میــــان تیرگــــی رویــــــاهـا بـ.ه جســــد شــــاپـرک هـــای احســـــاسمـ می نگرمـچشمـمـ را مـی بنــــدمـ ، حـس مـی کنمـ انچـــ.ه را کـ.ه هرگـز بـاور نمیکردمـقطـراتــــ بــــاران ابرهــــای نگـآهمـ گونــــ.ه امـ را تـر می کنــــدمحکـمـ و پـآ بر جـآ می ایستمـ و نظاره میکنمـکـ.ه چگونـ.ه غرق سیلـاب اشک هــــایـمـ هستمـباد گیســوان بریـــده امـ را بـ.ه رقـص در مـی آوردمـی شنوی؟ صدای موسیقـی ملایـــم مرگـ را؟چشمـت را ببند!چشـم را که ببندی خواهی دید هر انچـ.ه را کـ.ه هرگز ندیدی!قایق کاغذی را در برکـ.ه ی نیلوفـــری احســاسـمـ رها میکنمـکاش کمـی فریــــاد این سکوت سنگیـن را می شکستدر ایـن بی وزنی سردرگمـمـسال هاست در عمق این مرگ زنده ام!دیگـر با چشمـان باز حس نمی کنمـ ، نمی بویـمـ، نمی بینمـ، نمیچشمـ، سخـن نمیگویمـچشمـآنتـ را ببنـــــدچشـمـ را کـ.ه ببنــــدی خواهـی دید هر انچـــ.ه کـ.ه هرگز ندیدی!