لحظه های اخر دیدار چشمهامان خیره در هم ساکت و سرد و صبور انگار نقش هایی مانده بر دیوار انکه رنگش تازه تر بود گونه هایش خیس خیس تار و پود نقش او کم کم گسیخت نقش دیگر ساکت و دیوانه وار سر کشید مشروب در مشزوب میکشید سیگار در سیگار صبح فردا نیست بر دیوار جز پاره خط های شکسته خالی از نقش و نگار شیشه های خالی مشروب و پاکت های خالی سیگار
گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی... باهاش میرفتی گذشته یا آینده ؟ دستامو دور لیوانِ چای سفت حلقه کرده بودم ، نگاش کردم ، گفتم هیچکدوم ! گفت دِ بگو دیگه ، یکیشونو انتخاب کن ، گفتم اگه ماشین زمان داشتم نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده گفت پس چیکار میکردی دیوونه ؟ گفتم زمان رو همینجا متوقف میکردم و تا ابد به بهونهی سرد شدنِ این فنجون چای همینجا پیش تو میموندم...ꯁ #بابک_زمانی ❲:
در الوداع هر دیدار پی واژهای میگردم به جای خداحافظ، تا با آن بباورانم به خود که دوباره دیدنت محال نیست حرفی شبیه میبینمت تا بعد به امید دیدار…
تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود.. بعضی از آدم ها انقدر خوب هستن که نباید بهشون نزدیک شد. باید اون ها رو از دور دید، از دور سلام کرد، از دور لبخند زد، از دور دوست داشت... شاید این هم یک جور داشتن باشه، آخه زندگی متخصص اینه که آدم های خوب رو ازت بگیره