میان حرفهایت مینوشتی زندگی زیباست و من هم زندگی را در تو میدبدم برو استاد خوبی ها به من درس وفا دادی و من هم خوب فهمیدم وفا یعنی خدا حافظ
آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارم وبا دوری از من طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من ستاره هات میگن پشیمون شدی میخای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من نمیدونم میخای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
سر مرا خیال تو به لطف شانه میزند غم نبودنت مرا به تازیانه میزند بهار من اگر شوی پر از شکوفه میشوم نگار من که میشوی دلم جوانه میزند نخور فریب ، ماه من! به چشمک ستاره ها هنوز مشتری تورا ندیده ..چانه میزند خمار چشم تو مرا عجیب مست میکند کنایه موی تو به هر شرابخانه میزند مرا شکار کردهای.. بکو چکار کردهای...؟ که مرغ وحشی دلم به دام و دانه میزند غزلسرای شهر ما نبود اهل عاشقی تو را که دید ، حرف های عاشقانه میزند فرزین صفری
به نام خدا چو دریایی پر از طوفان ، دلم در جنب و جوشست و نفسهایم چنان تند است که آرامی ندارد سینه سردم به یاد نرگس مستش در این سرما ، نفس هایم مجسم می کند او را خیالم در پی ترسیم چشمانش ، چنان بهزاد محو رنگهای بوم نقاشیست چه افسونی نهفته در صدایش ، چه آهنگی نوازد فرم لبهایش که گوشم غیر از آهنگ خوش آوای گفتارش نمی فهمد تنم می لرزد از شوق و نشاط لحظهء دیدار دلم ، دستم ندارد یارای جنبیدن که بس سنگین شده جریان خون ، میان جوی رگهایم هزاران زخم این دل ، ز ناوک های مژگانش به تن دارد که آرش خانه کرده در میان چشم بیمارش و هردم می کشد کمان تند ابرویش به سوی قلب بی تابم چه بی تاب است این چشم ، برای لحظه دیدار که بی پاسخ گذارد ، نگاه مات مردم را چه در سر دارد این دل برای لحظهء دیدار چه بی پروا شده چشمم که دنبال نگاه اوست نمی بیند مگر خون را میان اشکبارانش چه نزدیک است لحظه دیدار چه شوقی دارد این پاها برای رسیدن تا وعده گاه یار چه آشوبیست در دل ، چه غوغاییست در سر که با کوچکترین تک تک ساعت هراس و شور و غوغایش فزون گردد چه می گوید دلم با خود چه خواهد گفت در لحظهء دیدار که خود داند ، زبان الکن شود و بس سنگین شود لبها به حکم لحظهء دیدار چنان سنگین که حتی ، ندارد یارای خندیدن ندارد تاب گفتن را تو انگاری که زندانیست زبانم ، میان دیوار دندانها از آن بدتر گلویم چون بیابان خشک و بی آبست و می سوزد ز گرمای نگاه مهرآسایش ز دل دیگر نگو، که چون سیری میان سرکه می جوشد خدایا ، پروردگارا ، چه حال است این؟ چه حال است این که همچون تکه چوبی خشک و بی جانم نفسهایم همه تکرار اسم اوست ولی افسوس ندارد زبانم یارای گفتن را چه خمری دارد آن چشمش خدایا که ساغرگونه می بیند همه جانم نگاهش را و گیسویش چنان زنجیر پیچیده به گرد دست و پاهایم ندارم قدرتی حتی که یک لحظه بیاندیشم به غیر او نه دارم پای رفتن را ، نه دارم تاب ماندن را چه خاکی برسر افشانم ، چه گویم لعنت دل را چه سازم حریق شعله ور در سینه ام را مگر چشمم رسد فریاد مگر چشمم بگوید با نگاه او ، که من قد جهانی دوستش دارم غیاث الدین مشائی
«نبودنت» راه به جایی برد؟ داره روم فشار میاره درد نبودنت نمیتونم کنار بیام با غم نبودنت پیر شدم به اندازه روزای نبودنت کی نازمو بکشه وقتای نبودنت؟ بی کس و تنها شدم حالا تو نبودنت کاش نمیذاشتی روبه رو شم بانبودنت این روزا تنهاییمو پر میکنه نبودنت فکر نمیکردم بد باشه حس نبودنت
نبودنت ... ماتمی ست ؛ که هر شب سرِ ساعتِ دلتنگی از آسمان دلم میبارد روی گونه هایم ... #حمیدرضا_عبداللهی