از بازيهاي روزگار دلم گرفته. از زندگي بي انتظار دلم گرفته از سادگي ، از بردگي ، از حال مردم از سردي هاي اين ديار دلم گرفته از بدي و مکر و فريب و حقه بازي از دل بي صداي هم دلم گرفته از طعنه و از فرد فرد اين اهالي از گريه و فغان و غم دلم گرفته از کسي که واسم يه همنفس نساخته از زندگي براي هم دلم گرفته از اين سقوط بي نفس ، از اين زمانه از اين تنهايي دلم، دلم گرفته از اين که آتش دلم زبانه انداخت از اين که سوخت اين دلم ، دلم گرفته امشب باز دلم گرفته خدايا يه فکري به حالم بکن ممنون ميشم www.setareh2012.blogfa.com