ساعت زنگ دار کوبید!افکارم از هم پاشیدرویایم تمام شد چهره ای را از رو به رو تماشا کردم نگاهی از مرگ پر شده بود و من مرده ای را از رو به رو تماشا کردم یک لحظه گذشت در نگاهش تمنا بیداد میکرد و حسی اشنا نسبت به ان چهره گویی در تمام خاطراتم حضور داشت کلماتی نامفهوم بر لبانش جاری بود سردی صدایش تنم را لرزاند حرکاتش شتاب زده بود ترسی بر چهره اش سایه انداخته بود و کلماتی نامفهوم که بر لبانش جاری بود یک لحظه گذشت جایگاهش را میان خاطراتم به یاد اوردم او همان دخترک ترسوی زندگیم بود همان بازیگری که لباس شجاعت به تن کرده بود و سرنوشتم را بازی میکرد با ان لبخند زورکی حالم را بهم می زد یک لحظه گذشت ساعت زنگدار کوبید و من در اینه خودم را از رو به رو تماشا می کردم و رازی که بین و من اینه جا ماند!!! گنـــــــــآه