چرا مرا اینگونه کشید ؟ [HR][/HR] مرا شبیه درختان بی بهار کشید نخاست آینه باشم مرا غبار کشید قرار ما را در ابتدای جاده گذاشت برای رفتنم از شهر یک قطار کشید درون ساکم یک بمب ساعتی انداخت مرا به بسته ترین مرز انفجار کشید همیشه در ما یک راز سر به مهر گذاشت همیشه ما را در هاله ای غبار کشید برایش آب نوشتم، برایم ابر کشید برايش دشت کشیدم، برام غار کشید مرا به گوشه ی یک کهکشان دور انداخت ستاره هایم را خارج از مدار کشید گذشته های عزیز مرا محاکمه کرد تمام خاطره های مرا به دار کشید کسی که با همه ی غصهها کنار آمد پس از تو از همه ی قصهها کنار کشید اگر به قسمت غمگین قصه ای که تویی کشید پای من از دست روزگار کشید و زنگ آخـر این جنگ نـابـرابـر را شبیه شیهه ی یک اسب بی سوار کشید چقدر گوشه ی سلول می شود کز کرد و در تصور خود نقشه ی فرار کشید؟ چقدر می شود اینگونه چشم بر در دوخت؟ چقدر باید بیهــــــوده انـتـظـــار کشید ؟