنی که دلش
    در خیال تو می زند پر و بال
    دوستت دارم ای خیال لطیف
    دوستت دارم ای امید محال ... ​