1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

شروع موضوع توسط para3to ‏14/8/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    گفتم: «بمان!» و نماندي!


    رفتي،


    بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!


    گفتم:


    نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


    سكوت و


    صعودُ


    سقوط!


    تو صداي مرا نشنيدي

    و من


    هي بالا رفتم، هي افتادم!


    هي بالا رفتم، هي افتادم...


    تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،


    ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!


    من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

    بي چراغ قلمي پيدا كردم


    و بي چراغ از تو نوشتم!


    نوشتم، نوشتم...


    حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!


    دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند


    و مي خندند!


    عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!


    اما چه فايده؟


    هيچكس از من نمي پرسد،


    بعد از اين همه ترانه بي چراغ


    چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟


    همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!


    حالا،


    دوباره اين من و ُ


    اين تاريكي و ُ


    اين از پي كاغذ و قلم گشتن!


    گفتم : « - بمان!» و نماندي!


    اما به راستي،


    ستاره نياز و نوازش!


    اگر خورشيد خيال تو


    اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،


    اين ترانه ها


    در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
     
    *Mitra* و ♫♫♫▬raha▬♫♫♫ از این پست تشکر کرده اند.