1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار سهراب سپهری

شروع موضوع توسط Zarirr ‏15/1/11 در انجمن اشعار

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    موج نوازشی ای گرداب



    كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!​
    نفرين به زيبايي - آب تاريك خروشان - كه هست مرا​
    تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.​
    موج تو اقليم مرا گرفت.​
    ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم.​
    ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.​
    افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!​
    مژگان تو لرزيد: رؤيا در هم شد.​
    تپيدي: شيره گل بگردش آمد.​
    بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.​
    براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.​
    در كف تست رشته دگرگوني.​
    از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي.​
    يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست.​
    در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!​
    سر برزن، شب زيست را درهم ريز،​
    ستاره ديگر خاك!​
    جلوه اي، اي برون از ديد!​
    از بيكران تو مي ترسم، اي دوست! موج نوازشي
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    شب هم آهنگی





    لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.​
    پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.​
    انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.​
    به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.​
    بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.​
    دستانت را مي گشايي، گره تاريكي مي گشايد.​
    لبخند مي زني، رشته رمز مي لرزد.​
    مي نگري، رسايي چهره ات حيران مي كند.​
    بيا با جاده پيوستگي برويم.​
    خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي شويم.​
    چشمان را بسپاريم، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.​
    لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.​
    در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.​
    باد مي شكند. شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.​
    جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم، و شيره گياهان

    به سوی ابدیت می رود
    ​

     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    سايبان آرامش ما، ماييم


    در هواي دوگانگي، تازگي چهره ها پژمرد​
    بيائيد از سايه - روشن برويم​
    بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم .​
    و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم .​
    برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران، نوشابه​
    جادو سر كشيم .​
    شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم .​
    از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم .​
    خود روي دلهره پرپر كنيم .​
    نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه .​
    نشتابيم، نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور .​
    عطش را بنشانيم، و به خورشيد اشاره كنيم .​
    مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز​
    مادر را نشكنيم .​
    برخيزيم، و دعا كنيم:​
    لب ما شيار عطر خاموشي باد!​
    نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم .​
    كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم .​
    و نلرزيم، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآرييم .​
    آتش را بشوئيم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم .​
    قطره را بشوئيم، دريا را در نوسان آييم .​
    و اين نسيم، بوزيم و جاودان بوزيم​
    و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم​
    و اين گودال، فرود آئيم و بي پروا فرود آئيم .​
    بر خود خيمه زنيم، سايبان آرامش مائيم​
    ما وزش صخره ايم، ما صخره و زنده ايم​
    ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم​
    پرواز و چشم به راه پرنده ايم​
    تراوش آبيم و در انتظار سبوئيم​
    در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد​
    از رسيدگي پوسيد​
    بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم​
    چون جويبار، آئينه روان باشيم: به درخت، درخت را​
    پاسخ دهيم​
    و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم
    برویم و برویم وبیکرانی را زمزمه کنیم
    ​

     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    همراه



    تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.​
    دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.​
    همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.​
    مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.​
    لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.​
    تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پر بود.​
    تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها.​
    من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.​
    آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،​
    درها عبور غمناك مرا مي جستند.​
    و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.​
    ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي.​
    صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:​
    همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته!​
    همه تپش هايم.​
    من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام​
    تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.​
    دستم را به سراسر شب كشيدم،​
    زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.​
    خوشه فضا را فشردم،​
    قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.​
    و سرانجام​
    در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.​
    ***​
    ميان ما سرگرداني بيابان هاست.​
    بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست.​
    ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    وچه تنها



    اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.​
    غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.​
    من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي.​
    سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،‌و چناري كه به فكر، ​
    و رواني كه پر از ريزش دوست.​
    خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته​
    زيست، و چه تنها من!​
    تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد،‌ كبوترها لب آب.​
    هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي​
    در پنجه باد.​
    من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس!​
    هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر​
    خاموش پيام!​
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    تپش سایه دوست





    تا سود قريه راهي بود.​
    چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،​
    شب درون آستين هامان.​
    ***​
    مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.​
    از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،​
    كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.​
    منطق زبر زمين در زير پا جاري.​
    ***​
    زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد.​
    پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.​
    چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.​
    هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.​
    هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.​
    جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.​
    ما گروه عاشقان بوديم و راه ما​
    از كنار قريه هاي آشنا با فقر​
    تا صفاي بيكران مي رفت.​
    ***​
    بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:​
    روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب​
    و صداي دوست مي آمد به گوش دوست
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]
    مي خواهم همه اشعار هشت كتاب سهراب رو براي شما عزيزان تو اين بخش بزارم
    ولي يكم بايد صبر داشته باشين چون اشعار زيادي هست و وقت زيادي رو مي طلبه
    به ترتيب از اولين كتابش شروع مي كنيم و رو به آخر
    اولين كتاب مرگ رنگ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار سهراب سپهری

    نام شعر : با مرغ پنهان
    حرف ها دارم
    با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
    و زمان را با صدايت مي گشايي !
    چه ترا دردي است
    كز نهان خلوت خود مي زني آوا
    و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
    در كجا هستي نهان اي مرغ !
    زير تور سبزه هاي تر
    يا درون شاخه هاي شوق ؟
    مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
    يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
    هر كجا هستي ، بگو با من .
    روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
    آفتابي شو!
    رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
    مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
    و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
    روز خاموش است، آرام است.
    از چه ديگر مي كني پروا؟

    در قير شب


    ديرگاهي است در اين تنهايي




    رنگ خاموشي در طرح لب است.



    بانگي از دور مرا مي خواند،



    ليك پاهايم در قير شب است.



    رخنه اي نيست در اين تاريكي:


    در و ديوار بهم پيوسته.


    سايه اي لغزد اگر روي زمين



    نقش وهمي است ز بندي رسته.


    نفس آدم ها



    سر بسر افسرده است.


    روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا



    هر نشاطي مرده است.


    دست جادويي شب


    در به روي من و غم مي بندد.



    مي كنم هر چه تلاش،



    او به من مي خندد.


    نقش هايي كه كشيدم در روز،



    شب ز راه آمد و با دود اندود.



    طرح هايي كه فكندم در شب،



    روز پيدا شد و با پنبه زدود.


    ديرگاهي است كه چون من همه را



    رنگ خاموشي در طرح لب است.



    جنبشي نيست در اين خاموشي:


    دست ها، پاها در قير شب است.​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار سهراب سپهری

    نام شعر : دلسرد
    قصه ام ديگر زنگار گرفت:
    با نفس هاي شبم پيوندي است.
    پرتويي لغزد اگر بر لب او،
    گويدم دل : هوس لبخندي است.
    خيره چشمانش با من گويد:
    كو چراغي كه فروزد دل ما؟
    هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
    آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
    خشت مي افتد از اين ديوار.
    رنج بيهوده نگهبانش برد.
    دست بايد نرود سوي كلنگ،
    سيل اگر آمد آسانش برد.
    باد نمناك زمان مي گذرد،
    رنگ مي ريزد از پيكر ما.
    خانه را نقش فساد است به سقف،
    سرنگون خواهد شد بر سر ما.

    گاه مي لرزد باروي سكوت:
    غول ها سر به زمين مي سايند.
    پاي در پيش مبادا بنهيد،
    چشم ها در ره شب مي پايند!

    تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
    بايدم دست به ديوار گرفت.
    با نفس هاي شبم پيوندي است:
    قصه ام ديگر زنگار گرفت.

    نام شعر : ديوار

    زخم شب مي شد كبود
    .
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
    ضربه اي بر ضربه مي افزود.
    تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
    از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
    و ببندد راه را بر حمله غولان
    كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

    روز و شب ها رفت.
    من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش هاي تيره مي انگيخت
    و به رنگ دود
    طرح ها از اهرمن مي ريخت.
    تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت.
    ​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار سهراب سپهری

    نام شعر : سراب

    آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
    نيست در آن نه گياه و نه درخت.
    غير آواي غرابان، ديگر
    بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

    در پس پرده*يي از گرد و غبار
    نقطه*يي لرزد از دور سياه:
    چشم اگر پيش رود، مي*بيند
    آدمي هست كه مي*پويد راه.

    تنش از خستگي افتاده ز كار.
    بر سر و رويش بنشسته غبار.
    شده از تشنگي*اش خشك گلو.
    پاي عريانش مجروح ز خار.

    هر قدم پيش رود، پاي افق
    چشم او بيند دريايي آب.
    اندكي راه چو مي*پيمايد
    مي*كند فكر كه مي*بيند خواب.

    نام شعر : سپيده

    در دور دست
    قويی پريده بی گاه از خواب
    شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
    لب های جويبار
    لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
    در هم دويده سايه و روشن.
    لغزان ميان خرمن دوده
    شبتاب می فروزد در آذر سپيد
    همپای رقص نازك نيزار
    مرداب می گشايد چشم تر سپيد.
    خطی ز نور روی سياهی است:
    گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
    ديوار سايه ها شده ويران
    دست نگاه در افق دور
    كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.

    نام شعر : مرگ رنگ

    رنگي كنار شب
    بي حرف مرده است.
    مرغي سياه آمده از راههاي دور
    مي خواند از بلندي بام شب شكست.
    سرمست فتح آمده از راه
    اين مرغ غم پرست.

    در اين شكست رنگ
    از هم گسسته رشته هر آهنگ.
    تنها صداي مرغك بي باك
    گوش سكوت ساده مي آرايد
    با گوشوار پژواك.

    مرغ سياه آمده از راههاي دور
    بنشسته روي بام بلند شب شكست
    چون سنگ ، بي تكان.
    لغزانده چشم را
    بر شكل هاي درهم پندارش.
    خوابي شگفت مي دهد آزارش:
    گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
    در جاده هاي عطر
    پاي نسيم مانده ز رفتار.
    هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
    نقشي كشد به ياري منقار.

    بندي گسسته است.
    خوابي شكسته است.
    روياي سرزمين
    افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
    از ياد برده است.
    بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
    رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.