از این دو راهے دل خوشے ندارمیا مےخورم به پاییز یا میرسه بهارممثل ابر ها همش تبعید مےشمبا هیچ کوهے سر سازش ندارمیه موجم که با دریا قهر کردهبدون تو من آرامش ندارمگمت کردم ولے غافل از این کهخدا با این بزرگے گم نمےشهمواظب بودے از دستت نیفتمهوامو دارے و داشتے همیشهدارم داغون مےشم و دود مےشمبذار اتیش این دورے تموم شهخودم دیدم همین نزدیکے هایےنذار عمرم با جون کندن حروم شه ... شاید روزهاے آخر در راه است ... شاید خداحافظ براے همیشه ... شاید بگے : آخے یادش بخیر ! شاید ... شاید هم ... ولے ... هر انسانے رفتنے است ... و تنها چیزے که مےماند خاطره هاست ... خاطره هاے تلخ و شیرین و من از تو مےخواهم که اگر رفتم گاه گاهے زیر لب بگویے : یادت بخیر ! ... نگو فراموشت نمےکنم ! بلکه بگو : گاه گاهے تو را به یاد مےآورم ! تو دوست دیروز و آشناے امروزے ! چون تا حالا هرکس به من گفته فراموشت نمےکنم وقتی به سویش برگشتم تنها چیزے که دیدم یک نگاه بیگانه بود ... !